یه وقتایی هست.. که نبودنشون بهتره! یه وقتایی که نمی دونی کدوم طرفی هستی؟! وقتی که لاکاتو پاک میکنی و شروع میکنی به نماز خوندن.. به این بهونه که آخر نمازت واسه چیزی که می دونی خدا میگه غلطه دعا کنی! مث وقتی که التماس میکنی که اون اتفاق درست که هم خدا میخواد هم مادرت! نیوفته..
یه وقتایی که قیافه ت شبیه کافرا شده.. آخه نه روزه میگیری..؛ نه ذکر روز میخونی..؛ اما تهِ تهِ دلت یه جای امن داری مث کعبه! که بکره.. اونقدر بکر که هیشکیُ به جز خدا رو توش راه ندادی..
یه وقتایی که آرزوهات محال میشن و محالات آرزوت..
وقتی وقتِ اذان خنده ت میگیره ازش چیزی بخوای و یواشی تهِ دلت میگی "فقط میخوام حاضری بزنم خدا جونم! چیزی نمیخوام!!" بعد یه هو دلت میلرزه که خودِ خدا گفته از من بخواهید تا به شما داده شود!..
وقتی قلم دستت میگیری که واسه این وقتایی که وقت و بی وقت داره سراغت میاد شعر بگی..؛ بلکم سبک شی. اما هزار صفحه خط خطی میکنی و یک بیت هم روی یک وزن درست نمیشینه.. وقتی ترجیح میدی همینطور بنویسی! نه از شب قدر نه از وقتایی که دوسشون نداری..
بنویسی که خالی شی
بنویسی که نخونن!
بنویسی که رفتارت معقول شه و نفهمن!
یه وقتایی خیلی شبیه به حالا..
هم زمين مرا مي شناسد هم آسمان.. نه مُريدِ اين بودم نه عبيدِ آن! سپيدی آن را در سياهی اين ميجُستم و سياهی اين را در سپيدی آن.. ولي در این لحظه، هيچ کدام از اينها مطرح نيست. تنها يک موضوع؛ فرمان ميدهم: ای عُقلا! اضافه کنيد شماره ای به ديوانگان. مرا هم بیفزایید به شمارگانشان!