خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره
بگویم که چه خوب؟ یا..
چه بد؟
چه خوب است که هستی! که شمع هفتاد و یک سالگیَ ت را فوت میکنی
یا چه بد که نشسته نشسته راه میروی ..
چه خوب که هنوز خانهَ ت دلیلی است برای فراموشی هر چه غم /بیرون از خانه/؟ که خانهَ ت با تمام اسباب قدیمَ ش نمادی است از یادِ سادگی..؟ و سقف این خانه تنها چتر مشترک بر سر همه ماست؟
یا
چه بد که گیسوان سپیدت، دست های لرزانت و کمر خمیده ات یادآور آن است که چهــ قدر زمان زود میگذرد و نمی دانی تا چهـ اندازه تلخ است که ازین زمان که گذشت، فقط بُغض داشته باشی و اندوه و بار خستگییِ به ثمر رساندن کودکانت /بدون سایه پدرشان/
عزیز! قوی بودنت اسطوره من است
عزیزِ قصه های معصوم من! تولدت گل باران
+ نوشته شده در چهارشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۰ ساعت 9:9 توسط آسمون
هم زمين مرا مي شناسد هم آسمان.. نه مُريدِ اين بودم نه عبيدِ آن! سپيدی آن را در سياهی اين ميجُستم و سياهی اين را در سپيدی آن.. ولي در این لحظه، هيچ کدام از اينها مطرح نيست. تنها يک موضوع؛ فرمان ميدهم: ای عُقلا! اضافه کنيد شماره ای به ديوانگان. مرا هم بیفزایید به شمارگانشان!