یه وقتایی هست.. که نبودنشون بهتره! یه وقتایی که نمی دونی کدوم طرفی هستی؟! وقتی که لاکاتو پاک میکنی و شروع میکنی به نماز خوندن.. به این بهونه که آخر نمازت واسه چیزی که می دونی خدا میگه غلطه دعا کنی! مث وقتی که التماس میکنی که اون اتفاق درست که هم خدا میخواد هم مادرت! نیوفته..

یه وقتایی که قیافه ت شبیه کافرا شده.. آخه  نه روزه میگیری..؛ نه ذکر روز میخونی..؛ اما تهِ تهِ دلت یه جای امن داری مث کعبه! که بکره.. اونقدر بکر که هیشکیُ به جز خدا رو توش راه ندادی..

یه وقتایی که آرزوهات محال میشن و محالات آرزوت..

وقتی وقتِ اذان خنده ت میگیره ازش چیزی بخوای و یواشی تهِ دلت میگی "فقط میخوام حاضری بزنم خدا جونم! چیزی نمیخوام!!" بعد یه هو دلت میلرزه که خودِ خدا گفته از من بخواهید تا به شما داده شود!..

وقتی قلم دستت میگیری که واسه این وقتایی که وقت و بی وقت داره سراغت میاد شعر بگی..؛ بلکم سبک شی. اما هزار صفحه خط خطی میکنی و یک بیت هم روی یک وزن درست نمیشینه.. وقتی ترجیح میدی همینطور بنویسی! نه از شب قدر نه از وقتایی که دوسشون نداری..

بنویسی که خالی شی

بنویسی که نخونن!

بنویسی که رفتارت معقول شه و نفهمن!

یه وقتایی خیلی شبیه به حالا..

 

در خرمنِ صـــــد زاهدِ عاقل زند آتش، این داغ که ما بر دلِ دیوانه نهادیم

خوب شد روانشناس نشدم!

آخر روانشناس دیوانه همیشه کار و کاسبیَ ش تعطیل است!! "ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" از زندگی تکراری انسان های بیرون از آسایشگاهِ روانی کلـــــــــی شرح می دهد و بالاخره خودش را توجیه می کند که اگر پشت این دیوار ها ما بین مردمان عادیِ روزمره /بین دیوانه هایی که از دیوانگی شان خجالت می کشند و بروزش نمی دهند/ بود.. باز تصمیم می گرفت بمیرد! و علی رغم میل باطنیَ ت باور میکنی که زندگی دیوانه ها چقدر هیجان انگیز است..

به این موضوع فکر کردهَ م که چرا هر کتابی را میخوانم عینا می نشنینم جای یکی از شخصیت های کتاب که طرزِ فکرش را دوست دارم!  فقط خنده دار است اما شما لطفا نخندید. ذوقم کور می شود!

و البته زودتر دفاع کنم! اینکه ورونیکا میخواهد بمیرد به خودش ربط دارد من فقط با خیلی حرف های ش موافقم! همین :)

دیروز بود که احساس میکردم هر آدمیزاده ی اطرافم را 2 تا میبینم. نه اینکه چشمم سیاهی برود نه! گذشتهَ ش را یک آدم میدیدم و خودِ حالایَ ش را یکی دیگر! حس بدیست که از یکی از این دو دوست که در واقع یکی هستند خوشَ ت نیاید و با دیگری ارتباطت خوب باشد! ترسِ اینکه نکند آن روحِ گذشته یک هو خودش را جا کند در کالبدِ حالای او..

کی قوزِ بالا قوز می شود.. وقتی که زمان بگذرد.. اوی آیندهَ ش رو شود و آن وقت از اوی آیندهَ ش متنفر باشی! نمیدانی به حرمتِ اوی گذشتهَ ش احترام نگه داری یا بگذری..

 

+ هیچ جبری برای کامنت گذاری بر روی ذهن مشغولی های این روزهای من نیست!

منِ شکسته ی بدحال، زندگی یابم

دارم به خودم شک میکنم! به جامِ دویست و بیست سالگیَ م که چیزی تا لبریز شدنش از دویست و بیست و سه سالگی نمانده! خجالت میکشم بگویم اما هنوز هم خودم میتوانم خودم را به قول خارجیا! سورپرایز کنم..

خب من از خودم اینها را که انتظار ندارم.. مثلا هی زود به زود دلم برای کسی طوری تنگ شود که گریه کنم! بعد به گریه ی خودم بخندم و یک نیشگون از خودم بگیرم و گوشزد کنم که این رفتارِ بچه لوس هاست نه تو جانم! یا اینکه از فکر هر روز دیدنِ فرزانه ذوق کنم.. چه میدانم.. دیروز به نسترن گفتم عجیب شده ای و امرزو به خودم!

عجیب شدهَ م.. بی آنکه بفهمم کِی! چرا!

این حالِ کودکانهَ م را دوست دارم. چون که حدس میزنم در آینده ای نه چندان دور حسرتَ ش را خواهم خورد..

 

ای دل بیا که ما به پناهِ خدا رَویم

انگار اولِ صبح ها خدا به زمین نزدیک تر است! بچه "تر"! که بودم خیال می کردم خدا را روز ها با چشم غیر مسلح نمی توانم ببینم چون که او خجالت می کشد! خجالت از آنهایی که فقیر آفریدشان.. یا شاید از عاشق هایی که از هم دورند.. و حتی از کودکِ همسایه مان که تابستانِ پارسال تمام شد و امسال هم کلی 20 گرفت و تابستان هم شد تازه اما؛ پدرش هنوز دوچرخه نخریده.. باورم این بود که شب ها می آید و کارها را راست و ریس می کند و قبل از آنکه کسی را ببیند و  یا کسی او را ببیند و بیشتر به خاطر اینکه مبادا وجدان ش به سراغش بیاید؛ قبل از روشنایی فلنگ را میبندد!

انگار اولِ اول صبح ها خدا بین زمین و آسمان است! یک نیمه شبی بالاخره وقتی دارد صحنه ی جُرم را ترک میکند!! دستم را بلند میکنم و می گویم بمان! یک "روز" نرو از نزدیک ببین چه ها آفریده ای..

کی اتفاقِ مجالِ سلامِ ما افتد

شعر گفتن، فیس بوک نرفتن! ، امام زاده و حتی خریدن یک دیوان حافظ پر از نقاشی های بی نظیر هم نمی تواند حواسم را از "اتفاق" های این روزهای زندگی بگیرد.. کتابِ کوچکم را از کیفم در می آرم و شروع میکنم به خواندن.. از مقدمه! چقدر کتابهایی که مخاطبش کودکانند؛ خوبند! خط به خط میخوانم و هی همزاد پنداری میکنم با الدوز! آخی.. الدوز هم شبیهِ من چقدر کلاغ ها را دوست دارد.. /همیشه خیال میکردم تنها منم که دوستشان دارم/ به صفحه پنجاه می رسم از یک اتفاق سخن می گویند و من.. باز فکر میکنم الدوز هم شبیه به من به اتفاق ها فکر میکند. با این که او تنها 10 سال دارد و من.. خدا می داند من فکر های کودکانه دارم یا الدوز زود بزرگ شده است! فکرم می رود سمت اتفاق ها! نکند اتفاق ها هم مثل کلاغ ها یک شهر دارند برای خودشان.. از آنجا می آیند به زندگی ما برای مسافرت یا چمیدانم شاید تفریح! یا شاید کسی آنجا تبعیدشان می کند به زندگی ما برای اینکه کارِ بدی کرده اند!
و باز به فکر فرو می روم..
یک سری اتفاق ها هستند که افتاده اند!! نه از پشتِ بام!.. بلکه در زندگیِ ما.. ممکن است حالا از آمدنشان در گذشته غمگین باشیم طوری که حتی چیزی شبیه به آن را حتی در رویایمان هم به آینده راه ندهیم! تا دیگر  هرگز اتفاق نیفتند.. و بسیــــــــــــــار پیش می آید که از تهِ دل بخواهی که کاش.. فقط یک بارِ دیگر آن اتفاق..
بگذریم!
به خدا با همین چشمانِ خودم دیدهَ م  که اگر آن اتفاق آنروز می افتاد، امروز تا چه حد سیاه میشد! و باز هم با همین چشمانم دیدهَ م که اگر آن یکی! اتفاق می افتاد.. چه میشد.. شاید بهشت می شد! /در همین دنیا/
این اتفاق ها که تکلیفشان مشخص است. روی صحبت با آن دسته از اقوامشان است که تکلیف ندارند! نمی دانند بروند پشتِ دریا و 2 بار 2 بار مشق گریه بنویسند.. یا بمانند و منتظر شوند شاید! روزی! آن مرد با اسب در باران بیاید..
اگر بروند و دریا بن بست باشد چه؟ اگر بمانند و شهر را خشک سالی گرفت.. چه؟! آن وقت که میخواهد پاسخِ این همه سال و ماهِ پر از بغضِ حسرتِ آنان را بدهد؟ ها؟
چه می گویم؟.. اتفاق های بیچاره! زبان ندارند که بخواهند شکوه کنند..
این اتفاق های بلاتکلیفِ بنده خدا را دوست دارم و هم دلم برایشان می سوزد..

+ خوب است که اتفاق نیستم!!!!!!..

خون کند خاطرِ من خاطره ی عهد قدیم!

از نمرات بالايش و از اينكه آنقدر جمعشان خودی بوده که استاد به نام كوچك صدايَ ش ميزد مي گويد! از سرويسِ دانشگاهشان .. از خاطراتِ نداشته ي من كه تعريف ميكنند تمامِ روحم را يك حالِ عجيبي مي گيرد ! تا به حال حتي حسي شبيه به اين حس حالايَ م را نداشتهَ م.. شبيه به بادكنك! يا بادبادك.. حس معلق بودن.. حسي شبيه به نبودن يا شايد بودن و ديده نشدن! مژده مي گويد هر ترم طوری برنامه ريزی مي كردم كه سه واحد ؛ واحدِ محوطه!! بردارم.. از شعفِ ساعت 4 صبحَ ش كه برود دوش بگيرد و راهيِ دانشگاه شود مي گويد و همان موقع هاست که يك بويي شبيه به دمبه آتش گرفته از تهِ دلَ م مي آيد..

سعی می کنم و موفق میشوم خودم را عادی جلوه دهم! لبخندِ تلخي ميزنم و سكوت ميكنم..

هي دارند غش ميكنند براي روزهای دانشجوييِ شان و من پس مي افتم از آن طرف كه چقــــــــــــــــــــــــــــــــدر خوش به حالشان! تعداد افسوس هاي زندگيَ م کلاً سه تا بود! يعني به اندازه انگشتان يك دستم هم نشده بود! اما اين يكي را دو انگشت حساب كنيد!

يك دست افسوس! مثل يك دست كله پاچه ی همان گوسپندی كه بوی دمبه سوختهَ ش از ته دلم مي آمد!!

از خویش خبر نیست مرا

جالب است!

ننوشتن را میگویم..

اما انگار بعضی کارهای جالب را انجام  ندهی؛ خیلی بهتر است!

دروغ ترین حرف برای گول زدن خودت هم این است که بگویی: "سرِ شلوغی دارم این روزها"..

صوفی بیا که آینه صافیست جام را

من هی به شما گفتم از مهر آیینه ای بسازید میان خودتان و هرآنکه دوستَ ش می دارید و شما هم پشت گوش انداختید

چقدر التماس کردم که اصلا از مهر معبدی بسازید بین خودتان و خودتان!

شعار هم به وقتَ ش کلی خوب است! مهر را دیواری کنید بین خودتان و اویی که دوستَ ش نمی دارید!!

در آیینه ی مهر همدیگر ببیند

با مهر خود را ببیند!

زبانِ گنگ مرا که نمی فهمید.. ببینید مهرِ بیچاره خودش به زبان آمد و آیینه شد

همین امروز:

19 مهر 91

به غفلت عمر شد حافظ بیا با ما به میخانه

چیزی بگو..

بیا جانم! بیا  ُ چیزی بگو  ُ بنواز مرا!

بنواز و بعد بنوش!

اصلا فکری بهتر! بیا   ُ بساز مرا..

کارگردانِ من باش!

بیاب مرا و دوستَ م بدار..

بیا جانم!

بیا بمیرانم تا زنده شوم

زندهَ م کن؛ تا ابدی شوم!

بخواه مرا تا..

بخواهیَ م اگر، نمی دانم چه خواهد نواخت همین صفحه ی مبهم و خش دارِ گرامافونِ آینده..

بهاریم در آن باغ نه ما پاییزیم

راوي: همان برگِ مقيمِ قله هاي شاخه ي سبزِ درختِ بهار كه كنون غرق در شوقِ پرواز است!

 

راستش را بگويم آسمون؟!

باور كنيد شكوفه كه بوديم هي تهِ دلمان دوست داشتيم بوسه هاتان را از نزديك تر ببينيم!

دق كرديم به خدا تا اين تابستان بگذرد

باران اگر باريد بدانيد كه طاقت نياورده ايم شورِ عشق و شيداييِ تان را! اين؛ اولين پاييزِ دنياست كه اينهمه شاديم و اين قدر به خودمان مي باليم..

 

+ چقدر خوش به حالَ ش است اين پاييز كه شاهد عشق من و توست جانم!

 

با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش

فکرِ مشغولم را سرگرم میکنم! کتاب های ترمِ جدید را میچینم رو به رویَ م و مرور میکنم که چقدر کار دارم و چهـــ قولها که ندادهَ م به خودم..! یادِ مدیرم می افتم که عمراً با این همه مرخصی های وقت و بی وقتِ من موافقت نخواهد کرد و تعادلی که برقرار نخواهد شد بین پیشنهادِ استعفا از سوی مامان و همان حسِ استقلال که در وجودم ریشه کرده ست.. تردیدهایَ م این روزها حسابی وقت گیر آوردهَ ند و از این سرِ شلوغِ من کلی دارند سواستفاده میکنند! هی سیاه تر می شوند.. کلاس های کنسل شده و وقت های دکتر که هی از موعدش می گذرند هم به جایِ خودشان اعصابم را می ریزند در هاون!..

من؛ خستهَ م.. از صبر کردن.. از هیچی نگفتن.. از راضیَ م به رضایِ تو! از اینکه می گویند بزرگتر است احترامش را نگه دار! من از بعضی چیزها ناراضیَ م! همان چیزهایی که نوشتنی نیستند!! همان هایی که باعث میشود صدایم بلرزد! من صدایِ لرزانِ خودم را دوست ندارم بشنوم.. حالا دیگر در ذهنم هم نمی توانم فریاد بزنم! یک "به جهنم" در همان ذهنم میگویم و مثلاً آرام میشوم.. همینطور که بی هدف دارم توی اتاقم قدم میزنم؛یک آن نگاهِ ساکتم روی ساقهَ ش می ایستد! زانو میزنم تا با دقت بفهمم که از کجا آمده.. برگِ ظریفش که شاید نیم سانت هم نشود را لمس میکنم تا باورش کنم..یک حسِ عجیبی دارم که اسم ندارد!! میدانم که می شنود اما کاش حرف هم میزد! عادت دارم وقتی شوکه میشوم از دور به موضوع نگاه کنم.. بلند میشوم و به دیوارِ روبه روییَ ش تکیه می دهم. تازه متوجه این همه سنگ و سرامیک و سیمان در اطرافَ ش میشوم! از میان کفِ اتاقم روییده! مدام می پرسم جانم آخر چه طور توانستی برویی؟! اما همچنان ساکت است..

چقدر خوب می توانم درکَ ت کنم. شاید قرار است من هم مثل تو یک روز از بین این همه سنگ سبز شوم!

 

 

دردِ ما را نیست درمان الغیاث

صدای لا اله الا الله.. در گوشم که می پیچد نا خودآگاه میلرزم.. انگار کوهی از خاطرات رویِ سینهَ م سنگینی می کند.. سخت که نفس می کشم از خواب می پرم! به گمانم مثل همیشه خوابِ تو را می دیدم جانم! بی مقدمه می ایستم و برای اینکه احساسِ سرگیجهَ م بر جانِ ناتوانم غلبه نکند و نقش زمین نشوم از چهارچوب در کمک میگیرم و از بالکن کوچه را دید میزنم.. چشمانَ م را که تار میبند را درشت میکنم تا دقیق ببینم! نمی دانم اینبار کدام خانه ستونَ ش آوار شده.. کدام دختر مثل من قرار است بعد ها از دلتنگی بمیرد! و کدام دل با آرزوهایَ ش به دریایِ فراموشی واصل شود! انگار که یک فیلم را زدهَ ند روی تکرار و لحظه ی ردشدنشان از روبه رویم هـــی پخش میشود.. یک آن به خودم میگویم وای! مگر چند نفر رها شدهَ ند؟!!

تپشِ بی وقفه قلبم یادآور میشود که بیدارم!

سرگیجه! بغض! درد! نبودنَ ت به این همه دردِ سر می ارزید عزیز..؟

صبحِ جمعهَ م با نبودنت غم انگیز تر از غروبَ ش شده .. عادتِ همیشه ی لبخندهای اولِ صبحم را بر هم زدی!

از دور می بوسمت

بعدِ تو کَس ز من نشنید که منَ م

من /حتی/ خودم را هم به یاد نمی آوردم؛ چه برسد و خواب و خاطره و خیال های محال و اینکه چه میخواست بشود و نشد! و چه ها که نمیخواستم بشود و شُد!

ای وای

بیشتر اگر توضیح بدهم شاید چیزی یادم بیاید!

من هیچ چیز یادم نیست.. من،

فراموشی گرفتهَ م! /من باید فراموشی بگیرم!/

باور نمی کنی؟! اصلاً نامَ م چه بود؟!

من

فقط

تو را در یاد دارم جانم..

من فقط میخواهم که تو را در یاد داشته باشم!

تو تنهایی!

نه

تنها تویی که هراز گاهی از پسِ پنجره ی رویا برون می آیی و واقعی میشوی!

وقتِ سکوتِ من باز هم تنها تویی که ساعت ها به حرف های بی سر و تهِ من گوش میدهی و از عکسَ ت بیرون نمی آیی!

تو وقتِ خواب می آیی و به جای من خواب می بینی خودت را

من حتی وقتِ نوشتن هم تو را می نویسم..!

این روزها خوب به جایِ من زندگی کُن..


حواست نيست! من، آرومـ، ميـ ـمـيـ ـرم!

نترس گُم نشده بودم. من راه آشيانهَ م را خــــــوب بلدم جانم! هواي قرارَ م کمی تا قسمتی ابري بود!  حوصلهَ م هم هي تقلا مي كرد. ميخواست سر برود به گَمانم.. هه! دلتنگي هايَ م خودشان را شبيه به تو مي كردند تا شايد كمي بهايِ شان دهم.. نبودی! اما اگر بودي ميديدي كه چه طور بند كفش هاشان را به هم گره زدم و در رفتم! تا به خودشان بيايند يك كنجِ خراب براي خودم پيدا كرده بودمُ  هي تلاش .. هي تلاش!

شايد

حتماً!

اما..

خُب

نه! باورم نمي شود!

باور كن خيلي خواستم..اما نه گول خورد و نه قانع شد دلَ م!


دوستت دارم دار و ندارم!

با ارزش ترین.. عاشقانه ترین، پر محبت ترین و همه بهترین "ترین" های عالم همین متن است!

همین که تو نوشتی جانم..

"دوستت دارم"

بی نهایت! اغراق آمیز و واقعی

تا ابد ..

بارالهي نمي دانم چه زماني و كجا و در حق كدامين مخلوقَ ت كارِ خيري كردم كه اينگونه مرا تكريم ميكني.

و

تكه اي از وجود لايزالت را به من هديه ميدهي،
.
.
.
خدايا غمگيني ؟ حق داري, خوب آسمانت را از خود جدا كردي و به بنده ي حقيرت بخشيدي،
خدايا بخند!

و بيا كنارم بنشين،

باهم معجزه ات را تماشا كنيم،تا من به افسانه بودنش ببالم وتو به كمال قدرتت.


اما
تو اي اتفاق فرخنده! اي فرشته ي زيبايي من
به زمين امدي
وجود باخاك يكسان شده ام را قامت بخشيدي
ارزوهاي يخ زدهَ م را ديدي و با گرماي نگاه حوري كُشَ ت، تمامي آ ه سردم را ه آ كردي و در باغ آمالَ م نوبهاري تازه به بار نشاندي
وجود سنگيَ م را در قلب آسمان گونهَ ت نگه داشتي..

شدم چشم و چراغِ مردم،شدم ماهِ آسمان
چه بي اندازه جبران الطافت نشدني ست


لحظه ي ورودت، نت هاي سبز زندگي را زير قدومت مي چينم،تا با هر قدمَ ت آوايِ دلنشينِ زندگي نواخته شود
و خير مقدمي باشد براي حضورت،كنارمن، دراين كنج خرابي كه خانه ی عشق و اميد من است
به زمین خوش امدي
خوش امدی

                                                                                                                                                                            جانم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دويست و بيست ساله است!  مهربان است /حداقل با من!/ و زودرنج..

عادت دارد صبح هاي زود كه از خواب بيدار ميشود، منتظرِ يك اتفاقِ خوب باشد و شب ها هم اگر رويَ ش بشود خيلي زود ميخوابد! اما جديداً كشف كرده ست كه سكوتِ شب چه اُبهتي دارد .. معمولاً با لبخندي وارد اداره مي شود و چيزهايي را كه نمي خواهد نمي بيند. اصولاً از زندگي راضيست اما مدتي ست، عجيـــــــــــب آرام است، احساسِ خوشبختي ميكند و منتظرِ بهانه ايست تا بگويد شُكر .. دلَ ش كه شاد مي شود با دنيايي حسرت به سه تارَ ش نگاه ميكند و مي گويد پس كي با "شما" پرواز ميكنم و مي نوازم جانم؟ /شاعري را ديدم كه به هنگامِ خطاب؛به گلِ سوسن ميگفت : شما!/ و وقتي كه غم بر دلَ ش مي نشيند؛ يا كه دلَ ش مي گيرد؛ همينقدر كه نُت هاي ساده و ابتدايي را مرور كند، آرام مي شود. دوسْت، زياد داشته است. هنوز هم زياد دارد اما جديداً يك حسي درونَ ش متولد شده ست كه مي تواند واقعي هايشان را از غيرواقعي هايَ ش تمييز دهد! و اين خيلي خوب است مخصوصاً براي درختِ باورش كه ديگر تبر نخورد! /از دستِ آشنا!/

قوياست! و مستقل..

دوست داشتني هايَ ش را آنقدر از دست داده ست كه.. ديگر به خيلي چيزها دل نمي بندد! از ابتدا كه اينطور نبود..؛ يك روز چشمه ي اشكَ ش كه خُشكيد به اين نتيجه رسيد! خدا باعث و بانيِ غصه هايَش را خير دهاد كه روشنَ ش كرد كه زندگي بي ثبات تر از آنيست كه هميشه خيالَ ش را در گوشه گوشه ذهنَ ش مي پرورانيد.

عاشق شدنش را مي پسندم.. عاشقيَ ش مرا يادِ چيزي شبيه به غزل هاي حافظ مي اندازد..

عجيب ترين قسمت خلقتَ ش همين بوده كه در همين چهار سالِ آخر 196 سال بزرگتر شد! هم پـــــُخته تر و هم خسته تر! 4سال قبل تر كه 18 ساله بود؛ ساده بود! خيلي ساده! خيلي خوش بين، خيال باف و هم خوش باور! 196 سالِ بعد بود كه .... بُگذريم

روي خط زمان كه برعكس مي روي خندهَ ت مي گيرد.

كلي خاطره خوب و بد از دانشگاه دارد و هم از راهِ دانشگاه. از پياده روي هاي تك نفرهَ ش كه شايد براي خيلي ها؛ بي منطق بود! از ميدانِ فردوسي تا ترمينالِ آزادي! از تجريش تا وليعصر .. با اينكه براي خيلي ها مفهوم نشد كه چرا راه مي رود؛ اما هنوز هم مثلِ همان وقت ها "من"! دفاع مي كنم از بُغض تنهايي هايَش..

بُغض هايِ مسئوليت پذيريَ ش هميشه شرمندهَ م مي كند! با اينكه مي تواند چيزهايي كه نميخواهد را نبيند اما! خيلي چيزها را هم مي بيند كه خيلي ها حتي توجهي هم به آن ندارند .. اين همان آدمِ عجيبيست كه من خيـــــــــــــلي دوستش دارم!!!!

پاي حرف هاي خيلي ها نشسته ست...: سارا كه نمي ديد و كمانچه ميزد! شايان كه در مترو لواشك مي فروخت ميگفت اگر همهَ ش را نفروشد در خانه دعوايَ ش ميكنند... الهام كه هنوز هم اندر خمِ يك كوچه است بين باور هايِ مذهبيَ ش و دلِ همسرش .. و حتي خودش!! وقتي كه دلَ ش از همممه پُر بود و ميخواست گوشه عزلت اختيار كند تا ابد! به حرفِ دلِ شان كه گوش مي دهد انگار خودش را مي گذارد جايِ آنها. يك لحظه انگار تمامِ زندگيِ آنان را زندگي مي كند! براي همينست كه وقتي آه ميكشد همه مي گويند: انگار دويست و بيست سالهَ ت است!

شايد غم انگيزترين اشتباهِ عمرش اين بود:

كه يك روز از خواب بيدار شد و قلمدان هايِ مسيِ نفش برجسته را خالي از جوهر كرد. /بس كه حرف هاي اين و آن روي دوشَ ش سنگيني مي كرد/ يادم هست براي جوهر سورمه اي كه آب داشت با خود مي برد قطره اشكي به همراه فرستاد تا مبادا تنها باشد! وقتي كه ني هايي را كه با كلّي خواهش استاد قاسمي برايَ ش تراشيده بود و قلم ساخته بود را از روي ميزِ تحريرَش جمع كرد؛ انگار پوچ شد.. خانوادهَ ش اما خرسند بود كه دخترشان چقدر حرف گوش كن است و چقدر به درسَ ش اهميت مي دهد ..

هعي

هيچ كس ندانست اگر همچنان مي نوشت، آن كنكورِ لعنتـــــــــــــــي آسان تر مي شد

چقدر ذوق داشت وقتي كه گفتند امتحانِ فيزيكِ نهايي بالاترين نمره ي مدرسه را از ميانِ بچه هاي رياضي و هم تجربي كسب كرده ست /همان سالي كه خيرسرشان اولين سالي بود كه مفهومي سوال طرح كردهَ بودند/ وقتي كه دوم دبيرستان در كنارِ مهتاب ذهن هايشان را گذاشتند كنارِ هم و در وصفِ امكانات مدرسه شعري گفتند! چقدر دوست داشت كه شعرش آنقدر تأثير گذار بود كه گفتند بايد بياييد دفتر و تعهد بدهيد كه ديگر از اين شعرها نگوييد!! 16سالگي، غوطه ور در كارت هاي تكنولوژي فكر و شعارهاي رنگ به رنگِ مثبت انديشي و خواب ديدنِ اينكه روزي موبايل ميخرد! گذشت. دوم دبيرستان بود كه ساعت ها با خانم سروري -معلمِ ديني- حرف ميزد /هركجا هست دلَ ش شاد/ و چقــــــــــــــــــدر تغيير كرد آنسال!/+/ چقدر خودش را بيشتر ميخواست چقدر كمتر از خدا ميترسيد. راستي! چقدر مديون است به خانم سُروري كه هميشه با خنده يك دستش را ميگذاشت روي لُپ هاي بانمكَ ش و آن يكي را روي دلَ ش كه از ظاهر مي شد فهميد چقدر بزرگ است!! و  ميگفت: "  ُ بذاريد بالاي اسمم و يك وقت نخونيد سَروَري" :)).. 13 ساله كه بود؛ بين خوب ها و بدها آواره بود. مي ديد كه بدها چقدر بهشان خوش مي گذرد و خوب ها چقدر تنهايند. مي ديد كه بدها دارند به خواسته هايشان مي رسند و خوب ها تازه دو قورتُ نيمِ مادرشان باقيست كه چرا جاي 19 و نيم؛ بيست نگرفتي! گذشت... دوم راهنمايي بود كه مدرسه را به آتش مي كشيد با شيطنت هايَ ش .. و همينطور كه حركت كنيم مي رسيم به يك سالِ شگفت انگيز. اولِ راهنماييِ 11 ساله كه اولين بار نوشت! خندهَ ش مي گرفت وقتي ميخواند. باورش نميشد. اما نوشته بود!

يك شعر!

و چون عاشقانه بود حسَ ش سركوب شد! ترسيده بود كه نكند كه آدمِ بديست كه عاشقانه به ذهنَ ش مي رسد... و به هيچكس نگفت.

دورانِ دبستان با آروزي اينكه يك روزي سوار اتوبوس سفرهاي علمي شود مي گذشت. و ذوقِ اينكه بالاخره يك روز يك ماده اي كشف ميكند كه آدمي را نامرئي كند! چهارم دبستان بود! رديفِ اولِ صفِ گروهِ سرود..؛ يادش نيست كه چه كساني بودند اما هر كه بودند آدم حسابي بودند و آدم بزرگ! يك آن حس كرد وجودش از خنده اشباع شده ست و بي مقدمه قهقهه اي زد و كلّ برنامه از هم پاشيد! نميدانم حتماً يكي از بين جماعت كاري كرده بود يا شايد هم ادايي درآورده بود .. آخرش هم نفهميد چرا! اما ديگر در گروه سرود راهَ ش نداند و كلّـــــــــــــي هم سرزنشَ ش كردند. همان معلم خودش را مي كشت تا دخترِ آن يكي معلم كه اتفاقاً همسن ما بود را بخنداند /خنده كه خوب ست... واقعاً اين آدم بزرگ ها خيلي عجيب ند!/ هه.. وقتي قصّه مي نوشت و همه بچه هاي كوچه را وادار ميكرد كه حفظَ ش كنند! كه يك روز همه  مادر ها را جمع كنند در حياطِ شان و برايشان نمايش بازي كنند.. شيرين ترين سالِ زندگيَ ش همان سال 77 بود وقتي آرمين در خانه شان به دنيا آمد و به او گفتند: تو! برايَ ش نام انتخاب كن .. شايد اولين باري كه احساس غرور كرد همان روز بود.. يادش هست هنوز؛ مهد كودكي را؛ كتاب داستان هايَ ش را كه از بر ميخواند؛ ظهر هايي كه نمي خوابيد را ، 4سالگيَ ش را و ... همان روزهايي كه اسبابِ زندگي شان را جمع كردند و رفتند جايي كه خانه شان به عزيز نزديك باشد! كه عزيز تنها نباشد /چه مي دانستند كه عزيز يك روز بي هيچ توجهي به دل هاي آنان تنهاي شان مي گذارد :(/  اين ها خيلي دور نيست! دويست و بيست سال پيش! يازدهمين روز از شهريور ماه ..

بيمارستانِ آزادي!  يازده دقيقه مانده بود تا يكِ بامداد..

به دنيا آمد

پشيمان نيست

هنوز هم كارش با اين زمين و زميني هايَ ش تمام نشده

تولدم گُل باران

دنيايِ اسارت بخش، بازدارنده و نگهدارانده است، نوعي غل و زنجير بر دست و پايِ آدمي است. حريّت در مفهوم والايش، آزادي از همه اسارت هاست. تعلق به هر چيزي پست است. انسان وقتي با كار، مال، نيايش!!!! رابطه پست برقرار ميكند، در اسارت امور دنيايي واقع مي شود.

 

دلخورم از خواندنِ درس هايي كه به شعورم توهين ميكنند ..

+ تفسير موضوعي نهج البلاغه- ص160- پاراگرافِ آخر

با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

صرفاً جهت اطلاع می گویم جانم

همینقدر کافیست که یک هزار اُکتا دِسیلونُ مِ ثانیه !!!!! درد داشته باشی

یک نفر که من باشم

میـــــــــــمیـ ــرد...!


بیا و یک لحظه ی کوتاه فکر کن!

می بینی؟ به امتحانَ ش نمی ارزد

پس؛ خوب باش

و

عمیق نفس بکش!


علم نوشت: هزار اُکتا دِسیلون: 10111

دانه نکاشت ابله و دخل انتظار کرد

الف- عاشق شدی؟
ب- من؟ مگه دل ندارم؟؟!!

الف- چرا عاشق شدی...؟؟!
ب- چرا...؟!!! واقعا فکر میکنی باید بگم چرا!

الف- میدونی خیلی سخته ببینم کسی دیگه دستتُ میگیره
ب- هه! خوبه! تازه رسیدی به گذشته ی من ..!!!

الف- چرا نمی فهمی، اون "ها" همه هوس بود!!!!!! هیچ احساسی وسط نبود. گناهِ تو سنگین تره.. تو دل بستی!

ب فقط سکوت می کند و  به این موضوع می اندیشد که

جوابِ کیا خاموشی بود؟

پروانه ندارد به سخن پروایی!

  بینایی، شنوایی، لامسه، بویایی، چشایی، حس ششم!، تو..!

drUnk.blOgfa.cOm

همینطور نشستهَ م بر سر راهِ کوچه های انتظار تا غریبه ای /آشنایی/ از راه برسد و بی هیچ دلیلی بپرسد "آی آسمون! تو چند حس داری؟" و من بی پروا فریاد برآورم 7 تا!!!!!

این را تازه فهمیدم.

تو هم حسِ منی جانم!

نه

تو همه احساسِ منی..

باورت نمی شود اما

وقتی قرار نیست چشمانم آینه ای باشد تا لبخندت را قاب بگیرد؛ دیگر نمی خواهم که ببینم چه را ببینم!؟؟ و البته چرا؟!

اسمش را غرور میگذاری یا رودربایستی خودت میدانی. اما تا به حال اعتراف نکرده بودم که گوشِ من جز با نوایِ دلنشینَ ت با هیچ صدایی آشنا نیست

لامسهَ م هم...

حرامَ م باد لمسه هر که /هرچه/ غیر از دستانِ پاکَ ت

 

من آمدهَ م تا برای تو زنده باشم

و

پروانه ی تو باشم

باور کن!

 

ما را زِ منعِ عقل مترسان و می بیار، کان شحنه در ولایتِ ما هیچ کاره است

راوی: دل

مخاطب: عقل

 

سلام

سلام جنابِ خرد!

سلام عقلِ تکامل نیافته ی مغرورم ..!

جسارت مرا ببخشید اما انگار غرورتان حد و حصر ندارد. با این موضوع که خودتان را درستِ ابدی می دانید هیچ مشکلی ندارم. اما! با این یکی که منِ دلِ ساده را غلطِ ازلی می پندارید چرا دارم. خیلی هم دارم! با همه این ها عدالت را اگر میزانِ ارزشیابیَ م قرار دهم؛ قبول دارم که خیلی فرصت ها حق با شما بوده ست و بیشتر وقت ها عقلِ تان! بیشتر از من کار کرده است! شما که همه کارهای مرا زیرِ نظر دارید و خودتان شاهدید. من دلَ م دیگر.. از شما پنهان! این روزها پـــَــــــــــــــــــــــر می کشم برای یک حس! همانی که به ازایَ ش کلی سرزنش بر سرم کوبیده اید! یادتان هست که! بارانِ نصیحت ها و آینده نگرانی هایتان را میگویم

وقتی من دارم با آرامش رفتار میکنم؛ انتظار احترام متقابل هم دارم! مؤدب باشید! داد نزنید لطفاً! یک لحظه سکون کن! ببین!! با شما هستم.. بله بله  عقلِ تکامل نیافته ی مغروری که هی قیچیِ منطقَ ت را به رخِ بال خیال هایِ شیرینِ من می کشی! فقط میخواهم همین یک موضوع را برایتان روشن کنم. پرهایَ م را که بپچینی تازه می شوم کفترِ جَـــلد!!

و تا ابد بر سر راهِ همین حس خواهم نشست ..

 

جنابِ عقل!

هیچی .. صبر می کنم. یک روز که عاشق شدی حرف هایَ م را ادامه می دهم.

حرفی ندارم..! شما فریاد کن!

 

ایندی یایا قیش دئیرم ..

دل های خاکی و یکرنگ را دست کم نگیر!

به گمانم من هم اگر "آه" بکشم، زمین بلرزد ..

 

راستی! دلَ ت از که پُر بود خاکِ خدا؟!

 

سرِ درسِ عشق دارد دلِ دردمندِ حافظ

"میم" عاشق "الف" شد!

بس که من، از تهِ دل نوشتم "مــــ ـــا"

 

+ الفـــ ـــبا هم آرام ندارد از عشقَ م ..

ظاهراً حاجت تقریر و بیان این همه نیست

شاید دیگر برای ت ننویسم!

+ فهم نوشت:

معبودتان؛

شما را می بیند! میخواند و می داند! اما درست مثل همه معبوهای دیگر؛

ساکت

است ..

همین!

کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است

راستی!

نکند تفاوت میانِ هق هق اشک های مرا با باران نداستی عزیز..!؟

 

یادم هست. /مثل من/ باران را دوست داشتی ..

باشد!

بنا به همین خیالِ تو..

 

اصلاً اشک های من؛ بارانِ تو!

دوستشان بدار..

اما

همین طور اگر ببارم بر خاکَ ت

شک ندارم که تابستان تمام نشده شکوفه خواهی داد ..

 

میگفت دگرباره به خوابَ م بینی؛پنداشت که بعدِ او مرا خوابی هست!

استادی شدهَ م برای خودم..

این روزها

خوب می توانم خودم را گول بزنم!!

مثلاً

دلَ م را خوش کنم که هست! مرا می بیند و من او را نمیبینم!!

حلوایِ تلخ را به دهانَ م بگذارم و تظاهر کنم شیرین است

گل های سفید را ببینم و یادِ این نیوفتم که وای چقدر عزیز گُل هایَ ش را دوست می داشت

اشک هایَ م را پاک کنم و خطاب به خودم بگویم این بهترین اتفاق بود که میتوانست بیوفتد جانم!

 

همیشه از این که زمان می گذرد و مکان ثابت می ماند رنج می برم..

از اینکه روی همان پله هایی باید هق هق اشک بریزم که روزی رویَ ش از ته دل خندیدهَ م..

آری خنده ای از تهِ دل آن هم با صاحبِ همین غم که حالا برایش به سوگ نشسته م

از باورِ این موضوع که باید در همان فنجان هایی که همین چند ماه پیش طلوعِ زندگیَ ش را با شادی و سرور جشن گرفتیم؛ باید غروبِ همیشگیَ ش را میهمان داری کنیم میشکنم..

همین خاطرات

مرا از پا در می آورد..

 

عزیزِ معصوم قصه های من

بد قول نبودی! نمی دانم چه شد ..

چیزی که می دانم و شک ندارم اینست که دلَ م برایت تنگ خواهد شد

 

+ حیف تنِ ت، حیفِ چشمات.. حیفه که جایِ تاجِ گــُـــل غُبــــــــــــــار بشینه رو موهات..

جامِ مِی گیرم و از اهلِ ریا دور شوم

مخاطب دارد

تو نخوان جانَ م!

كسر شأن اگر نبود فعل هايَ م را دوم شخص مفرد مي نوشتم تا روي در روي جملاتَ م را سيلي كنم بر صورتَ ش

اما؛

بگذاريد مخاطبِ شما باشد. نه من

آري مخاطب دارد

مخاطبي كه شايد حتي كلمه اي نفهمد از جمله هاي من..

هماني كه دليل همه بي عرضه گي هايَ ش را و همه از دست داده هايَ ش را غيرت هاي من مي داند!

غيرتي كه بعضي نادانان حسادت خواندند

بگوييد برود

من از او و همه حماقت هايَ ش/م/ بيزارم!

لطفاً بي تعارف به او بگوييد تا بداند كه، كمرم

از سنگينيِ عذاب..

دارد مي شكند

بگوييد برود

من عادت ندارم نداشته هاي آدم ها را به رُخ شان بكشم ..

اما

به او گوشزد كنيد تا به مرز جنون نرسيدهَ م و دهانَ م باز نشده؛ دور شود

چيز زيادي نمي خواهم.. فقط بگوييد تا هميشه نباشد

همين!

چُنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

 نمی دانم مشکل کار از کجاست..!

از شرقی بودنمان؟ از مذهبی بودنمان؟.. یا از شادی گُریز بودنمان؟!

کافیست درد داشته باشی؛ نیلوفر غم که به جانَ ت بپیچد و بی اجازه بالا برود..،

یا او که میخواهیَ ش تو را نداند! یا که نخواهدَت!!

و یا حتی

زندگی سر ناسازگاری بُگذارد و به کام نباشد..؛

همه این ها که گفتم اگر بشود، پُر از حرف می شوی.. پُر از نامه و قصّه! و قلمَ ت ناخواسته روی تن کاغذ می رقصد.. به خودت که می آیی میبینی سطرها نوشته ای.. اما؛

اینطور که از مستندات بر می آید و دوستانَ م میگویند، از وقتی که دریای طوفانیِ زندگیَ م آرام شد و آُسمانَ ش آفتابی، تبدیل شدهَ م به یک مینیمال نویسِ مُبهم!

همین ماه های خوشبخت، شادی هایَ م را کوتاه بیان کردهَ م و غم هایَ م را پاراگراف پــــــــــــــاراگراف شرح دادهَ م ..

همین حالا دارم فکر میکنم که

انگار

از همین زندگی آرام هم می توان نوشت..!

خط به خط سوژه اطرفَ م بی قرار است..

می شود نوشت آری

مثلاً از چشمانِ مامان مُنیر نوشت؛ آن هنگام که نگرانی و ذوق را با لایه ای شیشه ای در خود جای می دهد وقتی از ما می شنود که می گوییم بیمارستان بس است! امروز مرخص می شوی و می روی خانهَ ت..

در همان لحظه می شود نوشت از دستانِ بابا که نمی دانم چرا می لرزید و حتی

از قلبِ من که بی دلیل تیر می کشید!

یا از عمه پروین که انگار بهترین هدیه ی تولدَ ش را گرفته..

با یک نگاهِ ساده به همین اطرافیان می شود کــــُــــلّی نوشت..

از پری ناز که از تبِ تئاتر تمامِ تنَ ش داشت می سوخت یا از

شیوا که نگرانِ تعداد ارقامِ رتبه ی کنکورش است /تردید بین 2 و 3/..!!

حالا که با دقت تر نگاه میکنم میبینم بیشتر هم می شود نوشت!!

از نگرانی های فرزانه که شاید مهربان ترین دوستَ م باشد می شود شعر نوشت ♥

از مامان محترم که وقتی می آید روی مبل کنارم می نشیند و مرا کنجِ آغوشش جای می دهد و آرام می گوید: " از اینکه بیشتر از سن و سالَ ت زندگی را درک میکنی به تو افتخار میکنم نوه جانم :) و من..

قند در دلَ م آب می شود + احساس غرور

انگار از زندگی آرام می شود حتی کتاب نوشت!

یک رمانِ غم انگیز می شود نقش زد از مامان فریبای عزیزِ خودم که آخرش هم نمی داند چه طور مرا متوجه دوست داشتنَ ش کند..

از جانم که تکیه گاهِ ثانیه به ثانیه این روزهایَ م و دلگرمیِ همه ایندهَ م شده ست..

یا از مامان فرزانه که هنوز شهامتِ خیلی چیزها را در برابر وجودِ مهربانَ ش ندارم ..

می شود نوشت از نسرین! از لیلی و از فاطمه. که اگر نبودند بی تردید زندگی چیزی کم داشت :)

 

+ چقدر نوشتنی داشتم و هواسَ م نبود!

مرا بي تو؛ بُن بستِ خلوتي بس!

اگر

قرار باشد؛

تو هم،

/روزي../

به هر دليلي!

شبيه به همه ي اين زميني ها باشي..؛ /بشوي!/

آسمان نيستم. اگر به همه ي اين دنيا كافر نشوم

 

اين را مقدّساتَ م حاضرند قسم بخورند!!

زاهد اَر رندی حافظ نکند فهم چه شد؛ دیو بُگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

اينقدر نپُرس.. نگرد.. باور كن بي نتيجه است

تو نمي فهمي جانم!

آن نگاه هاي نجسِ كه مي جوشد از سياه چال هايي متروك! /از ذهن هاي پريشان/

اين قضاوت هاي ناگهانيِ مُغرضانه، با ديدنِ كمرنگ ترين نشانه ها ..

حتي آتشفشانِ دُروغ!

آفتِ دو رويي

تصوّري خام از انسان هاي هم سطح، شبيه به پلكانِ صُعود!

يا رعايت نكردنِ آن صفِ طولاني ..

يا مثلاً سوء استفاده كردنِ اين مديرِ بالادست از آن كارمندِ زيردست ..

و خنده دار تر

قيمت هاي كذاييِ كرايه تاكسي! به اين خاطر كه كمي مانده تا اذان ..

 

اين ها كه گفتي

هيچكدام كاري به كارِ اين ماهِ مبارك ندارند

فقط غذاست كه روزه را باطل مي كند و آب!

 

تو هنوز خيلي چيز ها را نمي داني جانم..!