بگویم که چه خوب؟ یا..

چه بد؟

چه خوب است که هستی! که شمع هفتاد و یک سالگیَ ت را فوت میکنی

یا چه بد که نشسته نشسته راه میروی ..

چه خوب که هنوز خانهَ ت دلیلی است برای فراموشی هر چه غم /بیرون از خانه/؟ که خانهَ ت با تمام اسباب قدیمَ ش نمادی است از یادِ سادگی..؟ و سقف این خانه تنها چتر مشترک بر سر همه ماست؟

یا

چه بد که گیسوان سپیدت، دست های لرزانت و کمر خمیده ات یادآور آن است که چهــ قدر زمان زود میگذرد و نمی دانی تا چهـ اندازه تلخ است که ازین زمان که گذشت، فقط بُغض داشته باشی و اندوه و بار خستگییِ به ثمر رساندن کودکانت /بدون سایه پدرشان/

عزیز! قوی بودنت اسطوره من است

عزیزِ قصه های معصوم من! تولدت گل باران