نمی دانم مشکل کار از کجاست..!
از شرقی بودنمان؟ از مذهبی بودنمان؟.. یا از شادی گُریز بودنمان؟!
کافیست درد داشته باشی؛ نیلوفر غم که به جانَ ت بپیچد و بی اجازه بالا برود..،
یا او که میخواهیَ ش تو را نداند! یا که نخواهدَت!!
و یا حتی
زندگی سر ناسازگاری بُگذارد و به کام نباشد..؛
همه این ها که گفتم اگر بشود، پُر از حرف می شوی.. پُر از نامه و قصّه! و قلمَ ت ناخواسته روی تن کاغذ می رقصد.. به خودت که می آیی میبینی سطرها نوشته ای.. اما؛
اینطور که از مستندات بر می آید و دوستانَ م میگویند، از وقتی که دریای طوفانیِ زندگیَ م آرام شد و آُسمانَ ش آفتابی، تبدیل شدهَ م به یک مینیمال نویسِ مُبهم!
همین ماه های خوشبخت، شادی هایَ م را کوتاه بیان کردهَ م و غم هایَ م را پاراگراف پــــــــــــــاراگراف شرح دادهَ م ..
همین حالا دارم فکر میکنم که
انگار
از همین زندگی آرام هم می توان نوشت..!
خط به خط سوژه اطرفَ م بی قرار است..
می شود نوشت آری
مثلاً از چشمانِ مامان مُنیر نوشت؛ آن هنگام که نگرانی و ذوق را با لایه ای شیشه ای در خود جای می دهد وقتی از ما می شنود که می گوییم بیمارستان بس است! امروز مرخص می شوی و می روی خانهَ ت..
در همان لحظه می شود نوشت از دستانِ بابا که نمی دانم چرا می لرزید و حتی
از قلبِ من که بی دلیل تیر می کشید!
یا از عمه پروین که انگار بهترین هدیه ی تولدَ ش را گرفته..
با یک نگاهِ ساده به همین اطرافیان می شود کــــُــــلّی نوشت..
از پری ناز که از تبِ تئاتر تمامِ تنَ ش داشت می سوخت یا از
شیوا که نگرانِ تعداد ارقامِ رتبه ی کنکورش است /تردید بین 2 و 3/..!!
حالا که با دقت تر نگاه میکنم میبینم بیشتر هم می شود نوشت!!
از نگرانی های فرزانه که شاید مهربان ترین دوستَ م باشد می شود شعر نوشت ♥
از مامان محترم که وقتی می آید روی مبل کنارم می نشیند و مرا کنجِ آغوشش جای می دهد و آرام می گوید: " از اینکه بیشتر از سن و سالَ ت زندگی را درک میکنی به تو افتخار میکنم نوه جانم :) و من..
قند در دلَ م آب می شود + احساس غرور
انگار از زندگی آرام می شود حتی کتاب نوشت!
یک رمانِ غم انگیز می شود نقش زد از مامان فریبای عزیزِ خودم که آخرش هم نمی داند چه طور مرا متوجه دوست داشتنَ ش کند..
از جانم که تکیه گاهِ ثانیه به ثانیه این روزهایَ م و دلگرمیِ همه ایندهَ م شده ست..
یا از مامان فرزانه که هنوز شهامتِ خیلی چیزها را در برابر وجودِ مهربانَ ش ندارم ..
می شود نوشت از نسرین! از لیلی و از فاطمه. که اگر نبودند بی تردید زندگی چیزی کم داشت :)
+ چقدر نوشتنی داشتم و هواسَ م نبود!