ما به صَد خرمنِ پندار ز رَه چون نرویم
سکانس اول:
چشمانی که چند ثانیه قبل از ساعتِ کوک شده زنگِ بیداری سر می کنند ..؛ از سرِ یک عادتِ قدیمی چشمانم را که باز می کنم لبخند میزنم به آسمان ِقاب شده با چهار چوبِ فلزیِ پنجره ی اتاق
خیلی وقت پیش ها بود که یاد گرفتم صبحِ زود منتظر باشم! منتظرِ اتفاق های خوب، منتظر باشم تا بیفتند!
خیلی دلم میخواهد مثلِ بقیه اولِ صبحی پنجره را باز کنم و از خنکای صبح لذت ببرم اما! از فکرش هم لرزم می گیرد .. به تماشایَ ش از پشت شیشه بسنده میکنم و در همین حین میخواهم که چراغ را روشن کنم اما همچنان تاریک است! هه! برق قطع است ! اولین فکری لبخند را از لبام میگیرد این است: یعنی باید با مقنعه ی اطو نکرده بروم اداره؟ ..!
آسمونِ کوچکِ غرغروی درونم رو آروم میکنم، کمی مسئولین برقِ شهری را موردِ عنایت قرار میدهم توی دلم و باز به آسمون قاب شده روی دیوار نگاه میکنم..، احساس میکنم قطعیِ برق اونقدر ها هم مهم نیست که بخواهم روزم را با ناراحتی شروع کنم.
سکانس دوم: /مترو! واگنِ مثلاً بانوان!/
همینکه صدای مرضیه از سیم های هدفون می دوند درون سَرَم..، ناخودآگاه چشمانم بسته می شود به سویِ آرامش، کمتر از 5 دقیقه ای که چشمانم باز میشود مات میشوم!
کمی فکر میکنم؛ نکند آنقدر حواسم به دنبالِ اتفاقِ خوب بود که نفهمیدم کدام واگن سوار شدم؟! بس به خودم بی اعتماد شدم صورتم را میچرخانم تا رویِ شیشه را با دقت ببینم! با این که سر و ته است و من هم گیج ، اما خوب می توانم تشخیص دهم که نوشته: " Women Only" پس اینان چه تنابندگانی هستند اینجا؟! :)
تهِ دلم یک حسِ فمنیستی ای دارد خودَش را به در و دیوار می کوبد ولی این سوی دلم یک حس انسانی می گوید خب آدمند دیگر! می خواهند بروند سرِ کار حالا حتما آن یکی واگن ها جا نبوده!
لبخند میزنم و منتظرم تا یک اتفاق خوب بیفتد!
همای در گوشم فریاد بر می آورد و من خواب از تمامِ سلول های بدنم دور می شود! کمی دقت میکنم ! انگار جز فریادِ همای فریاد های دیگری هم به گوش می رسد!
نه! این ساعت از صبح که را دیدید دعوا کند آخر!
با اینکه ضربانِ قلبم تند میزند وقتِ دعوا، اما بَدَم نمی آید تماشا کنم!
بانویی نزدیک من است و زنگِ صدایش به وقت هوار زدنَش آزارم میدهد و دیگری هم آقایی ست!! که با این که دور است اما کم نمی آورد در بلندیِ صدا از این بانو!
اولَش نوبت را رعایت می کردند یکی این میگفت و یکی آن. نفهمیدم یک هو چه شد که بی نوبت حرف میزدند خب من خواب آلود بودم و وقتی بی نوبت حرف میزدند رشته کلام از دستم در میرفت .. در ذهنم هر دوشان را متهم کردم! که نمی گذارند یک اتفاق خوب حداقل اول صبحی برای من بیوفتد .. داشتم در ذهنم دیوانِ عدالت راه می انداختم که یک هو چند تایی از آن فحش های آبدار به گوشم خورد! من! نسبت به فحش به طرزِ فاجعه آمیزی واکنش نشان میدهم!! بساطِ دیوانِ عدالتِ ذهنم را جمع میکنم و هر دوشان را در همان ذهنم! به دار می آویزم!
واقعا ممکن است آدم بشود 30 سالَش یا حتی 40 سالَش اما شعورَش ناقص بماند!؟
انگار که باز باید با یک نوای دلنشین ذهنم را آرام کنم.. هه! دستم شانسی می خورد بر یک ترانه و نوا می خواند: وقتی تویی یه گـــَــلّه عالِمِ مردود! خندهَ م میگرد .. لبخندم را به فالِ نیک می گیرم و با خودم میگویم مگر می شود آدم "بخواهد " و روزَ ش بد باشد .. امروز روزِ خوبی ست.. من همچنان معتقدم یک اتفاق خوب خواهد افتاد تا من واقعا لبخند بزنم /بی اراده/
از اینکه آقایِ محترمِ پیش برِ مترو بدونِ اینکه اعلام کند سه ایستگاه نمی ایستد و من باز مجبور می شوم که دو ایستگاه را برگردم و دیر برسم و در اداره هم تأخیر بخورم چیزی نمی نویسم و می گذرم!
سکانس سوم:
/در صفِ تاکسی!/
بر سرِ اینکه چه کسی باید جلو بنیشید با هم بحث می کنند و من عینِ آدم ندیده ها به بچه بازی هایشان نگاه میکنم! واقعا این آدم بزرگ ها خیلی عجیبند! علاوه بر عجیب بودنشان خیلی هم سادهَ ند! دقیقا همان زمان که دارند با هم بحث میکنند از کنارشان رد می شوم و خیلی خونسرد می نشنیم صندلی جلو!
و مسافرانِ پشت ِ سر دو جنگنده مذکور می آیند و سوار می شوند و ما حرکت میکنیم ، اما آنها همچنان دارند دعوا میکنند چه کسی جلو بنشید!
سکانس آخر:
/در تاکسی!/
دستی از پشت سر می آید تا کرایه را حساب کند، راننده عینِ خیالَش هم نیست!
- آقا! آقای راننده کرایهَ م را می خواهم حساب کنم
راننده با حالتی شبیه به مدیرانِ عامل! : من حینِ رانندگی کرایه از کسی نمی گیرم! جانِ خودت برایت بی ارزش است انگار
و باز هم بحث می کنند!
به بالا نگاه میکنم و یادم می آید من منتظر بودم که یک اتفاق خوب بیوفتد ...
+ رویِ صحبتم با شماست جنابِ اتفاقِ خوب! ما هم خانه بودیم هم منتظرتان بودیم اما نیامدید!












هم زمين مرا مي شناسد هم آسمان.. نه مُريدِ اين بودم نه عبيدِ آن! سپيدی آن را در سياهی اين ميجُستم و سياهی اين را در سپيدی آن.. ولي در این لحظه، هيچ کدام از اينها مطرح نيست. تنها يک موضوع؛ فرمان ميدهم: ای عُقلا! اضافه کنيد شماره ای به ديوانگان. مرا هم بیفزایید به شمارگانشان!