نــیم سالگیَ ت مبارک جانم ♥
خوابَ م كه تو را مي بيند
مثل من؛
شوقِ پرواز در دانه به دانه سلول هايَ ش رسوخ مي كند..
خوابَ م طاقت نمي آورد اين همه زيبايي را
راهِ آسمان را كه باز مي بيند، مي پرد!
و
من
مي مانم
تشنه به رويايِ تو
و
خيره به اين پرواز
یک حس موذیانه ای باعث می شود تا آهی از تهِ دل بکشم و همینطور مظلومانه به چهره جماعت نگاه کنم شاید کسی دلَ ش سوخت و جایَ ش را داد به من تا بنشینم ..
قبل از اینکه نقشه کارساز بیوفتد؛ دوستانَ م را می بینم که گوشه ای نشستهَ ند و گرمِ صحبت هستند.
نمی دانم تا به حال بین حرف های بیش از سه زن غوطه ور شده اید یا نه!
بی اغراق چُنان زمانَت را به تسخیر در می آورند که یک هو به خودت می آیی و میبینی 10 دقیقه پیش کلاس شروع شده..!!
بر گردیم به دقایقی قبل تر از شروع کلاس. /وضعیت روحی من: بی حوصله! ترسیده! ولی هنوز امیدوار../
اولی: یک پیرهن خریده ام n تومن..!! نمی دونین چقدر قشنگه
-لبخند میزنم بی هیچ مفهمومی
دومی: خواهر شوهرم........! مادر شوهرم.....!!!!!!!!
یک آه می کشم از تهِ دل بابتِ شنیدن این قصه تکراری و بعدش برای اینکه یک ابرازِ حضور در جمع داشته باشم لبخند میزنم /اما تلخ/
دیگری: بچه ها انگار فلان جا حراج زده بریم؟
همه دیگری های دیگر: بریم بریم
همان دومی:! آسمون؟! تو چرا حلقه ت رو دستت میندازی؟ خُلی؟
بی حوصله گیَ م مزید بر علت می شود که نخواهم چیزی بگویم که قصهَ ش را ادامه دهد. با خنده می گویم: خُل؟؟ راستش همه میگن.. اما تا به حال زیر بار نرفتم :)
ولی او باز بحث را می برد سمت همان خواهر شوهر و مادر شوهرَش که نمی دانم چه داغی بر دلِ این بی نوا گذاشته اند که اینطور از دستشان شکار است ..
فقط می گویم: جانم! آدم با آدم فرق دارد.. جمع نبند ..
بی حوصله گیَ م هر چقدر هم که باشد چشمانم را که کور نمی کند. تا میخواهم از خوبی های اطرافیانم بگویم میپرد وسطِ حرف م و با لحن تمسخر آمیزی می گوید "می دونم. می دونم. با خوبی اطرافیانت رو شرمنده کن" !!
کمی بهم بَــر میخورد از اینکه شعارِ زندگی مرا با با ناآگاهی به زبان می آورد اما با آرامش می گویم نه! این را نمی خواستم بگویم ..!
می گوید: "آها یادم نبود! کلا تو فرق داری آسمون! نمی دونم آدمایی که اطرافِ تو هستن همه خوبن! فرشتهَ ن! ولمون کن تو رو خدا با این خوش بینی هات.."
دستِ خودش نیست! فرشته های اطراف مرا به خواب هم ندیده بیچاره!
به خاطرِ خودم هم که شده باید در بعضی جمع ها فقط لبخند بزنم
نگاه میکنم.. لبخند می زنم .. این بار با کُلـــی مفهموم ..
+دلتنگ نوشت: هنوز دوستت دارم مهربان.. هنوز عزیزی.. هنوز هم دلم به صدای مخملینِ نازنینَ ت می لرزد . فقط یک بار دیگر بگو سلام آقای خاطره
همین که هستی؛ هستیَ م شکل میگیرد ..
اگر روزی؛
نبودم
حتماً از خودت بپرس که کجایی..!
گفتی: "هیچکس نمی تواند /نخواهد توانست/ تو را از من بگیرد"
و ندانستی
عطرِ گلواژه هایت که در گلستانِ گوشَ م
پیچید..
من؛
همان دختر خوشخبت که روزگاری فروغ گفته بود..!
چند روز است که بدبین تر از همیشهَ م ..
چند روز است که نمیخواهم به روی خودم بیاورم!
میخواهم ننویسم! از درونِ آشوبَ م ..؛
ننویسم از بغضِ خاموشَ م که با یک هزارمِ ثانیه ناباوری میخواهد چشمان بی قرارم را آبــــــ پاشی کند ..
ننویسم /شاید/ به خاطرِ آنهایی که حالِ مرا تنها از خواندنِ این متن ها میدانند
+ موریانه های تحقیرشدن اگر به جانِ سنگ هم بیوفتند، کارَش را می سازند..!
سکوتِ جهانَ ت از دور هم شنیده میشود..!
همه میدانند دیگر گوش ی نیست برای شنیدنَ ت
حرف هایَ ت خِلط بسته اند..!! بس که مانده اند تهِ گلو!
مـ ــرد باش
خودت؛
تنها
برو گوشه ی مستراح و حلقَت را فشار بده ..
زودتر؛
غسل شو!
بوی گندِ تهوع جهان را پُر کرد!

من؛ یک آریاییَ م..، یک دخترِ آریایی.. یک دخترِ محدود آریایی!
من؛
برای ادامه باید حق میداشتم تا انتخاب کنم
که بمانم یا نه!
بسازم یا نه ..
و گاهی هم
بسوزم یا نه..!
/فرض را بر این میگذاریم که به من حق دادند!/
حالا
انتخابم اگر بابِ میلِ اطرافیان باشد؛ می شوم همان دخترِ خوب و خانمی که می افتد بر سر زبان ها ..
ولی
وای بر ثانیه ای که انتخابَ م آن گونه نباشد که کسی دوست بدارد!! به خصوص همان هدفِ مذکور /انسان اگر باشد/ طوری رفتار خواهد کرد که من خیال میکنم سنـــگدل تر و بی رحم تر از من در این دنیا خلق نشده ..
انصاف نیست. من همین یک حق برایَ م مانده
برای همین یکی هم باید روحَ م درد بگیرد که چرا دل میشکنم ...
+ سربازی چرا؟ خودتان را جای من تصور کنید؛ مرد می شوید ..
یک زندگی،
یک عُمر!
یک پشیمانی ..
یک احساسِ مادرانه
یک اشتباه غیر قابلِ جبران!
یک عشــق
همه اینها با اینکه یکی هستند اما خیلی زیادند!
از این "یکی های بزرگ" / یک های قوی/ خیلی خوشم می آید
در خیالم این آقای یک! یک آدمِ با سیاست و بسیار دریــادل است..
صبر میکند؛ صبر میکند و به وقتش یک خودی نشان می دهد و یادآور میشود برای همگان که: یک! آنقدر ها هم که می گویند کم نیست!
یازده را هم دوست دارم
نه فقط برای این که یازدهمین روز از ماه پا بر زمین گذاشتم؛ بلکه به گمانم یازده همان اخلاقِ یک را دارد اما با شدتی بیشتر!
بعضی وقت ها دلم میخواهد که بگویم 11 تا خوشحالم
یا که مثلا بنویسم 11 تا دوستت دارم ..
فردا: ۱۹ ُم تیرماه؛ 111 ُمین روز از سال یک هزار و سیصد و نود و یک ..
هزار و صد و یــازده بار شُکر
قُرصِ کامل که میشود مــ ــ ــاه
دیگر
روحِ زیباییَ ش
نمی گنجد
در پیکرِ واژه ..
می گویند این طور وقت ها باید به مخاطب بگویی: "خودت" ببین که چه زیباست !

+ قلم را رویِ کاغذ نمی سایم؛
احساسمان /عشقِ مان/ را نگاه کن..
"خودت ببین که چهــ زیـ ـبــــ ــــاست"
با یک دریا خواهش اما بی مقدمه میخواهم بگویم!
خیلی ها نمی دانند اما شما بدانید
جوان او نیست که خطا میکند!
جوان،
او نیست که می ایستد رو در روی بزرگترش و کهنه گی افکارِ او را به رخَ ش می کشد..
او که سرِ لج دارد حتی با خودش را جوان خطاب نکنید!
یا اویی را که فقط به حال می اندیشد و فکرِ آینده نیست ..
شما را به خدا برای توجیه غیرمنطقی بودنِ رفتارتان، نامِ جوان را بی حُرمت نکنید
این تعاریفِ گنگ فقط ذهنمان را بی راهه میبرند..

زبانَ م را که میچرخانم و می گویم "جوان" پسِ ذهنم عطرِ چمنِ تازه باران خورده می پیچد!
جوان همان آغاز "جـــــوانهـ" است /و حتی مستعد تر از آن/
جوان؛
پاک و پر انرژیست، شوقِ شکفتن دارد .. و لبریز است از ذوقِ آغاز
موهایت شاید سپید است، دستانت ممکن است بلرزند! اما؛ اگر پاک و پُر انرژی و آماده ی تحول هستی، روزت گل باران
آفرینشَش با باقی آفریده ها یکی ست ..
نه شاخ دارد؛ نه دُم!
فقط از بدِ روزگار
همیشه بی موقع می آید و تا ابـــــــد بی نصیب می ماند
انگار این سرنوشتِ بد شانس هاست /تا همان ابد..!/
این روزا یه نوستالوژی از دورانِ کودکی داره برام مرور میشه ..!
همون شبایی که من درد داشتم، همون لحظه هایی که از پادرد خوابم نمی برد
و
مامان میگفت "داری قد می کشی دخترم.."
یه حسِ عجیبی دارم!
شاید یه درد باشه!
یه درد اطرافِ کمرم..، نه کمی بالاتر. کمی پایین تر از گردنم! دقیقا همونجایی که دستام روییده :) آره آره همونجا

فکر کنم دارم بـــــال در میارم..!
+ باور این بهشتِ بدونِ ابر /بر روی زمین/ برایم دشوار است
فرستنده: آسمون گیرنده: جانم
نامِ پُست چی: .......... این نامه خیس است پذیرفته نمی شود!
به نامِ ایزدِ پاک
سلام
سلام بهارم
سلام اُمیدم
سلام جانم
از تنهایی هایت چه خبر؟ حالَ ت خوب است؟ امیدواری؟ زندگی را دوست داری؟ مرا چه؟! احوالِ آیندهَ ت چه طور است؟ سلامِ آفتابیِ مرا به آیندهَ ت برسان و بگو بالاخره یک روز در کنارِ او و تو تمامِ عاشقانه هایم را نه این گونه مکتوب بلکه در گوشَ ت نجوا خواهم کرد..
بُگذار این را همین اول نامه بگویم تا لبخند بزنی. تو خندهَ ت نمی گیرد از دستِ این آسمان؟؟ این آسمانی را می گویم که بالای سرمان هست ها. همانی که می گویند همه جا یکرنگ است.
مثلِ بچه هاست با این هیبتَ ش! هی اَدای مرا در می آورد! اصلاً هم خلاقیت ندارد بیچاره. مثلاً همین روزها که من باریدم او هم بارید! می بینی چه بچه است؟ خنده دار نیست؟
بگذریم.. از احوالِ من اگر بپرسی باید بگویم....
چه بگویم؟ راستش را؟
می دانی؛ احوالِ این روزهایم را اگر برایت بخواهم بنویسم نامهَ م خیس می شود از بغض های نا به هنگامِ ابرهایم!
نامه ی خیس خورده را هم هیچ پُست چی ای قبول نمی کند تا برساند به دستت ..
بی راه نمی گویم. باور کن خیلی امتحان کردهَ م..
هزار نامه قبل از این، همه خیس از اشکِ شوقِ یادت شد
وقتی می نشستم تا برایت نامه ای بنویسم، حرفی بزنم، بگویمت تا چه حد عزیزی و کمی با دلتنگی هایم ناز کنم، هر بار اولِ نامه قول می دادم که وقتی دارم می نویسم، عکست را نگذارم رو به رویم!
نگاهت را هم تصور نکنم!
چشمانم را هم نبندم و خیال نکنم الان می آیی و از پشت سر دستانت را می گذاری روی چشمانم و به آغوشت می کِشیَ م!
جانم! تو که خوب می دانی من نه عهد شکنم و نه بد قول
امّا؛
نمی شود
به خدا نمی شود
نمی شود که قلم در دستم باشد و با نوشتنِ نامَ ت بر تنِ سپیدِ کاغذ گوهر بپاشم و همه آن کار ها که گفتم را نکنم!
اصلا من وقتی به عکست نگاه میکنم و از یادِ نگاهت مــَــست می شوم و حسِ لمس دستانت را جرعه جرعه می نوشم؛ نوشتنم می آید ..
ببین! این نامه هم خیس از یادِ دلتنگی هایت شد ..
مبادا خیال کنی از سرِ فراموشیست که دیگر نامه ای نمی نویسم ها!
نامه های خیسَ م را هیچ پُست چی ای به دستت نمی رساند
با آروزی همیشه بودنت در کنارم
آخرین روزِ بهار
آسمون
از بی اینترنتی و احساسِ غریبی در محلِ کار جدید و سوتی های پُشتِ سرهم و خیابان های شلوغ و ترافیک های مسخره ي صبحِ تهران و بچه مدرسه ای هایِ الکی شاد که بگذرَم، می رسم به حمیده ای که نشسته با ورق های تاروتَ ش تا برسم خانه و برایم از آینده سخن براند و من یک چیزی بگویم، مسخره بازی ای دربیاورم و بزند زیرِ خنده و شاید برای چند لحظه بدبختی هایی عمودی و افقی که نشانهَ ش گرفتند را فراموش کند و بگوید : "وای دختر تِرِکیدم بسه!"
همیشه به خاطرِ خنده نشستهَ م پای حرف هایش..! اما خُب یک هو یک چیزهایی می گفت و هر چه بود در این دلِ وامانده می ریخت رویِ داریه! درست همان وقت ها بود که شک می کردم به آن کارت هایَ ش! سعی می کردم و با مهارت هم توجه خودم و هم حضّار! را از کارت ها و رازهایِ برملا کردهَ ش می گیرفتم و حرف هایَ ش را با لحنِ طنز و نصحیت آمیز رو به خودم تکرار می کردم .. خوب های حرف هایَ ش را به یاد می سپردم و ..
همین!
اما امشب..؛ نشسته تا بیایم و بخندد! آمدم! -بیا این ها را بُر بزن و نیت کن.. برای اینکه دلخور نشود گفتم باشد! و شروع کرد به حرف زدن.. از این وَر از آن وَر! میگم: حمیده بسه من نمیخوام چیزی بدونم! هی ادامه می دهد هی ادامه میدهد.. در دلم تکرار میکنم: "داری خستهَ م میکنی!" خیلی اتفاقی! دستم میخورد و کارت هایَ ش را به هم میریزم بعد هم میگویم دیدی؟ سرنوشتم پاشید :)
از جایم بلند میشوم و کارت هایَ ش را از دستش می گیرم و یک "مضخرف نگو" را چاشنیِ عصبانیتم میکنم تا باورش شود اصلاً شوخی ندارم. بعدش می گویم مَگر عقل ندارم؟ این چهار تا ورق اگر قرار بود سرنوشت مرا بخواند که دیگر هیچ!
آدمم دیگر
شوخی شوخی، جدی می شوم!
بُغض + خجالت + نگاه به آسمون از پنجره تاکسی و زمزمه این جمله تو دلم: خیلی طاقت داری اوستا کریم
حسرت نوشت: سخته توضیح دادنِ مثلاً رنگِ آّبی برای محمّد حسینی که هیــــــــــچ تعریفی از کلمه ی رنگ تو ذهنش نیس!
رَوان پَریش نوشت: V,c fi hdk 'Aknd k,fvii ,hghaaaa
دارم از دستت عصبانی میشم آسمون!
- تو ؟؟ از من؟
بیا جلوی آینه. تو چشام نگاه کن! حالا بگو بدونم كي رو داري گول ميزني ؟ به کی میخوای دروغ بگی؟ به من؟ به من که خودِ توَ م؟!
- یه کم آروم تر.. عصبانی که میشی بُغض میکنم..
فقط بگو چیت از بقیه کم تره؟ آسمون! من که نمی تونم بدونِ تو تصمیم بگیرم.. داری رو روزای زندگیِ من هم تأثیر می ذاری دختر! ما باید کنارِ هم باشیم. میفهمی؟
- داد نزن.. خواهش میکنم. دعوام نکن. میدونم حقمه! میدونم بعضی از غصه هام الکیَ ن .. اما تو به روم نیار. من از تو انتظارش رو ندارم خُب
تو به من فکر نمیکنی اصلاً! انگار نه انگار اینهمه سال باهم زندگی کردیم.. این چند وقت انقدر غرقِ خودت شدی که حتی حالِ منو نپرسیدی.. آروم میگم کسی نشنوه اما بی معرفتی! اونم نه یه ذره، خیلی!! با بعضی افکارت نمی ذاری درست فکر کنم! نمی ذاری زندگی کنم! منم مثِ تو یه جوونم! میخوام شاد باشم! میخوام از تهِ دل بخندم.. میخوام امیدوار باشم حتی الکی! خیلی دلم ازت شکسته آسمون.. ببین همینکه اومدی جلوی آینه دیگه نمی تونم بلند حرف بزنم! نگاهم که میکنی آروم میشم. وقتی اشتباه میکنی هم دوسِت دارم!
- آسمون به خدا
قسم نخور باور میکنم
- من دوست ندارم به بلاهت محکوم شم. از این واژه می ترسم
ببینم تو رو ؟ اینا الماسه؟ چشمات داره برق میزنه! الان رو به راهی؟
- من؟ ... من خوبم! ظاهرم که خیلی خوبه
من کی به ظاهرت کار داشتم که این بارِ دومم باشه؟
- خُب می دونی، یه احساسای عجیب و غریبی دارم. از زندگی می ترسم. می دونی آسمون من ضعیف شدم! سرِ هیچی ذوق میکنم و سر هیچی هم بُغض ! دروغ چرا. بعضی وقتا احساس اضافی بودن میکنم روی زمینِ خدا. نمی خوام با حرفام خستهَ ت کنم. تو که خودِ منی .. می دونی همه چی رو!
نه گلِ من..بگو چقدر دلت پُره ..
- آسمون من نگرانم... اینو جدی میگم.. یه کاری کن!
قول بده! دیگه به افکارِ مسموم راه ندی و خودت رو بیشتر از قبل باور داشته باشی. خیلی بیشتر
- قول
بیا بغلم :*

لینکِ مربوط: دوستی کِی آخر آمد؟ دوستداران را چه شد؟
صدای شلاق پشیمانی تصمیم هایش را اکنون بر ذهنِ خاطرات و آیندهَ ش می شنود؟! و من ...
خستهَ م. شاید هم ش ک س ت ه!
امان از این دلی که گاهی سرِ ناسازگاری میگذارد با این عقلِ تکامل نیافته ی من!
امان از تناقض های درونم! امان از من ..

می ترسم بیایم، چیزی بگویم ..، حرفی بزنم ، کامنتی بُگذارم!!! عکس العملی نشان دهم و بعد با این رفتارم گره ای بزنم کورتر
بر طنابِ دارِ ثانیه های خوشــــــبختم.
نکند خوشبختی هایم شیشه ای باشد! و اگر از عصبانیت مُشت بر دیوار بکوبم، آوار بشود..
آن وقت ؛ دیگر عمراً نمیتوانم خودم را ببخشم
ترجیحاً خودم را به ندیدن میزنم + سکوت ی نه چندان بلند مدّت!
نمی توانی که بخواهی شان!
و
می لرزی بر سرِ تصمیمت
تنها امید دارم.. هیچ روزی نیاید که بنشینی و فرصت های سوختهَ ت را بشماری!
همین!
تابستان که میشود غمی کمرنگ /خیلی کمرنگ/ تهِ دلم را می گیرد!
دور می شود انگار آن همیشه پُر آرامش .. این روزها باز من نگرانم.. نگرانِ باران!
راستی بارانم! مبادا خودت را مجبور کنی به رعایتِ قوانین هایی که نمیدانیم از کجا آمده تا ما را از هم دور نگاه دارد ها ..! اگر خواستی می توانی حتی در شهریور هم بباری و متعجبم کنی! من خیلی هم از بر هم زدنِ نظمِ اتفاق های منظم لذّت می برم!
نگرانی دیگری هم دارم! این یکی از همین چند روز پیش شروع شد! دقیقاً همان لحظه ای که دخترک با دنیایی از عشق دستان او را میفشرد و او هم دقیقاً شبیه به همان کفتر چاهی های قصه ها سرش میچرخید و طمع داشت!
بوی گندِ عادت!عجیب ترس دارد!
مبادا غلبه کند بر عطرِ یاسِ عاشقی ..
بیا جانم
بیا دستانم را روی صورتت بگذارم.. مبادا تو ببویی این ها را
سعی میکنم اما نمی توانم جدیّت را از کنارِ نامش خط بزنم! میخواهم که انعطاف را هم در وجودش بیابم اما تهِ دلم یک چیزی می گوید تلاش بیهوده نکن! بی توجه به احساس هایِ ته دل میخواهم که بگویم مرد بودن هم عالمی دارد!
مرد اگر باشی زندگی مردانه می شود!
کمی قبل روزِ "ما" اینجا مبارک شده بود. اما باز اگر بخوانید خالی از عریضه نیست :)
همین که حالت گونه هایش عوض می شد تا بُغض کند، همان نخ که وصل بود به دهانش را میکشیدم. او هم لبخند می زد!
همان لحظه ای که زانوهایش را جمع می کرد تا با غم در بغل بگیردشان با یک حرکتِ ساده، طوری می ایستاندمَش که همه خیال می کردند دارد می رقصد ..!
دلم را می گویم!! شبیه شده بود به عروسکِ خیمه شب بازی بیچاره ..
همیشه از آن روزی واهمه داشتم که طوفانی بیاید و بند هایش را بدَرَد ...
هنوز هم درست نفهمیدم "منِ واقعی" کدام است! آن ..؟ این ..؟ یا آن منِ ناشناسی که شاید روزی در آینده شکلش را به خود بگیرم!
به گمانم آن "من" که خدا آفرید و به خودش احسنت هم گفت "منِ قبلِ من" نبود!
این "من" را خودم آفریدم! "منِ من" است! واقعیست ..! عروسک خیمه شب بازی هم نمی شود!!
کمی آگاهانه تر خلق کردم .. البته به شما جسارت نمی کنم ها خدا جانم .. شاید نمی دانستی من اشکم همینجاست؛ دَمِ مشکم!!
آخر می دانید آن را خدایم با خاک آفریده بود و آن هنگامی که زندگی روی ناخوشش را نشان می داد / از آنجایی که من چشمه ی اشکم زود جاری می شود/ با خاکی بودنم نمی ساخت .. گــِـــل می شد!
شاید به خاطرِ همین بود که معمولاً وقتِ مشکلات می ماندم در گِل ...!!
نوآوری را دوست دارم ..
این بار نه از خاک بلکه از سنگ آفریدَمَش ! /روحِ من گاهی مثل یک سنگِ سرِ راه حقیقت دارد/
+راضیَ م
خیلی اشتیاق دارم ببینم که اگر مثلاً تابستان بشود، باز من هوایم همچنان بهاری می ماند یا نه!
هه
میدانم که خیال کردی "بهاری بودن" خوب است. اما نه!
نیست!!
یک لحظه ابرِ تردید، یک لحظه بارانِ شــــوق
و
لحظه ای بعد، آفتابِ آرامش و کمی بعدش شاید رعد و برقِ شک!
هوایم بی اعتبار است و انگار تابستان و زمستان هم نمی شناسد ..
از وقتی که یادم می آید کنارِ هم دیدمشان. اوایل که خیال میکردم خواهرند ولی بعد ها فهمیدم "او" مادرِ ساناز است! وقتی فهمیدم مادرش است کلی دلم سوخت گفتم آخی حتماً به دخترش اطمینان ندارد که حتی کلاسِ خوشنویسی هم می آید و می رساندش و می رود خانه. دوباره وقتِ اتمام کلاس می آید و با هم بر می گردند! هی پیش خودم میگفتم بی اعتمادی چقدر بد است.. بعداً فهمیدم که نهـ! مادرش پادرد دارد باید راه برود و از راه رفتن با تک فرزندش بیشتر لذت میبرد برای همین همیشه کنارِ ساناز همه جا می آید ../قضاوت!!!/ هیچوقت نخواستم بدانم چرا پایش درد میکند. آخر اصلاً به من ربطی نداشت! مادرش، هم خوش خُلق بود و هم خوش لباس. مهربان هم بود! اما یک هو اخم می کرد! یک هو عصبانی میشد . همین بود که من با دخترش جز در مدرسه و کلاس هیج کجا ملاقاتی نداشتم.
کمی عقب برگردیم! همان روزهایی که سر خاک! مال و اینطور که می گویند و من شنیدهَ م ناموس! تعدادی زیاده خواهان می جنگیدند
این ها را همین دیروز فهمیدم! /موقعیت: خرمشهر- سالهای سال پیش!/
برگردیم به همان روزی که مادرِ ساناز، دخترِ خانه بود! خواب بود! همان عراقی هایی که این روزها داریم خودمان را برایشان هلاک میکنیم / نگاه کنید به روابط ایران و عراق از سالِ ۲۰۰۳ به بعد/ یک سر و صدایی در شهر راه می اندازند و دخترک می ترسد! شنیدم که از ترس زبانش هم بند می آید.. مثلاً می رود بیرون که هوا به صورتش بخورد بلکم آرام شود اما به جایِ اکسیژن چیزِ دیگری را می بلعد! .. از همان روز ها به بعد اعصابش بهم می ریزد .. ذرّات غبارآلود به مرور روی اعصابِ پایش اثر میکند و دکتر ها میگویند اگر راه نرود فلج می شود.. راه رفت؛ اما فلج شد.
انگار که غصه ی نشستن و حسرتِ راه رفتن کمَش بود؛ شاید هم بردندَش تا اجــــــــــرِ کارهایش را بدهند !!
دیروز فهمیدم همین روزها 40 َ ش است! خیلی هم اتفاقی هم زمان شده با روزِ فتحِ خرمشهر! روزِ مقاومت و ایثار! روزِ پیروزی ..
کاش جرأت داشتم و عقیده ساناز و خیلی فرزندانی که پدر و مادر در این راه از دست دادند .. خیلی زن هایی که /ناخواسته!/ همسر در این راه بخشیدند را هم می پرسیدم که چقدر خوشحالند که خرمشهر آزاد شد!

دلت نگرفته؟ نمی خواهی چیزی بگویی؟!
بیا و دستانم را بگیر
مرا بشنو!
نامَم را صدا بزن!
بگو تا بگویمَت
حتی اگر هم مطمئن نباشم تمامِ حواست به من است همچنان با تو سخن خواهم گفت، از همه چیز! از همه دردهای پنهانیَ م ! از همه شادی هایم!
میدانی جانم! تو صحرا و کهکشانِ منی. و هم آســــمانم
و من هم؛ اگر بخواهیَ م، سنگِ صبورت!
باشد هر چه تو بخواهی! تو را به جانِ خدا دور نشو .. من بیش از توانَت هیچوقت از تو انتظار نخواهم داشت! به من نگاه کن، ببین! من ساکت می شوم! حالا دستانت را از روی گوشَــت بردار و به من بده ..
من تمام دستم گوش است! تو فقط بگو!
درگیرم! درگیرِ یک احساس! در گیرِ احساسِ یک مرد!
گلهَ م می گیرد ... مرد هایی که من دیدهَ م یا خیلی مَردند و همه می دانند، یا خیلی نامَردند و همه می دانند و یا بازهم خیلی نامَردند و نقاب خیلی مردها را به صورت زدهَ ند!
با همه فمنیست بودنم؛ دلم برایَش می سوزد /مخاطب را همان مردِ مَرد قرار می دهیم/
با اینکه همیشه خواستهَ م با همه زنانگیَ م ازَشان جلو بزنم اما خیلی وقت ها هم دلم خواسته فراتر از بُعدِ جنست درکَش کنم ..
این ظاهرِ قوی و تکیه گاه گونهَ ش دورَش میکند که بخواهد بگوید به او نیاز دارد!
قلم به دست گرفتم که از جایگاهِ زن و روز مادر بنویسم که به اینجا رسیدم ...
او یک "زن" است، او یک "مادر" است، او عاشق است، اویِ مَردَش را دوست دارد /با همه داشته ها و نداشته هایَش/
او یک "همسر" است، او یک "شوهر" است ، او یک "پدر" است؛ دلی دریایی دارد، حتی اگر نگران هم باشد باید به اویِ مؤنثش دلداری بدهد و هم احساسِ خوشبختی ..
این دو "او" جدا از هم ........؛ صحبتش را نکنیم بهتر است!
"روزِ زن" می تواند "روزِ مرد" باشد! همان مردی که به اویِ همسرش القا میکند که یک بــــــانوست ..
"روزِ مادر" حتی می تواند "روزِ پدر" باشد! همان پدری که احساسِ خوبِ مادر شدن را به همسرش بخشید
"روز مرد" را هم اگر بگویم "روز زن" است، بی راه نگفتهَ م ..! بانویی که به همسرش هویت می دهد،"هویّتِ مردانه" !
دلم یک تبریک می خواهد از سرِ انسانیت .. یک تبریک و یک جشن و یک روزِ بزرگ، فارغ از هر من و تویی
روزِ ما مبارک ![]()
+ البته هنوز گله دارم که روز مادر چرا نباید تعطیلِ عمومی باشد :)
همین یادآوریِ ساده، مانع از لرزشِ لب هام میشه؛
+ چه جمعه ی ...!! لطفا شنبه شو. همین حالا!
من خیلی هم دیر علاقه مندی هایم را تغییر می دهم!
من خیلی هم سخت چیزهایِ جدید را دوست می دارم!
اما، باور کن
این روزها
خیابان هایی را دوست دارم که تو از آن رد شدی
من این روزها زمان را هم دوست دارم! همان ساعتی که معمولاً تو را می بینم ..
وایــــ من از شدّتِ علاقه حتی! خودم را هم میبوسم که تو دوستم داری!

به عمرِ نه چندان طولانیَ م /نه به درد و درکی که از دنیا داشتهَ م بلکه به تاریخِ سال و ماه/ کم توانستهَ م "بخندانم"! سنگِ صبور بودهَ م، مرهم بودهَ م، کاسه ی داغ تر از آَش هم که بسیــار بودهَ م! اما دلیلِ خنده نبودهَ م شاید هم کم بودهَ م .. خیلی هم با روحیاتم نمی سازد که بخواهم خودم را سوژه کنم تا دلی را بخندانم ..! اما امروز دارم به نتایج متفاوتی می رسم!
اگر مسابقه ای در کار بود شاید کاپِ قهرمانی را می بخشیدند به من بس که دشمن شاد کن شدهَ م این روزها!
به خدا من اگر می دانستم این همهـ در روحیه تان تأثیر می گذارد آن هم از نوعِ مثبت! زودتر از این ها یک بلایی سرِ خودم می آوردم !
می دانید که! من خیلی آدم ها را دوسْت دارم.. چه چیزی بهتر از این که بتوانم شادشان کنم..
همین حالا یک قول به خودم می دهم. این بار که نتوانستم کسی را بپذیرم یا به هر دلیلی اگر به دلم ننشست؛ به حرفِ دلم احترام می گذارم و مثلِ گذشته وادارَش نمی کنم که با یک لبخندِ تصنعی و یک عزیزم عاری از هر احساس! دیگران را به این خیالِ خام بیاندازد که فرقِ دوستی را از ریا نمی دانم.
چه حرف هایی که می زدید و حالا دقیقاً برعکسَش را از تهِ دل می زنید! آخی.. چقدر هم تلاش می کردید طبیعی جلوه کند.. به خدا همان موقع می فهمیدم ها اما باورم نمی شد.. الحق هم خوب بازیگرانی بودید؛ من همان کاپ که پاراگرافِ بالا بُردم را تقدیمتان می کنم ..
+چند بانویِ خاص مخاطبِ عام این پست هستند!