دوستی کی آخر آمد؟دوستداران را چه شد؟
همینطور مبهوت دارم بهش نگاه می کنم
چقدر بزرگ شده ... چقدر دلم برات تنگ شده بود. می پرسم: راستی چند وقته اینطور روبه روی هم نه ایستادیم و مردونه! حرف بزنیم؟ اما... همیشه من حرف میزنم و او تکرار میکنه همه حرفامُ .. همزمان با من!
نمی دونم الان تو دلش داره بهم چی میگه..
بی معرفت؟
غریبه پرست؟
فراموش کار؟ آره فراموشکار... این حرفش رو قبول دارم
زبونم بند اومده.. روم نمی شه چیزی بگم. زیر چشمی نیگاش می کنم و باز نگاهم رو می دزدم
صدای موسیقی می پیچه.. /جانا چه گویم شرح فراغت؟ چشمی و صد نم... جانی صد آه.../ تو دلم می گم همیشه همین بوده همیشه حرف دلش رو تودل ترانه ها پیدا می کنه ...
چشماش غم داره با خجالت می گم چرا چشمات غم داره؟ نگاهم میکنه لباشو مثه من تکون میده
میگم خیلی خوشحالم که اومدم به دیدنت. همین جمله رو تکرار میکنه همزمان با من!!!!
دوباره موسیقی ای که جایگزین تمام اکسیژنِ اتاق شده اعلام حضور می کنه و میگه:
/آیینِ تقوا ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه.... گر تیغ بارد بر کویِ آن ماه ... گردن نهادیم ... الحکم لله!/
سرمو از از آسمون که از پنجره معلومه بر می گردونم و میگم میدونی من خیلی دوسِت دارم؟
تکرار می کنه!!! "می دونی من خیلی دوسِت دارم؟" / همزمان با من!/
نزدیکش می شم نزدیک تر میشه! می ترسم! فاصله می گیرم و دور تر میشه.......!
اصلا واسه چی اومدم تو اتاقم ...؟
یه نگاهی بهش میکنم و گرد و غبار آینه رو پاک می کنم ... خب حالا واضح تر میبینمت آسمونم
قول میدم دیگه تنهات نذارم
لبخند میزنم .. لبخند میزنه همزمان با من!
+ ما که تو زمزمه هامون هی به داد هم رسیدیم .. یکی یادمون بیاره کی به داد هم رسیدیم؟
/جمعه/
بعدا نوشت:
هفتم آبان ... روزی که شاید فراموش شد در میان این همه عید ...
کوروش بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ
میلادت مبارک
آریایی ها تا همیشه به تو افتخار خواهندکرد
درود بر هر چه ایرانی است و ایرانی منش (البته اگه چیزی مونده تهش)
هم زمين مرا مي شناسد هم آسمان.. نه مُريدِ اين بودم نه عبيدِ آن! سپيدی آن را در سياهی اين ميجُستم و سياهی اين را در سپيدی آن.. ولي در این لحظه، هيچ کدام از اينها مطرح نيست. تنها يک موضوع؛ فرمان ميدهم: ای عُقلا! اضافه کنيد شماره ای به ديوانگان. مرا هم بیفزایید به شمارگانشان!