ما به صَد خرمنِ پندار ز رَه چون نرویم

سکانس اول:

چشمانی که چند ثانیه قبل از ساعتِ کوک شده زنگِ بیداری سر می کنند ..؛ از سرِ یک عادتِ قدیمی چشمانم را که باز می کنم لبخند میزنم به آسمان ِقاب شده با چهار چوبِ فلزیِ پنجره ی اتاق

خیلی وقت پیش ها بود که یاد گرفتم صبحِ زود منتظر باشم! منتظرِ اتفاق های خوب، منتظر باشم تا بیفتند!

خیلی دلم میخواهد مثلِ بقیه اولِ صبحی پنجره را باز کنم و از خنکای صبح لذت ببرم اما! از فکرش هم لرزم می گیرد .. به تماشایَ ش از پشت شیشه بسنده میکنم و در همین حین میخواهم که چراغ را روشن کنم اما همچنان تاریک است! هه! برق قطع است ! اولین فکری لبخند را از لبام میگیرد این است: یعنی باید با مقنعه ی اطو نکرده بروم اداره؟ ..!

آسمونِ کوچکِ غرغروی درونم رو آروم میکنم، کمی مسئولین برقِ شهری را موردِ عنایت قرار میدهم توی دلم و باز به آسمون قاب شده روی دیوار نگاه میکنم..، احساس میکنم قطعیِ برق اونقدر ها هم مهم نیست که بخواهم روزم را با ناراحتی شروع کنم.

سکانس دوم: /مترو! واگنِ مثلاً بانوان!/

همینکه صدای مرضیه از سیم های هدفون می دوند درون سَرَم..، ناخودآگاه چشمانم بسته می شود به سویِ آرامش، کمتر از 5 دقیقه ای که چشمانم باز میشود مات میشوم! کمی فکر میکنم؛ نکند آنقدر حواسم به دنبالِ اتفاقِ خوب بود که نفهمیدم کدام واگن سوار شدم؟! بس به خودم بی اعتماد شدم صورتم را میچرخانم تا رویِ شیشه را با دقت ببینم! با این که سر و ته است و من هم گیج ، اما خوب می توانم تشخیص دهم که نوشته: " Women Only" پس اینان چه تنابندگانی هستند اینجا؟! :)

تهِ دلم یک حسِ فمنیستی ای دارد خودَش را به در و دیوار می کوبد ولی این سوی دلم یک حس انسانی می گوید خب آدمند دیگر! می خواهند بروند سرِ کار حالا حتما آن یکی واگن ها جا نبوده!

لبخند میزنم و منتظرم تا یک اتفاق خوب بیفتد!

همای در گوشم فریاد بر می آورد و من خواب از تمامِ سلول های بدنم دور می شود! کمی دقت میکنم ! انگار جز فریادِ همای فریاد های دیگری هم به گوش می رسد!

نه! این ساعت از صبح که را دیدید دعوا کند آخر!

با اینکه ضربانِ قلبم تند میزند وقتِ دعوا، اما بَدَم نمی آید تماشا کنم! بانویی نزدیک من است و زنگِ صدایش به وقت هوار زدنَش آزارم میدهد و دیگری هم آقایی ست!! که با این که دور است اما کم نمی آورد در بلندیِ صدا از این بانو!اولَش نوبت را رعایت می کردند یکی این میگفت و یکی آن. نفهمیدم یک هو چه شد که بی نوبت حرف میزدند خب من خواب آلود بودم و وقتی بی نوبت حرف میزدند رشته کلام از دستم در میرفت .. در ذهنم هر دوشان را متهم کردم! که نمی گذارند یک اتفاق خوب حداقل اول صبحی برای من بیوفتد .. داشتم در ذهنم دیوانِ عدالت راه می انداختم که یک هو چند تایی از آن فحش های آبدار به گوشم خورد! من! نسبت به فحش به طرزِ فاجعه آمیزی واکنش نشان میدهم!! بساطِ دیوانِ عدالتِ ذهنم را جمع میکنم و هر دوشان را در همان ذهنم! به دار می آویزم!

واقعا ممکن است آدم بشود 30 سالَش یا حتی 40 سالَش اما شعورَش ناقص بماند!؟

انگار که باز باید با یک نوای دلنشین ذهنم را آرام کنم.. هه! دستم شانسی می خورد بر یک ترانه و نوا می خواند: وقتی تویی یه گـــَــلّه عالِمِ مردود! خندهَ م میگرد .. لبخندم را به فالِ نیک می گیرم و با خودم میگویم مگر می شود آدم "بخواهد " و روزَ ش بد باشد .. امروز روزِ خوبی ست.. من همچنان معتقدم یک اتفاق خوب خواهد افتاد تا من واقعا لبخند بزنم /بی اراده/

از اینکه آقایِ محترمِ پیش برِ مترو بدونِ اینکه اعلام کند سه ایستگاه نمی ایستد و من باز مجبور می شوم که دو ایستگاه را برگردم و دیر برسم و در اداره هم تأخیر بخورم چیزی نمی نویسم و می گذرم!

سکانس سوم:

/در صفِ تاکسی!/

بر سرِ اینکه چه کسی باید جلو بنیشید با هم بحث می کنند و من عینِ آدم ندیده ها به بچه بازی هایشان نگاه میکنم! واقعا این آدم بزرگ ها خیلی عجیبند! علاوه بر عجیب بودنشان خیلی هم سادهَ ند! دقیقا همان زمان که دارند با هم بحث میکنند از کنارشان رد می شوم و خیلی خونسرد می نشنیم صندلی جلو!و مسافرانِ پشت ِ سر دو جنگنده مذکور می آیند و سوار می شوند و ما حرکت میکنیم ، اما آنها همچنان دارند دعوا میکنند چه کسی جلو بنشید!

سکانس آخر:

/در تاکسی!/

دستی از پشت سر می آید تا کرایه را حساب کند، راننده عینِ خیالَش هم نیست!

- آقا! آقای راننده کرایهَ م را می خواهم حساب کنم

راننده با حالتی شبیه به مدیرانِ عامل! : من حینِ رانندگی کرایه از کسی نمی گیرم! جانِ خودت برایت بی ارزش است انگار

و باز هم بحث می کنند!

به بالا نگاه میکنم و یادم می آید من منتظر بودم که یک اتفاق خوب بیوفتد ...

 

+ رویِ صحبتم با شماست جنابِ اتفاقِ خوب! ما هم خانه بودیم هم منتظرتان بودیم اما نیامدید!

 

جـُـــز از کِــشته نَدرَوی

یه کاسه پر از خوراکی روی اُپِن بود. از صبح تا مامان گفت که ظرفِ همسایه رو ببر تحویل بده من هر بار با مهارت خاصی بحث رو به بی راهه می بردم

یک آن صدایِ در میاد..

همون خانمِ همسایه ست. چه خوب :) دیگه نیازی نیست یه طبقه برم بالا.

هه! اومده یکی از ظرف های ما رو که خونشون بوده پس بده. کارم رو قطع کردم و با تعجب گوشه آشپزخونه وایسادم؛ که مامان با یه بشقاب خورش خوری پُر از ترشیِ هفتِ بیجار میاد تو! + یه لبخندِ رضایت

مثِ فیلم ایرانی بود که همیشه یه قسمتش همه آدما خوبن...!

به ظرف شستنم ادامه میدم و مثِ همیشه میرم تو فکر! اگه خودمون رو موظف می دونستیم که وقتی آدما تو ظرفِ دلشون بهمون محبت میدن نباید ظرفشون رو خالی پس بدیم، چه دنیایی می شد ...

drunk.bloGfa.com

محبّت در برابرِ محبّت .. یه زندگیِ آرمانی!

وقتی داریم کینه و یا تنفر یا حتی حسادت رو تو یه ظرف به کسی تقدیم می کنیم! کافیه یه لحظه تصور کنیم که اونم یه چیزایی شبیه به همین ها و یا حتی به رسمِ احترام کمی بیشتر میذاره تو ظرفمون و بر میگردونه!

 

صاحبدلان حکایتِ دل خوش ادا کنند

drunk.blogfa.com

کارِ دنیای ما از شُستن گذشته است! سهراب اگر بود میگفت چشم ها را باید بست!! چشم ها را که بستیم حالا باید لب ها را هم فروبست.. این ابزارِ عامیانه که ما زبان می نامیمَش هیچ حرف زدن بلد نیست ..
مابین این زمینیــان که هیچکس حرف هایم را نخواند! یعنی نتوانست که بخوانَد..! حالا دستانم برایم حُکمِ مداد دارند و روحم صفحه ی سپیدی ست که می خواهم حرف های دلم را بی مهابا بنویسم!
نه جانم اشتباه نکن اینها اشک نیست! این ها الفبای منند ..
من؟ مـــ ــن که گریهـ نمی کنم؛ دارم حرف میزنم!

 

لینکِ مربوط:قول و غزل به ساز و نوا می‏فرستمَت

این روزها نسبت به قبل بیشتر حواسم به میوه فروشی هاست. خُب بهار است دیگر..

دارم هی در ذهنم بین جهان و همین میوه فروشی ارتباط برقرار میکنم.. به نتایج جالبی می رسم! مثلا من یکی را میشناسم که زندگیَ ش شبیه به پیاز است! هرچه عمیق تر میشوی در احوالَش بیشتر اشکَت در می آید. یا یکی دیگر از دوستانم هست که زندگیَ ش شبیه است به توت فرنگی! ظاهری خوب و خوشبخت دارد اما تهی است از درون.. یکی دیگر هم شبیه بود به خیار؛ آخرِ زندگیَ ش تلخ بود. زندگیِ من هم بی شباهت به لیموشیرین نیست ..! کافی است صدُم ثانیه ای غفلت کنم یا افسارِ افکارم از دستم برود؛ تلخ می شود...

شفاف سازی برای اهلِ آشپزی هایش! : زندگی با طعم لیموشیرینِ تلخ چیزیست شبیه به طعمِ هسته ی لیمو امانی..

من نَه آنم که دِگر گوش به تزویر کنم

drunk.blogfa.com

زندگی خیلی از آن آدم هایی دارد که اهل استعاره هستند .. نه که اهلِ ادبیات باشند ها نهـ! چشم دَریده اند و دندانِ طمعشان کنارِ دندانِ عقلشان روییده و خیالِ کشیدنَش را حتی از سر هم نمی گذرانند .. شاید از دردَش میترسند! ببین جانم! هم من و هم تو میدانیم که روحِ زندگی چگونه بر جان و تنمان حک شده و دوست می داریم اطرافیانمان را..! آنها نشانِ خاصی ندارند .. ممکن است نزدیکَت باشند .. شاید دوستَت از نوعِ صمیمیَ ش! شاید فامیلَت یا همکارَت و حتی شاید .....! کاری ندارم که چه شد که این ها اینطور شدند؛ من با تو کار دارم.. احساسِ تو برای من از هر چیز در این دنیا مهم تر است. تلخ می شوی، دقیقا همان لحظه ای که می فهمی همانها که گفتم خر فرضَت می کنند! اینجای حرفم را بالای مِنبَر بروم برایَت.. اگر می گویند بیا، هدف آمدنِ تو نیست .. چیز دیگریست .. با اینکه ادبیات نمی دانند اما خوب می دانند کنایه چیست و معانیِ دور را هم می شناسند .. اگر حتی از تو میخواهند کمکشان کنی شاید بخواهند مَچَلت کنند! روراست بگویمَت من هم مثل استاد صالحیِ عزیز از اعتمادِ کاملِ پرده به باد بیزارم .. /بیزار نبودم،شدم..!/ همه را دوست داشته باش اما قبل از هرکاری فکر کن .

 

 

نیست بر لوح دلم جز الفِ قامت یار

میخواهم بگویم سلام می گویم دوستَت دارم!

میخواهم بگویم علیک؛ می گویم دوستَت دارم!

میخواهم بپرسم که حالَت چگونه است .. کلمات در دهانم میچرخد و میشود دوستَت دارم!

چه بر سر الفــ ــبای من آورده ای جانم؟ همهَ ش شده ست چند حرفِ ساده ی مَحصور

 

درویشم و گِدا و برابر نمیکنم پشمین کلاهِ خویش به صد تاجِ خُسروی

drunk.blogfa.com

برگ های درخت را سبز کن.. این سبز نشد؟ خُب آن یکی!

آسمانِ نقاشیَ ت را آبی کن.. ع؟ نوکَش شکسته؟ تمام شده؟ خب آبیِ تیره تر که داری جانم.. دوستش نداری؟ خُب آن یکی که کمرنگ تر است!!

/حالا نقاشی را آنقـــــــــــــدر در ذهنت بزرگ کن که بشود نقاشیِ زندگی .. آدمک های اطراف هم مداد رنگی های رنگ رنگ!/

من میانِ این جماعت رنگارنگ میخواهم مدادِ سفید باشم!

شاید دیر به کار بیایَم اما وقتی کسی می آید سُراغم که جز من دنبالِ رنگ دیگری نیست!

دنبال رنگِ سفید است نه مداد !!!!!!!!

تازه ممکن است آنقدر مداد رنگی های دیگر را بتراشد که یک هو به خودَش بیاید و ببیند جز سفید هیچ برایش نمانده..

احساسِ ناب بودن خیلی خوب است .. خیلی!

+ با غرور هم تفاوت دارد..

راهِ خلوتگهِ خاصَم بنما

 

ادامه نوشته

این شاه وشِ ماه رخِ زهره جَبین، درِّ یکتای من و گوهرِ یکدانه ام است

تو چه میدانی که دلمـــ چه می خواهد؛

دلکَم میخواهد تمــــام قد رو به رویم بایستی و من "فقط نگاهَت کنم"!

راه بروی و من، فقط نگاهَت کنم!

حرف بزنی و من، فقط نگاهَت کنم!

نگاه کُنی و من، فقط نگاهَت کنم!

نفس بکشی و من، فقط نگاهَت کنم!

پلک بزنی و من، همچنان نگاهَت کنم!

آخر تو نمی دانی تماشایَت چه لذّتی دارد جانم ...!

پی نوشت: اِی تماشایی ترین مخلوقِ خاکی.. آسـمانی می شوم وقتی نگــــــاهَت می کنم

 

 

نرگسِ تو با ما گوید رموز مَستی

drunk.blogfa.com

هه! دلم خوش است دارم دیوانِ حافظ حفظ میکنم ..

به عُمرم غزل به نابیِ نگاهت ندیدهَ م!

باید تصمیم جدی تری بگیرم. اجازه هست حفظَت کنم!؟

میخواهم نرگسِ چَشمــــانت را از بــَر شوم جـــانم

 

 

این نَقد بگیر و دست از آن نسیه بِدار

همسرش مدتی است که منتقل شده! خب همین است دیگر کارمندِ دولت که باشی، هر شعبه ای که بگویند باید بگویی چَشم و بروی کار کنی! حتی اگر خانهَ ت آن پایین های شهر باشد و مثلا بگویند باید بروی منطقه 1! کار کنی ..

کارمند است.. کارمندِ بانک. همسرش خانمیست زیبا و بسیــــــــــــــار بسیــار مقید و مذهبی مسلک!

اسمش که تفاوتی نمی کند مثلا الهام! بین حرف هایش یک هو می پرسد که

-" موی مصنوعی اگر بگذارم روی سرم و از روسریَ م بیرون بگذارم گناه است؟"

/تعجب میکنم!/

+ چه طور؟

شوهرم آنجا میبیند! نمی خواهم خیال کند که من چیزی از آنها کم دارم.. اما با معیار های اخلاقیَ م جور درنمی آید که موهای خودم باشد!

می گوید این روزها که شوهرش می آید خانه حرف های عجیبی می زند../به نظر او عجیب بود به نظر من نه!/ از آرایش نکردنش ایراد میگیرد و او هم وضو را یادآور میشود برایش! /شاید هم وضو را بهانه میکند. نمیدانم/

از لباس های تیره اش شکایت میکند و او از اینکه چادر حجاب کامل است سخن میگوید ..

drunk.blogfa.com

 

نمی دانم چه باید بگویم! مثلا بگویم خب همانی باش که شوهرت دوست دارد که احتمالا تهِ دلش خودش هم دوست دارد!

یا بگویم به امید آن دنیا این دنیایت را و شاید "حتّی" شوهرت را زیر پا بگذار و حتی از دست بده ..

فقط میگویم موی طبیعی و مصنوعی ندارد جانم.. تو که بهتر از من میدانی نیّت مهم است!

 

بُوَد آیا که در میکده‌ها بُگشایند..گِرِه از کارِ فروبسته ما بُگشایند؟

 گـُــلَم، بهارَکَم، سبزیِ قلبم، جــــانم ..

من ظاهراً محکم ایستاده ام .. نه طاقت تظاهر دارم، نه دُروغ!

حتّی به شوخی.. حتّی امروز! حتّی از آن الکی های 13 ایَ ش!

یا نباش یا واقعاً بـــاش

 

هیچ هم معتقد نیستم که سیزده نحس است که بخواهم دَرَش کنم. اما گره زدن را دوسْت دارم :)

یک عالم حرف های نگفته را به باد

غُصّه ها را به فرامـــوشی!

دلکَم را به ایمـــــــان

آینده را به نــور

 

گره می زنم!

حجله حُسن بیارای که داماد آمد

drunk.blofa.com

همینکه میخواهم یک تبریکِ جانانه بگویم یادِ زندگی پر فراز و نشیبَت می افتم!

یادِ آن لحظه ای که ماندنت بر زمین معجزه را دوباره به یاد زمینیان آورد ..

حالا روشن شدم!

پس آنروز مقاومت کردی و ماندی که به امروز برسی..؟ تا به این حد خوشبخت شوی! و همان حس را با تمام عشقت هدیه دهی به کسی دیگر که ازین به بعد می شوید "ما" ..

شک ندارم .. جهانی را نور میپاشید با عشقتان ..

فرشته ی زیبا، در این لباسِ سفید به سانِ تعبیر رویاهای کودکی شیــــــرینی ..

ثانیه به ثانیه تان مملو از احساسِ خوبِ خوشبختی..

مبارکَت باشد عزیزکم ..

 

 

پنهان ز حاسدان به خودم خوان

drunk.blogfa.com

صورت به صورت می ایستد رو به رویم! بــــــــــهار را می گویم. غنچه های باغچه را نشانم میدهد و من، یاد لب هایت می افتم! هوای زیبایش را یادآور می شود و من غرق صدای نفس کشیدنت میشوم.. سبزی هایش را هزار بار فریــــــاد می کند و من می دانم به معجزه دستانِ تو نمی رسد که دل خشـــکیده ام را رویاند!

آخی .. دلم برایش می سوزد.. مثل بچه ها پاهایش را زمین می کوبد! ..

یک آن انگشت اشاره ش را بالا می آرد. انگار چیزی یادش آمده! به پشت سرم اشاهر می کند.. /آخی.. دست به دامن طبیعت شده ای بهار جانم؟/ دریا؟ و من شبیه به از خداخواسته ها چشمانم برق میزند و شروع میکنم از دلِ دریاییَ ت برایش تعریف کردن .. دست خودم نیست خُب.. هر که میخواهد حواسم را پرت کند صاف می افتد حوالیِ تو!

اگر شُمالی ها بدانند که امروز بهار از حسودیَش خودش را به تابستان بودن زده، چه به روزم که نخواند آورد ..!  

                                                    

اینجا مازندران - دما: 16 درجه سانتی گراد

I lOvE U bloGfa

 

 

تنت به نازِ طبیبان نیازمند مباد

 شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

یک نفر هست که من از خواندش سیر نمی شوم! همان نفری که از جنس آدم های عادیست مقام و مدال و این ها زیاد دارد اما به خط خطی های من ارزش می دهد.خودش کتاب های انچنانی می نویسد اما برای یک وبلاگ ساده شبیه به اینجا وقت میگذارد.

من که یادم نمی رود وقتی ابری بودم، با اینکه هوا سرد بود با قلم شیوایش امید بهار را در من زنده نگاه میداشت.

نوشته هایش شبیه به بهار است! مانند خودش که هدیه بهار است! همان بهاری که می آید تا بگوید که اگر نشود همیشه سبز ماند اما میشود دوباره سبز شد!

دلتان سبز.. لبتان خندان..

استاد عابدِ جان تولدتان گـُـــــــــــــــــــل باران

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع، آتش آنست که در خرمن پروانه زدند

تبادل می شود یک دنیا احساس از پشت یک سیم بی احساس! با پادرمیانیِ یک شی مربعی شکلِ به اسم موبایل! که نمی تواند نشان دهد، اگرچه صدای خنده می آید اما این سوی خط یکی چشمانش پر از اشک است ..

- عیدت مبارک

عید تو هم مبارک گلم

- بهت خوش می گذره مامانی؟

نه دخترم بدون تو ...!/بهت که خوش گذشته بود..دروغ گفتی؟/

هِی .. دیر رسیدید به روز های با هم بودن ..شاید هم زود گذشتید از لحظه های نیامده. دل سپردید به حاشیه ها و کنایه های حاسدان ..

چقدر دلم میسوزد برای ثانیه هایی که آنقدر چشم به راهتان ماندند تا مردند!

از نوشته های خودم که خجالتی ندارم! یک جورهایی حقتان است! دلم برای غنچه های این باغچه میسوزد که بی باغبان رها شدند و اگر ببینم پژمرده شوند روزی ..، شما را دعا میکنم از آن دعاهای سر و ته!

 

+ اگه مادر باشم و دور از بچه م... شاید بمیرم!

 

هومم!

یه چیزایی هس که دوسشون ندارم! یعنی دارم! یعنی در واقع نمی دونم دارم یا ندارم.. همون وسایلی که مدت هاست ازشون استفاده نمی کنم! همونایی که وقتی خواستم ببخشمشون به پریناز دلم نیومد ..

یکی از همونا رو چند دقیقه پیش آبِ دریا برد ..هیچ احساسی هم نداشتم ..!

شاید ..

مهم نیس. یکی دیگه می خرم :)

کامِ جان تلخ شد از صبر که کردم بیـ دوست

دلـ...ــتنگ!

این روزها /خیلی ها/ مرا به این نام می شناسند و صدا می زنند

این نام مستعار را چه قیمتی بر من می بخشی؟

عمری که گذشت، کفایتت می کند؟ پس بدهی من به تو، دارد تمام می شود!

بیا دیگر!

عمرم که به پایان برسد؛ نام مستعارم را برایت به ارث می گذارم ها!! آنوقت دلتنگ هم که شوی هیچ سود ندارد!

بیا جانم!

بیا و نام خودم را صدا بزن! به گُمانِ من که، آسمان خیلی قشنگ تر است از دلـ...ــتنگ!

drunk.blogfa.com

قرار نیست کسی از تهِ دلش ناراحت شود و نه حتی خوشحال!

من اینجا برای دل خودم می نویسم /فقط/!!!!

هر شب شبِ قدر است اگر قدر بدانی

سمت راست رو که نگاه میکنم آینه رو میبینم.. یه لحظه به آرامش چشمای اونی که تو آینه س حسودیم می شه! چند تا تار مو رو که از گوشه ی چادر بیرون زده مرتب میکنم و به غنچه های ریزِ آبیِ چادر که دور تا دور صورتم نقش بسته خیره میشم.. مگه میشه خدا ندونه که نماز کی اشتباه تایپیِ نیاز میشه! اما مثِ هزاران کار دیگه که فقط برای دل خودم انجام میدم..؛ نیت میکنم: 2 رکعت نماز شُکر.. قربتا الی الله !

مثِ هرسال این روزای آخر، نوبت به خونه تکونی دلم رسیده! دکتر آزمندیان میگفت شبی/روزی/ که قلبت رو سامان بدی و تکلیف خودت رو با آرزوهات و زندگیت و آدمای اطرافت روشن کنی، شبِ قدره! وقتش رسیده که یه شب قدر حسابی راه بندازم.. تکلیف قلب بلاتکلیفم رو روشن کنم و به آرامشِ خوبی که داره تمام ابعاد زندگیم رو در بر میگیره راه بدم تا خود نمایی کنه. همینطور که دو زانو نشستم نگاهم دورتا دور اتاقم که به بهانه ی اومدن بهار بوی گل میده میچرخه و ساکن میمونه روی شمع روشنی که روی میز کامپیوتر داره میسوزه! همیشه اندازه یک شمع دعا میکنم! رابطه عجیبی که با آتش برقرار میکنم رو با هیچ منطقی نمی تونم تحلیل کنم! غرق میشم تو هاله آبی اطراف شعله..

لحظه هایی که با شانسِ عجیبی ازشون جون سالم به در بردم رو واسه خودم یادآوری میکنم .. آدمای خوبی که تو این یک سال اطرافم بودن.. دوستام .. پیشرفت هام و همه اتفاق های خوب رو کنار هم میچینم و بابتشون به خودم افتخار میکنم و خدا رو هم شکر میکنم

اینا رو گوشه ای از قلبم حک میکنم تا یادم نره! بعد نوبت میرسه به ..

ناحقی هایی که در حقم شده رو مرور میکنم.. یک،دو،سه، چهار، ...نهصد و نود و نه،هزار!/چه سالِ بدی!/ باز یاد حرف دکتر آزمندیان میوفتم که میگفت دنیای بیرون شما بازتاب درون شماست! یعنی از درون اینقدر زشت بودم؟!

دونه به دونه به اشتباهاتی که باعث شد همچین رفتار هایی باهام بشه فکر میکنم /از ماست که بر ماست/ به ترتیب می بخشم و پیش می رم..می رسم به آخریش! چشمامو می بندم.. باز بغض میکنم..

یعنی قلب منم داره زمینی میشه که نمی تونه ببخشه؟ باز رفتارام رو مرور میکنم..!

مثه یه فیلم هی تو ذهنم پس و پیش میرم .. نتیجه: هیچ! من که چیزی نگفتم! من که؛ چیزی نخواستم .. اشکامو پاک میکنم به این فکر میکنم که این همه آدم با هم قهرن! من چرا اینقدر به خودم سخت میگیرم که بهار رو بی هیچ سیاهیِ کینه ای باید شروع کنم

پنجره باز میکنم تا کمی هوای تازه به صورتم بخوره+نفس عمیق

انگار که نمی تونم! نمی بخشم، اما فراموش میکنم..

به قول بچه های سینما : کــــــــــــــــــــات! شب قدر بی شب قدر!

رخ بر افروز که فارغ کنی از برگِ گلم

باران که می بارد، آرامــــ میشوم ..

کنارم که هستی هم آرامم!! /آرامِ مطلق/

حالا همه هــــ..ـــی بپرسند که چرا میگویم تو بارانِ منی ..

 

پی نوشت: با سپاس از معجزه گرِ مهربون: پرواز با هزار تومنی

ساقیا آمدن عید مبارک بادَت، وان مواعید که کردی نرود از یادَت

که بود می گفت شاهنامه آخرش خوش است؟

خوب یادم هست که چقدر به گوینده اش می خندیدم در دلم!

خب دستِ خودم نبود، پایان همیشه در ذهن من برابر بود با احساسی گُمنام .. نه که حتما غم باشد اما شادی هم نبودَست هرگز!

تجربه را دوست دارم.. /شاید کلمه عبرت هم مناسب باشد!/ اما تجربه هایی که زمان می بخشدَت، عجیب درد دارد! مخصوصا آن عقایدی که خیال میکردی درست است و زندگی ثابت میکند که اشتباه می کردی ..

همه این ها را همین 90 خودمان به من یاد داد ..

اما خوبیَش این است که هرگز از یادت نمی رود ..! یک جورهایی می شود بخشی از فهمت! دیگر می فهمی که پایان برابر با غم نیست.. وقتی جایی می خواهی بیانش کنی آرام نمی گویی! استوار می ایستی و می گویی پایان هم می تواند /گاهی/ خوب باشد !!

اگر در این لحظه کسی باشد که  در دلش به من بخندد تعجب نمی کنم .. هفت خانِ رستم را که طی کردی.. خواهی دانست الان من چه میگویم! شاهنامه آخرش خوش است ..

drunk.blogfa.com

به اطاعت از همان رباعی که میگوید از دِی که گذشت هیچ ازو یاد مکن، دیگر ۹۰ را با همه داستان هایش رها خواهم کرد ..!

قبل از رهایی آتشی روشن می کنم .. لازمه هایش بر آن می گذارم  و بعد هم خاکسترش بر باد!

خب حالا

از ۹۱ بگوییم :) همه میگویند سالِ اژدهاست. بعضی ها هم میگویند نهنگ!

سال اژدها را به سالِ شانس می شناسند.. قدیمی ها میگویند سالیست که در آن هیچ چیز غیر ممکن نیست و می شود به آرزوهایتان برسید

حتی اگر اشتباه هم باشد و خرافات.. من با جانِ دل می پذیرم حرف هایشان را. من فقط دنبال بهانه ای بودم برایِ آفتاب..

پیش به سویِ یک سال بی نظیــــــر

+ بهار نو ســـــــــــــــــــــلام

 

 

ای ملکُ العرش مُرادش بده

-می ترسی؟

نه

-ارتفاع رو ببین؟!

نه نمی ترسم! من یک بار قبلا همین ارتفاع رو "سقوط" کردم!

/جلوی کی دروغ میبافی.. بچه من با تو زندگی کردم!!/

-چشمهایت را ببیند

بستم!

-حالا بپر!

تو هم میای؟

-قول نمی دم!

اما،آخه، منِ تنها ..

-گفتم که بپر!

گریه نکنی یه وقت

-نهـ اینو قول میدم! بپر دیگه!

....

-چه زبیا پرواز میکنی دخترکم!

حالا بیا و بر بالَت سوارم کن تا با هم برویم! تو که میدانی من هیچوقت تو را تنها نخواهم گذاشت.. :*

فقط خواستم که یاد بگیری من، گاهی، هر از گاهی! شاید! نباشم .. آنوقت "تو" باید زندگی کنی!

 drunk.blogfa.com

+باید برای کودکِ درونم مادرِ خوبی باشم. دخترم.. قوی تر شو! زندگی بچه بازی نیست!

با کافران چه کارَت گر بُت نمی پرستی؟

چه تفاوتی دارد بُت یا معبود .. مهم این است که یگانه باشد!

حالا که معجزه کردی، پا پس نکش/بـــوی تــــو را ، ز گـل شنیـده‌ام دامـــن گـــل ، از آن گــرفتـه‌ام/

من حق دارم که بپرسم چرا آفریدی؟

چه را؟!!

همانی را که خودم هم نمی دانستم که وجود دارد.. آن هم در من !

گوش کن

دائم الشک شده ام ..!/مــه و ستـاره درد مـن می‌داننـد، که همچـو من پـی تـو سرگردانند/

خدا /هرگز/ کاری نمی کند که اشتباه باشد .. این را مادرم گفته! درست هم گفته!

دزدِ ایمانم نشو .. مُدبّر باش و .. بگذار نمازم را بخوانم ../دل من سرگشته توست، نفسم آغشته توست/

اگر گناه نیست همه اش را 4 رکعتی میخوانم! حتی صُبحَش ..

بندگیست دیگر..

 

 

نمی دونم امروز عقربه های ساعت من جا موندن یا .. احساسم جلو جلو رفته!

آخه حسِ غروب جُمعش از ظُهرش شروع شد..

گشته ام در جهان و آخر کار، دلبری برگزیده ام که مپرس

 قلم! کاغذ! من.. شلیک :)

میخواهم بنویسم.. اما از هر چه که می نویسم همه ش می شود تو !

این روزها تمامِ واژه های من شده ای جــ ا نــ م حتی اگر نامت فقط چهار حرف باشد!

دل نوشت: بیـــ نهایت دوستتـ دارمـــ

ادامه نوشته

ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

خودم را میزنم به کوچه ی دوستمان علی چپ !

خیلی هم خوب است کوچه شان

به من که می سازد.. آب و هوایش را می گویم

حواس خودم را پرت میکنم، نام سایت را آن بالا تایپ میکنم/ drunk.blogfa.com  ..! / و صفحه باز میشود!

سعی میکنم از قالبش خوشم بیاید! از ترانه ش هم تعجب کنم!

هه

مثلا که من خودم نیستم و یکی دیگر هستم

بعد شروع میکنم به خواندن متن ها .. یکی شاد است؛ یکی غمگین

یکی فلسفی و دیگری اجتماعی!

مثلا که سعی میکنم بتوانم حدس بزنم که نویسنده این ها دختر است یا پسر;) بعد که فهمیدم دختر است، تلاش کنم که درکش کنم!

حالا که توانستم درکش کنم، دلم برایش میسوزد..

 آخیـــ ..! چقدر دلش پُر است این طِفلی!

خیلی خوشم می آید از این بازی

دوست دارم از دور خودم را ببینم!

 

خوب است .. زندگی را میگویم  

دلِ صنوبریم همچو بید لرزان است

انگار که رسیده ام به سال و ماه و ثانیه عاشقی!

پلک که میزند، طلوع می کنم و خواب که می رود /بی رویای من/ تمامِ روزم شب است!

نفس که میکشد نفس کم می آورم.. و

راه که می رود، توانم نیست که بایستم بر این ناتوان زانُوان!

ولی!

عجب حسِ خوبیست ..

 

 

تا این جهان بر پا بُوَد این عشقِ ما بماند به جا

اصلا از همان ابتدای خلقت، فلسفه آفرینش من همین بود!!

من آمده ام که حوّای تو باشم ..

چقدر گفته بودمَت که من از پَسَش بر می آیم و باور نکردی .. ها؟

عجب بهشتی به پا کردی ..!

بیا !

بیا و ریشه ی تمام درختان سیب را آتش بزن .. گندم ها را هم نابود کن!

هر چهـ !

می دانم که میدانی من گول نمیخورم

اما؛

دیگر

هیچوقت!

نمیخواهم از این بهشت هبوط کنم. هیچوقت!

Drunk.blogfa.com

 احساس نوشت: به قلبم خوش اومدی 

 

بعدا نوشت: یه هدیه ی با ارزش در ادامه مطلب

 

ادامه نوشته

با من که خودی شدی جانم! از بهار خجالت بکش .. بیا!

اما قبل از بهار ..