دلبرا بنده نوازیت که آموخت؟ بگو

drunk.blogfa.com

ذرّه ای از داشتنَت را هم تقدیــس می کنم ..

خورشیدَکَم؛ از پشت ابر هم بتابی قبول است .. بیا این آسمانِ شب را روشن کن!

تو که هر چهـ بتابی /بر من/ چیزی کم نمیشود از خورشید بودنَت ..

ولی؛

این ستاره ی کم نور ..! مـــــاه میشود به لطفَت ..

بتاب!

فقط کمی .. 

 

 

شاه خوبانی و منظور گدایان شده ای

یه هو میگه دیگه نمی تونم حرفام رو نَگم! خُشکم میزنه ..

آسمون: چیزی شده؟ خب بگو!

- تو چرا اینقدر عوض شدی؟

+ من؟

-چرا دیگه تو جمعمون نیستی؟ چرا اینقدر تو خودت غرقی؟ چرا بی خیال شدی؟ از من ناراحتی؟

+ نه اشتباه میکنی!

-تو همون آدمی که خرداد بودی؟ یا تیر؟

تو دلم میخندم و میگم نه خیلیــ بهتر از اونموقع هام! خیلیــ خیلی♥ !! اما در واقعیت سکوت میکنم. فقط "یک جمله" میگه و من دیگه نمی تونم به این مکالمه تلفنی ادامه بدم چون بغض باعث میشه صدام بلرزه و غرورم اجازه نمی ده که بخواد بفهمه ازین جمله ساده ش بغضم گرفته

میگم پریچهر میشه بقیه حرفات رو مکتوب بزنی؟

بدون اینکه دلیلش رو بپرسه قبول میکنه

و بعدش براش توضیح میدم.. که نهـ ! اینطوری که تصور میکنه نیست ..

شاید تو جمع نبودم اما منزوی هم نبودم. این چند ماه نیاز بود که کاملا تنها به همه چی فکر کنم. نیاز بود که خودم رو دوباره باور کنم

بهش توضیح دادم که نمی پسندم انسان هایی رو که کل زندگیشون تو یه موضوع خلاصه میشه! مثلا درس! یا کار! یا عشق! یا هرچی .. زندگی ابعاد زیادی داره و وقتی یکی از هزارتا بعدش دچار مشکل میشه زندگی تموم نشده و هنوز ادامه داره .. /گفتنش آسونه!!/

از اون چت تقریبا 10 صفحه ای این حرف به یادگار موند :

ببین تو به صورت کاملا محسوس نسبت به آینده خودت بی تفاوت شده بودی، ولی خدا را شکر الان پذیرفتی. و باید فقط یه پنجره به سمت آینده باز کنی پر از نور و امید. تو شایستگیش رو داری! بجنب تا بتونی بهترین بهره ها رو ببری

پی نوشت: برام ارزش داشت که یه آدمِ ساده اطرافِ من .. اینقدر به رفتار های من توجه کرده ..

بی ربط نوشت: قسم میخورم! یه روزی مدیر میشم؛ و به همه ثابت میکنم یه مدیر "میتونه" عقده ای نباشه!

این خط این نشون ..

سپندارمذگان بر ایرانی تبارانِ عاشق شاد باش ♥

 

 + دلنشین ترین حرفِ ممکن رو، همین امروز "روز عشق" شنیدم..

چشمت به غمزه خانه ی مردم خراب کرد

این بار سرما را بهانه می کنم ..

دستکش بپوش! شال گردن هم! اصلا کلاه هم بگذار ..

نمی خواهم هیچ جای لامسه ای برای "بـــــاد" بگذارم

به خاطر خودت میگویم جانم! باد که مثل من نیست خاموش بماند !

اگر مست کند، طوفانی به راه می اندازد ..

 

 

نومید نتوان بود اَزو..باشد که دلداری کند

drunk.blogfa.com

آخِیـــ ..

پاییز که نیامدی زمستان شد؛ زمستان هم که دارد تمام می شود

دارم به این فکر میکنم که اگر بهار بیاد و تو هنوز نیامده باشی چهـ ؟/بیچاره بهار/

دلَت می آید تعبیر آن همه رویا و این همه شوق نباشی؟

و من  ایـــــــــــــــــن همه دور از تو هِیــ به خواب بروم؟

آخِیـــ ...

اگر به خواب ابدی رفتم چهـ؟! و دیگر باز نیامدم!

آنوقت تو هم به آخیــ گفتن مبتلا میشوی ها!

نه بگو! فقط میخواهم بدانم. دلت می آید؟

اگر عطر آغوشت برای همیشه آرزوی مَحالم شود چهـ ؟

نه جـــــانم! تو دل رحمی! می دانم که می آیی ..

 

 

"جــــــانم"

همیشه خاموش است،همیشه سرمست است،همیشه عاشق است،همیشه پاک باخته است

همیشه خوشحال‌ است اما گاه می گرید!

"جانم" نمی دانم کیست! عشقم می تواند باشد! خودم می توانم باشم و حتی مادرم ..

فقط میدانم همیشه برای او نوشته ام ..

 

+ برای همونی که هی می پرسه جانم کیه که تو همه متن ها هست

++ وجود خارجی هم ندارد :)

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نِه!

همیشه همین بوده

دوم!

اگر من بودم، یکی "بیشتر" بوده! /فقط بیشتر و نه لزوماً بهتر/

اگر گفتم، یکی بوده که بیشتر گفته!

اگر راه رفتم، یکی پریده!

اگر بغل کردم، یکی بوسیده!

اگر خط خطی کردم، یکی نوشته .. بهتر نوشته!

اما هنوز کسی نیامده که بیشتر از من صبوری کنه! دوست بداره! بپرسته ..

من هنوز بهتون امید دارم، تلاش کنین ..

اینا رو هم میتونین از من بگیرین

یه کم تلاش!

 

 

مباد این جمع را یارب غم از روز پریشانی

هنوز هم خوب یادم هست، یه روز، صبح بود و سرد.. بیشتر از ده بار اومدم بلاگفا تا یه وبلاگ ثبت کنم و "باز" ترسیدم!

خیلی خوب یادم هست که اونموقع ها چقدر از دنیای واقعی دور بودم .. و خوب تر یادم هست که چقدر از آدم های دنیای واقعی رنجیده بودم و ترسیده ..

یادم هست که چشمامو که باز میکردم، تو اتاقم بودم! همان اتاق کوچکی که دیوار ندارد! سقف هم ندارد! و برای خدا جایی دارد و برای پنجره و آسمان هم!! به ثانیه شمار ساعت اتاقم خیره میشدم و وقتی به خودم میومدم شب بود! و من خوشحال.. که روزها میگُذَرَد ..

چقدر بد که هنوز یادم هست که زمستانِ هشتاد و نه "گرمترین" زمستون سالهای بودنم بود

/نمیگم گرمترین زمستون سالهای زندگیم، چون هرکس که هست، لزوماً زندگی نمیکنه!/؛

زمستونِ گرمی که تمامَش کِز کرده زیر پتو، کنار بخاری و شومینه گذشت + بغض !

بعد از آن؛ بهاری که همش صرف بی هدف قدم زدن شد تو خیابون ولیعصر و مدام احساس خطر و نگاه به پشت سر! نه از سر دیوانگی، آخر آن روزها دیده بودم که از پشت خنجر می زنند! و ایضاً زل زدن به عابرهایی که مثل مورچه از در و دیوار و خیابون بالا میرن + کافه گودو + کافه سپیدگان ..

فکر کردن به بهاری که این بار داس در دست آمده بود! و نه برای اینکه گندمِ آرزو بکارد بر مزرعه قلبم ..

بهاری که در طی ش خشکید تمام جوانه های امیدم!

و من پیاپی لهـ می شدم زیر سنگینی شکوفه های آرزوهایی که داشت به باد می رفت!

درسم،کارم، خانواده م و دلم!

با چه اضطرابی آسمونِ هشتم رو راه انداختم؛ با این طرز فکر: یک آسمان بالا تر از آسمانِ هفتم..؛ یه پله نزدیک تر به خدا! و خیلیـــ دورتر از این دنیا و آدماش!!

از اون روز 365 روز گذشته اما..

خیلی چیز ها عوض شده،مثلا من! روزگارم! احساسم!  

یک عالم اتفاق افتاده

جمعی که اینجا تقریبا همه اتفاقی دور هم جمع شدیم .. روزهای سختی که با هم شریک شدیم ..

لحظه های نابی که ساختیم، لحظه هایی که تو ذهن موند بیشتر به خاطر دردناک بودنش. و ناب شد به خاطر همدل بودن ما

مثلا وقتی آسمونِ هشتم تبدیل شد به میخونه ی من؛ شد یه جایی واسه آرامش..، نه فرار! نه یواشکی حضور داشتن!

وقتی دلمو زدم به دریا و از خودم نوشتم ..

وقتی به ترسام غلبه کردم ..

وقتی من فقط غر میزدم شما ها گوش میدادین..

وقتی نوشته های آسمون همه گله و شکایت بود نوشته های استاد عابد تسکین دردم ..

وقتی ونوس گفت دیگه نمیاد و من خیال کردم که اینجا هم دیگه برام مفهومی نداره ..

وقتی ماه رمضون بود من برای پری و الهام دعا میکردم ..!

وقتی حال مامان علی بد بود،

لینک های وبلاگ رو که مرتب میکردم خیلی ها دیگه نبودن.. حرف یکی از استادام مثه برق از ذهنم گذشت؛ که میگفت دنیای مجازی حاجتت رو که بده، ولش میکنی! حد دوستی باید توش رعایت شه! وگرنه مدیون احساس دوستات میشی ..

حدیث که با اسم "غریبه" برام کامنت میذاشت و "منـــ" که متفاوت ترین دختری بود که دیده بودم ../هرجا هستین شاد باشین/

وقتی نیلوناز نازنینم بین زمین و آسمون، بین ترس و امید .. بابای مهربونش رو بدرقه کرد به بهشت .. و من و همه بچه ها نمی دونستیم که اصلا چی باید بگیم ..

وقتی مانی کلمه به کلمه از سختی ها و نامروتی های زندگی می گفت و من تک تک کلماتش رو درد می کشیدم!

وقتی خُمار عزیزم ثانیه به ثانیه زندگیش تلخ بود و ترس! و تنها کاری که تونستیم براش بکنیم این بود که امیدوار نگهش داریم ..

همش یک سال؛ اما خیلی زیاد بود.. دیـــــــــــــــر گذشت.. زندگی همه بچه ها تو این یه سال بالا و پایین شد.. هم خوب هم بد ..

و به من چه هــــا گذشت در این یکسال! من در این یک سال به دلم شنا یاد دادم تا دیگر غرق نشود زیر بار هیچ اندوهیـــ ..!

و من به اندازه بی نهایت خوشحالم که این یک سال گذشت!!

با در نظر گرفتن همه سختی هایی که بود، با همه سُستی هایی که کردم، با همه لغزش هام و تصمیماتی که گرفتم از خودم راضی ام! قوی تر از اونی بودم که فکر میکردم!

راستی

سال 90 جان! دیدی؟ با اینکه تمام توانایی و استعدادت رو برای آزرده کردن من به کار گرفتی اما باختی!! دیدی؟

منو ببخش! اما احساس خوشبختی میکنم! می دونم از این موضوع ناراحت میشی اما مجبورم که اعتراف کنم! چون وقتی احساس بدی داشتم، وقتی زمینم زدی، گفتم!

حالا بنشین و نگاه کن!

من دارم باز می روم به استقبال زندگی .. این بار که باران ببارد تن خسته و دل تشنه ام را به زیر اشک آسمان خواهم شست! می دانی می روم به همانجایی که دیگر حرف و حدیثی نیست.. مرزی نیست! و در همان ناکجاآباد این روح بی قرار را آرامش می دهم .. 

راستی 90! خوب شد که برای عذرخواهی این آخری ها دیگر کاری به کارم نداری! من بخشیدمت. در دل من جایی برای کینه نیست .. تو هم برو به زندگیت برس! منت کشی بسه ;)

و در نهایت، بهانه ی ایــــن همه حرف همین بود که بگم:کُنجِ خرابِ من، یک سالگیت گُـــــــل باران 

تَنَت در جامه چون در جامِ باده

drunk.blogfa.com

نابینا اگر بودم ..

برای دانستنت، خواندنت، خط به خط باید دست میکشیدم بر تو

من چَشم هایم را انکار می کنم !

 

راستی بگویَمَت جانم.. من خط بریل را نمی دانم از کجا! اما، آموخته ام..

بیا؛ می خواهم بخوانَمَت ..

دستانم را روی چشمانت بگذار.. به گُمانم بیشتر حرف ها همینجاست..!

عطر غزل می آید و من بی هیچ مرگ ثانیه ای - حتی برای تنفس- فقط ورق میزنم..

 

 

برچسب های بلاگفا رو همین الان کشف کردم ツ

کلمه ی "برچسب" را به "ساقی شِکّر دهان" تغییر دادم تا یه خرابات مغان بسازم تو همین دنیای مجازی

پی نوشت: میشه اینطوری تعبیرش کرد که با خوندن یه متن، چه کلماتی به ذهنت می رسه! یا دوست داری چه کلماتی رو بشنوی، یا حتی،کلماتی که به قول خراباتی ها، باعث خوش مستی میشه!

اینا رو ازین به بعد ساقی ته هر متن میگه!

ای نسیم سحری بندگی من برسان

دیدم که چهـ آوردی بر سر بت پرستان، قبل از من!

نهـ جـــــــانم ! نمیشکنم! اجازه نمی دهم تو هم بشکنیش ..

خودم بُتم را کوچک میکنم.. / فقط کمی/

حالا دیگر توقع معجزه ندارم ..!

 

زیر پیراهنم قایمش میکنم،در آغوشم می چسبانم به قلبم! چشمانم را می بندم و به ناچار فریاد میزنم:

 

اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلی اَلله !

 

 

بگذرد ایام هجران نیز هم

در که باز میشه، زودتر از همه میاد به استقبالم .. یه احساس سرافرازی بهم دست میده با این رفتارش بین اون همه مهمون!

نگاهم به دور تا دور خونه که با بادکنک و کاغذ رنگی و هرچیزی که نشون بده یه جشن تولد زیبا قراره اتفاق بیفته تزیین شده میچرخه ..

بار دومیه که میام تو این خونه، فقط دوبار. ولی دوبارِ "متفاوت" !

خدای من! در همون در .. دیوارها همون دیوار ها .. خورشید همون خورشید .. مامانش همون خانم با همون چشمای خیره کننده .. اتاق رویاییِ بنفشش هم همون اتاقه ..! ما هم که دورش رو گر فتیم همون آدم ها هستیم ..

اما احساسمون! اصلا فاصله این احساس با اون یکی با کلمه تصویر نمیشه!

به خودم میام! صدای موزیک باعث میشه قلبم تند تر بتپه..

برق خوشحالی رو تو مردمک چشماش می بینم، و 

تضاد بین رفتارش .. بغض و غش کردن های اونروز لبخند زیبای امروزش .. لباس تیره ی اونروز لباس قرمز امروزش .. مثه یه فیلم لحظه به لحظه ی دیدار قبلی ای که تو این خونه باهاش داشتم زیر نویس میشه انگار ..

ناخواسته از تا این حد شاد بودنش بغضم میگیره/من هم از خوشحالی/ .. سعی میکنم مثه همه فقط به این فکر کنم که یه تولده .. همین!

بغضم رو قورت میدم بی اراده دستم رو میذارم رو شونش میگم خورشیدم من خیلی دوست دارما .. با کلمه "دیوونهـ " و یه خنده از ته دل جوابم رو میده ..

وقتی کسایی که دوسشون دارم رو شاد میبینم .. تک تک سلول های بدنم شکر خدا رو میگه /خدایا شکرت/

پی نوشت:

(۱) خدایا خیلی سخته که به "پسر" خونه بگی از این به بعد تو "مرد" خونه ای .. به بزرگیت قسم! بزرگتر ها رو حفظ کن.. بابای خورشید رو هم تو بهشت حفظ کن ...! اگه بود امشب چقدر قشنگ تر بود ... پیشونیش رو می بوسید و میگفت دخترم تولدت مبارک .. اما .. بیخیال! هیچوقت از تقدیر چیدنت سر درنیاوردم/این بار هم روش/

(۲) یه روز عالیـــ ... ولی بیــــــ نهایت سرد

خرد ز پیریِ من کی حساب برگیرد؟

drunk.blogfa.com

حال دردآوری دارد بند بازی که از درّه ای با پیروزی عبور کرده است و حالا؛

صدای تشویق و هیاهوی تماشاچیان، تداعی می کند برایش صدای هوهوی بـــــاد را، وقتی که به قعر درّه فرا میخواندش!

قول و غزل به ساز و نوا می‏فرستمت

 drunk.blogfa.com

تمام قَد میگذارمَش رو به رویم.. رقصِ نگاهم روی تنَ ش ثانیه و ساعت نمی فهمد! غافلم از اینکه چند بار عقربه دقیقه شمارِ ساعت دور زده است خورشیدِ خودَش را

تا به حال گفته بودمَت که تا چه پایه دوست داشتنی هستی؟؟! و البته مهربان؟

چرا خیال میکنم سویِ نگاهش به من است؟

اما فقط سکوت می کند. من هم!

"،" میشناسیَ ش ؟ ویرگول!

ویرگول بگذار بین سکوتت.. این همه سخن در این سکوت نمی گُنجد ..

راستی که میداند!

شاید تو کودکِ درون من باشی! نه بزرگِ درون! نه به خدا من تو را احساس می کردم، احساس می کنم! اصلا می دانی چیست؟ "شما" خودِ درون منی! /شاعری دیدم که به به هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت شما../

نفس که میکشی، "هــــا" که می گویی، سینهَ ت که می لَرزد ,بند بند دلم میلرزد..

بگو!

بیا یک قولی بهم بدهیم، از این به بعد من، غصهَ م را، غمَم را، شادیَ م را!، عشقَ م را... آرامـــ در گوش تو زمزمه میکنم و تو

مرا،

فـــــــــــــــــــــــــــــــــــریــــــــاد کن..!

 

پی نوشت: همچون سینه ی سازم دلم تنگه.. دلم تنگه..

سپاس نوشت:یه روز خوب، یه احساس خوب، یه حس آرامش .. خیلی وقتا میتونه مثه الان مدیون یه انسان باشه! شایدم یه فرشته در قالب انسان! یه تشکر بزرگ ولی به وسعتِ کلمه! از یه دیر آشنا .. به معنای واقعی کلمه سپاس گزارم ...

خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره

بگویم که چه خوب؟ یا..

چه بد؟

چه خوب است که هستی! که شمع هفتاد و یک سالگیَ ت را فوت میکنی

یا چه بد که نشسته نشسته راه میروی ..

چه خوب که هنوز خانهَ ت دلیلی است برای فراموشی هر چه غم /بیرون از خانه/؟ که خانهَ ت با تمام اسباب قدیمَ ش نمادی است از یادِ سادگی..؟ و سقف این خانه تنها چتر مشترک بر سر همه ماست؟

یا

چه بد که گیسوان سپیدت، دست های لرزانت و کمر خمیده ات یادآور آن است که چهــ قدر زمان زود میگذرد و نمی دانی تا چهـ اندازه تلخ است که ازین زمان که گذشت، فقط بُغض داشته باشی و اندوه و بار خستگییِ به ثمر رساندن کودکانت /بدون سایه پدرشان/

عزیز! قوی بودنت اسطوره من است

عزیزِ قصه های معصوم من! تولدت گل باران

هرکس سَنه اولدوز دیَه اوزوم سَنه آی دِمیشَم

حس می کنم تو کالبدم جا نمیشم

انگار یه دریچه می بینم.. یه دریچه از جنس نور!؟ شایدم یه پنجره س .. نه دوتا!

با حالتی بین دویدن و پرواز به سمت این افق حرکت می کنم ..

خدای من! نکنه اون پشت یه دنیای دیگه س؟!

چقدر زیبایی ازین پنجره پیداست ..

یه دنیای شیشه ایه! اونقدر شفافه که تصویر خودم رو روی در و دیوار این دنیا می بینم ...

چقدر شگفت انگیزه اینجا

خدایا.من این دنیا رو بیشتر دوست دارم .. میشه همینجا بمونم؟

سیاهی این دنیا چه جذابه ... یه فرقی داره .. یه برقی داره! کنار سیاهیش یه دنیا سفیدی هم هست ...

نکنه این پنجره پشتش یه دریاس؟!

با اولین پلکی که به هم می خوره،به خودم میام و از غرق شدن تو این دریا نجات پیدا میکنم...

                         drunk.blogfa.com

پی نوشت: چند صدمِ ثانیه!

دست چپم رو شونه راستم ..

دست راستم رو شونه ی چپم !

یه تلنگر به خودم میزنم و میگم: دیووونه من که باهاتم ! چته تو؟

دلم گرفته ای دوست.. هوای گریه با من

خداجان! من در این لحظه نمیخواهم اشرف مخلوقاتت باشم!

لطفا مرا تبدیل به نسیم بنما که بی اجازه بوزم ..

 

+به کجا؟ ... بعدا می گویم!

تو اگر برای حریمت حرمت قائل نمی شوی، من برایش تنهایی را به جان می خرم!
لیاقت می خواهد " ما " شدن ... لیاقت می خواهد "شریک " شدن ...
خوش باش به همین "با هم " بودن های امروزت

تو بخند به امروزم …
من میخندم به فرداهایت ...!!

دوباره بر نمی گردد دیگر جوانی

دلمان عجیب سرکش شده! عجیب بی ادب شده! عجیب تر چیزهای عجیب میخواهد ..

عجـــب!

تا چند وقت پیش که دلش میخواست در خیابان خلاف جهت ماشین ها روی این خط سفید کنار جاده راه برود!

مدتی هم دلش میخواست روی ترانه ها هم زمان با خواننده بخواند و صدای خودش را ضبط کند و هــــی گوش دهد

همین هفته گیر داده بود به یک آهنگ و همش گوش میداد

اما؛

این آخری ها گله کرد که دیگر توان ندارد. حق دارد خب. باری که بر روی دوشش نهادم سنگین تر از توانش است!

می دانی؟ وقتی که دردت بیش از حدت شود دیگر نمی توانی با سکوت خودت را آرام کنی ..

و نه حتی با صبحت! /استثنا دارد!/

می خواهی راه بروی .. و راه بروی / مرد برای هضم دلتنگیاش، گریه نمی کنه، قدم میزنه/

آنقدر راه بروی تا مطمئن شوی که پاهایت خسته است ..  نه مطمئن شوی که پاهایت خیلی خسته است! چنان که وقتی می رسی خانه، هیچ فرصت فکر کردن به داشته ها و نداشته ها و بوده ها و نابوده را نخواهی داشت .

تصمیمم را گرفتم .. باید راه بروم! باید خسته شوم! مهم نیست تا کجا ... /جنون هم به وقتش مفید است/

از میدان تجریش شروع می کنم و راه می افتم! قدم به قدم! بعضی افکار مثله شلاقیست روی اعصابم .. صدای موزیک جایگزین اکسیژن اطرافم شدست!

- نفس عمیق، باز هم ادامه ی راه ..

در مسیرِ راه هزاران سوژه هست برای پیچیده تر شدن ذهن مطلاتمم! این سوی خیابان کودکی در سرما! چسب زخم می فروشد و آن سوی خیابان پسرک با معشوقش برای عصرانه ای ساده در آن رستورانِ شیک آنهمه پووول می پردازد ..

هوا بس ناجوانمردانه سرد است..به قدری سرد که اگر همین الان بخوابم خواهم مرد.

کاش مرده بودم! خ س ت ه ام

شمال/ غرب/ سرما/ پیاده/ محسن نامجو در گوش ! بی فکر! بدون توجه به امتحان سه شنبه! بدون توجه به ماریا و نسرین که در خانه منتظرند تا برسم .. بدون توجه به و بدون توجه به روز مسخره و بی ثمری که گذشت ..

وقتی به خود می آیم گوشه ای از اتوبان نیایش هستم، یک احساسی دارم! انگار حسی جدید !!! درد؟!! پاهایم درد می کند و من خوشحال که نقطه جوش خود را یافته ام به سوی خانه مسیرم را ادامه می دهم ..

این ها را گفتیم که درس عبرتی شود برای همگان ! فکر آخر را از اول بکنید و گرنه اینگونه می شوید که من هستم! هیچ معلوم نیست چه بر سرم خواهد آمد .. اصلا مداوا می شوم یا نه ..

اما یک چیزی ته دلمان می گوید که هر چه دلمان میخواهد برایش انجام بدهیم..

آخر این روز ها با این دنیای بی اعتباری که ما می بینیم.. هر دمی که می رود معلوم نیست بازدمی دارد یا نه! فعلا که دور دور دلمان است و ..

 

++ دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش

+ پس کی ؟ ...

من اینجا با خدایم رازها دارم

روزهای بارانی آقتابی خواهد شد !
و
من،

میدانم که از پس آن گریه ها و این آفتاب؛ بالاخره رنگین کمان طلوع خواهد کرد.

 

ذوق نوشت:

+ قدیمیا می گفتن مُسَبِبُ الاَسباب جدیدیا میگن قانون جذب :)

++ خدایا من چــــــــــــــــــــــــــــــــــــاکرتم

می‌ترسم، مضطربم و با آن که می‌ترسم و مضطربم باز با تو تا آخرِ دنيا هستم

می‌آيم کنار گفتگويی ساده
تمام روياهايت را بيدار می‌کنم
و آهسته زير لب می‌گويم
برايت آب آورده‌ام جانم، تشنه نيستی؟

دل بکن که دیگه دیره

 میخوام یه قصه بگم!

یه قصه از قدیما که نه! از گذشته های نه چندان دور ..

یکی بود یکی نبود ...

زیر گنبد کبود،غیر از خدا هیچکس نبود

چند سال پیش بود. من بودم، مهتاب بود و عاطفه ...

سوم ریاضی B رو با این سه تا میشناختن .. آخه همیشه با هم بودن .. سر بیست و پنج صدم رقابت می کردن و جایگاه شاگرد اولی و دومی و سومی رو همش بین خودشون سه تا تقسیم میکردن ..

حرف هم رو میفهمیدن ..

خوب بودن .. خوش بودن ... با هم درس میخوندن .. با هم آتیش می سوندن .. /یه دفعه یه شعر گفتن برای انتقاد به مدرسه، هر سه تا شون رو بردن پشت در دفتر/

با هم رفتن سراغ تکنولوژی فکر و دوباره با هم متولد شدن ..

با هم رفتن پیش دانشگاهی و  با هم واسه کنکور خوندن

تا اینکه..

بزرگ تر شدن

از سد مسخره و پر استرس کنکور گذشتن و کمتر هم دیگه رو دیدن ...

من و مهتاب رفتیم دانشگاه ولی عاطفه نه!

دوست داشت عمران بخونه خب ../خووب یادمه، خودش گفت به هم قول داده بودن که هر دو عمران بخونن!/

خـــُـــــــــــــــــــــــلـاصه رفت و آمدها کمتر شد ..

مهتاب ازدواج کرد ..

و هر کی درگیر مشکلات خودش شد ..

گذشت و گذشت تا رسید به امروز!

آره همین امروز صبح!!/دوشنبه/

داشتم میرفتم داشنگاه که یه اعلامیه دیدم که روش نوشته بود: دوشیزه عاطفه صالحی ..! از تشابه اسمی خنده ام گرفت و کل داستان بالا تو ذهنم با عنوان "خاطره" گذشت ..

به راهم ادامه دادم و رسیدم به کوچشون که دیدم پرچم سیاه و .....

آره بچه های گلم رسیدیم به آخر قصه ..

آخر قصه ی ما مهتاب بود .. من بودم .. اما دیگه عاطفه نبود

آخر این قصه انگار عاطفه به خونش رسید!

روحت شاد باشه دوست من .. خیلی شاد :(

+دارم به خودم یاد میدم تو لحظه زندگی کنم! غصه دیروزو فردا رو نخورم! اما چه کنم که تو این زمینه شدیدا بی استعدادم!

petty person

یه سریا اینطورین دیگه ..

نه که واقعا اینطوری باشنا! ولی دوس دارن خودشونو بد نشون بدن..

متاسفم برای بعضی از همجنسای خودم!!/ و هم چنین غیر همجنسای خودم!/

کم کم دارم یاد میگیرم که با هرکسی چطور رفتار کنم!

 

پی نوشت: حسود نیستم! باغیرتم ..

+ مخاطب خیلی خاص دارد!!

بی عنوان

حس میکنم همه حرفام هذیونه! قاطی پاتی! مبهم و تکراری و گاهاً مسخره..

بدجور حواس پرت شدم این روزا! تو یه دنیای دیگه سیر میکنم! تو یه دنیای مبهم! حس آشنایی نسبت بهش دارم. انگار قبلا یکبار تو این دنیا زندگی کردم! قبلا تمام این لحظه ها رو تجربه کردم!؟

به طرز غیر قابل باوری خسته ام! نپرس از که و از چه؟؟ /که باز هم فرو میروم در عمق افکاری که انتهایش به بن بست میرسد!/

وقت درس خوندن این دو تا موضوع همین بلا رو سرم آورد! /غرق شدم../

+ تصمیم گیری مستلزم انتخاب است.انتخاب یعنی برگزیدن یک راه از میان دیگر راه ها. یعنی اگر به جز یک راه راه دیگری وجود نداشته باشد بدیهی است که تصمیمی اتخاذ نخواهد شد(سیستم های اطلاعاتی پشتیبانی از تصمیم)

++ باید بدانیم هرگاه ارزش یک دارایی بیش از قیمت آن بود آن را خریداری کنیم(سیستم های اطلاعاتی مالی)

من چند تا تصمیم گرفتم؟! تو این همه سال زندگی؟!!!!!تقریبا همش انتخاب بین یک یا هیچ بوده!از نظر علم سیستم های اطلاعاتی من تا به حال تصمیمی اتخاذ نکردم!

و امــــــــــــــــــا دومی! که خیلی فکرم رو مشغول کرد... ظاهرا بابت خیلی چیزا قیمتی بیش از ارزش داراییش پرداخت کردم!

عجب..

راحتم بگذار ... این آخرین جمله غم انگیر جهان است!

drunk.blogfa.com 
 
باد را بنگر... که چگونه می برد شادی هایم را به آن دور دست ناکجا آباد...
 
با توام همیشه در سفر! خسته نشدی ؟
نمی بینی شکسته است ... !
اگر این بار بوزی تمام می شود رویای ایستادن در من ...
 
را    حتم بگذار دیگر .../من هم خسته ام و هم بدبین و هم تنها!/

اگه این فقط یه خوابه، تا ابد بذار بخوابم

وقتی از دور میاد و با یه نگاه شیطنت آمیزی میگه بیا کارت دارم، بند دلم پاره می شه ..!

میرم یه گوشه می ایستم ، چند تا جمله رو پشت سر هم میگه .. انگار که فکر می کنه وقت کمه! من .. مبهوت نگاه میکنم به آسمون و احساس میکنم دارم بال در میارم ..

با اینکه خیلی تند داره حرف میزنه اما من تک تک حروف کلماتش رو با گوش جان میشنوم ..

یه احساسی مثله حس پرواز دارم ..

میخندم و یه بغض شیرین/ از خوشحالی/ ..

واقعا حس میکنم همه سختیا و اشک های این مدت با این شادی خط خورد .. فراموش شد!

همینطور داشتم تو ذهنم پیش می رفتم که یه لحظه با صدای نسرین تکون خوردم  و سقف اتاق رو دیدم. احساس کردم که دنیا رو سرم خراب شد

واقعا باورم نمیشد که خواب باشم ..

اما

خواب بودم!

و

یه بغض شیرین تر ... !

و

زندگی ادامه داره!!

رو به تو سجده می کنم  دری به کعبه باز نیست

بعدا نوشت:

درد دارد..

به خدا درد دارد که یکی بشود خواهرت ، جانت و ... دیگری از آنسوی بی سو بیاید و  با ندانم کاری پایان دهد به این احساس زیبا ../به خدا کمرنگ شدن بعضی چیزها از پایانش دردناک تر است/

نستراداموس! دنیای من مدت هاست که پایان یافته است! /امروز وقتی با دیدن عکسش با خواهرش! بغضم ترکید اینو فهمیدم../

قصه گوی من! به خدا ...

هیچ!

گفتنی ها را گفته اند و شنیدنی ها را شنیده ای ... و حاصل این گفت و شنود شد: تحقق پیشگویی نستراداموس در زندگی من ...

آی با تو ام! دنیایم را از من گرفتی .. نوش !!

قصه گوی من! تا همیشه دوستت خواهم داشت ....

بغض نوشت:

+ رو به تو سجده میکنم دری به کعبه باز نیست

++ زخم نمي زني به من كه مبتلاترم كنی

هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان.غم مخور!

هرچه گفتم من بودم که با ابرها حرف زدم؛
کسی باور نکرد تا.. باران آمد!
زمینیان گمانِ باطل برده بودند که باران می بارد اما نهـ ! باران نبود که..
فقط کمی با ابرهای خدا دردِدل گفتم.. همین!
ابر هم تابِ شنیدن نداشت! گریسیت ..
در عجبم تو از سنگی شاید که بی تفاوت می گذری از کنار این همه دردِدل..
 

 drunk.blogfa.com

مستند نستراداموس تموم شد و من /مثله همیشه/ غرق در افکار ...

ته دلم یه حس قوی ای میگه نهـــ اینا همه خرافاته ... و یه بخش دیگه از دلم هم که معتقده انرژی های همسو قوی هستن، میگه: خب اگه همه دنیا از ترس انرژی همسو بفرستن پس شک نکن که نابود میشه!

اوونقدر هجوم افکار تو ذهنم زیــاده که نمی تونم به تک تکشون جواب بدم..

سرمو به مبل تکیه میدم و از گوشه پنجره خیره میشم به آسمون .. بی انتها بودنش برام جذابه .. برام نماد وسعت یک سکوت بی کلامه ..

وقتی به آسمون نگاه میکنم راحت تر فکر میکنم ... انگار ذهنم باز میشه ..

یه صدایی از درونم میگه :آسمونم اگه راست باشه چی

یه لحظه کمرم سست میشه ..

باورم نمیشه! این منم؟! آسمونی که هیچ وابستگی به این زمین و زمینیاش نداشت...!

احساس کمی وقت میکنم! نکنه..!.

همون صدا از درون فریاد میزنه: نهــ دیوونه این فکرا چیه که به ذهن تو میرسه

با یه بغض خنده داری میگم: آخه من...  تازه ..

/یه وقتایی دلم برای اطرافیانم میسوزه .. خودم نمی تونم خودم رو تجزیه و تحلیل کنم و اونوقت از بقیه انتظار دارم درکم کنن/

اگه حقیقت بود .. اگه نابود شدیم .. بدونین من هیچ کینه از هیچکس به دل ندارم ../ده دقیقه طول کشید تا با رضایت قلبی این جمله رو بنویسم!/

نخندید به دل کودکانه ام.. اما دلم تنگ شد!از همین حالا!

برای خواب های ندیده.. برای اتفاق های نیوفتاده... برای همه حرف های مونده درگلو .. حتی برای غروب! برای غم.. برای بغض های خاموشم ..

حیف شد

که عاشق نشدم..

حیف که موسیقی یاد نگرفتم

حیف که بیهوده غصه خوردم

حیف که ...

تازه عروس هم نشدم   

خدایا میشه یه چند سال دیگه منهدممون کنی من تازه فهمیدم چقدر کار دارم ..

لطفا!

و این منم. زنی از درون تنها! در آستانه فصلی سرد ...

- آسمون دیدی سال ۹۰ با همه بدبختیاش داره تموم میشه؟ اینم از شب چله ش :)

 زمستان تولدت مبارک