هنوز هم خوب یادم هست، یه روز، صبح بود و سرد.. بیشتر از ده بار اومدم بلاگفا تا یه وبلاگ ثبت کنم و "باز" ترسیدم!
خیلی خوب یادم هست که اونموقع ها چقدر از دنیای واقعی دور بودم .. و خوب تر یادم هست که چقدر از آدم های دنیای واقعی رنجیده بودم و ترسیده ..
یادم هست که چشمامو که باز میکردم، تو اتاقم بودم! همان اتاق کوچکی که دیوار ندارد! سقف هم ندارد! و برای خدا جایی دارد و برای پنجره و آسمان هم!! به ثانیه شمار ساعت اتاقم خیره میشدم و وقتی به خودم میومدم شب بود! و من خوشحال.. که روزها میگُذَرَد ..
چقدر بد که هنوز یادم هست که زمستانِ هشتاد و نه "گرمترین" زمستون سالهای بودنم بود
/نمیگم گرمترین زمستون سالهای زندگیم، چون هرکس که هست، لزوماً زندگی نمیکنه!/؛
زمستونِ گرمی که تمامَش کِز کرده زیر پتو، کنار بخاری و شومینه گذشت + بغض !
بعد از آن؛ بهاری که همش صرف بی هدف قدم زدن شد تو خیابون ولیعصر و مدام احساس خطر و نگاه به پشت سر! نه از سر دیوانگی، آخر آن روزها دیده بودم که از پشت خنجر می زنند! و ایضاً زل زدن به عابرهایی که مثل مورچه از در و دیوار و خیابون بالا میرن + کافه گودو + کافه سپیدگان ..
فکر کردن به بهاری که این بار داس در دست آمده بود! و نه برای اینکه گندمِ آرزو بکارد بر مزرعه قلبم ..
بهاری که در طی ش خشکید تمام جوانه های امیدم!
و من پیاپی لهـ می شدم زیر سنگینی شکوفه های آرزوهایی که داشت به باد می رفت!
درسم،کارم، خانواده م و دلم!
با چه اضطرابی آسمونِ هشتم رو راه انداختم؛ با این طرز فکر: یک آسمان بالا تر از آسمانِ هفتم..؛ یه پله نزدیک تر به خدا! و خیلیـــ دورتر از این دنیا و آدماش!!
از اون روز 365 روز گذشته اما..
خیلی چیز ها عوض شده،مثلا من! روزگارم! احساسم! 
یک عالم اتفاق افتاده
جمعی که اینجا تقریبا همه اتفاقی دور هم جمع شدیم .. روزهای سختی که با هم شریک شدیم ..
لحظه های نابی که ساختیم، لحظه هایی که تو ذهن موند بیشتر به خاطر دردناک بودنش. و ناب شد به خاطر همدل بودن ما
مثلا وقتی آسمونِ هشتم تبدیل شد به میخونه ی من؛ شد یه جایی واسه آرامش..، نه فرار! نه یواشکی حضور داشتن!
وقتی دلمو زدم به دریا و از خودم نوشتم ..
وقتی به ترسام غلبه کردم ..
وقتی من فقط غر میزدم شما ها گوش میدادین..
وقتی نوشته های آسمون همه گله و شکایت بود نوشته های استاد عابد تسکین دردم ..
وقتی ونوس گفت دیگه نمیاد و من خیال کردم که اینجا هم دیگه برام مفهومی نداره ..
وقتی ماه رمضون بود من برای پری و الهام دعا میکردم ..!
وقتی حال مامان علی بد بود،
لینک های وبلاگ رو که مرتب میکردم خیلی ها دیگه نبودن.. حرف یکی از استادام مثه برق از ذهنم گذشت؛ که میگفت دنیای مجازی حاجتت رو که بده، ولش میکنی! حد دوستی باید توش رعایت شه! وگرنه مدیون احساس دوستات میشی ..
حدیث که با اسم "غریبه" برام کامنت میذاشت و "منـــ" که متفاوت ترین دختری بود که دیده بودم ../هرجا هستین شاد باشین/
وقتی نیلوناز نازنینم بین زمین و آسمون، بین ترس و امید .. بابای مهربونش رو بدرقه کرد به بهشت .. و من و همه بچه ها نمی دونستیم که اصلا چی باید بگیم ..
وقتی مانی کلمه به کلمه از سختی ها و نامروتی های زندگی می گفت و من تک تک کلماتش رو درد می کشیدم!
وقتی خُمار عزیزم ثانیه به ثانیه زندگیش تلخ بود و ترس! و تنها کاری که تونستیم براش بکنیم این بود که امیدوار نگهش داریم ..
همش یک سال؛ اما خیلی زیاد بود.. دیـــــــــــــــر گذشت.. زندگی همه بچه ها تو این یه سال بالا و پایین شد.. هم خوب هم بد ..
و به من چه هــــا گذشت در این یکسال! من در این یک سال به دلم شنا یاد دادم تا دیگر غرق نشود زیر بار هیچ اندوهیـــ ..!
و من به اندازه بی نهایت خوشحالم که این یک سال گذشت!!
با در نظر گرفتن همه سختی هایی که بود، با همه سُستی هایی که کردم، با همه لغزش هام و تصمیماتی که گرفتم از خودم راضی ام! قوی تر از اونی بودم که فکر میکردم!
راستی
سال 90 جان! دیدی؟ با اینکه تمام توانایی و استعدادت رو برای آزرده کردن من به کار گرفتی اما باختی!! دیدی؟
منو ببخش! اما احساس خوشبختی میکنم! می دونم از این موضوع ناراحت میشی اما مجبورم که اعتراف کنم! چون وقتی احساس بدی داشتم، وقتی زمینم زدی، گفتم!
حالا بنشین و نگاه کن!
من دارم باز می روم به استقبال زندگی .. این بار که باران ببارد تن خسته و دل تشنه ام را به زیر اشک آسمان خواهم شست! می دانی می روم به همانجایی که دیگر حرف و حدیثی نیست.. مرزی نیست! و در همان ناکجاآباد این روح بی قرار را آرامش می دهم ..
راستی 90! خوب شد که برای عذرخواهی این آخری ها دیگر کاری به کارم نداری! من بخشیدمت. در دل من جایی برای کینه نیست .. تو هم برو به زندگیت برس! منت کشی بسه ;)
و در نهایت، بهانه ی ایــــن همه حرف همین بود که بگم:کُنجِ خرابِ من، یک سالگیت گُـــــــل باران 