یادت هست رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

به من نه ،
دست کم به این آدم ها که خیال می کنند تو در توهمات منی ؛
خودت را نشان بده !

چقدر زمان گذشته است که نیستی؟ رفتی؟ ها؟

خجالت ندارد که بگووو جانم...

راستی اجازه هست سوالی بپرسم؟ همگان میگویند او/تو/ در خیال است! میخواهم بدانم خیال کجاست؟ شهر جدیدیست که به آن گریخته ای؟؟ یعنی تحمل من در همین تهران خودمان این همه سخت بود که رفته ای به خیال؟! بیا و به همه اینان ثابت کن که تو تنها هیچ کجا نمی روی..  /هرگز نیامدی که بروی...!/

من که آخر نفهمیدم این شهر تو کجاست.حالا بازگرد!

راستی!

از خیال برایم سوغاتی هم بیاور

من اینجا: م ن ت ظ ر م ...

بغض نوشت:

(۱) تا تو دوباره بازآيی، من هم دوباره عاشق خواهم شد!

نه، پرس و جو مکن، حالم خوب است ،همين دَم‌دَمای صبح، ستاره‌ای به ديدن دريا آمده بود می‌گفت ملائکی مغموم ،ماه را به خواب ديده‌اند، که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت/بیا/

(۲) یلدایت هم مبارک شود ..!

مخاطب خاص ندارد!!

اينان که مونس همين دو سه روزِ گُلند و گلبرگند.. و اين درخت هم که از خودشان است!

يک هفته‌ای می‌آيند همين حدود ما و هی هوای خوش و بعد هم می‌روند جائی دور آن دورها ...

- هی ساده،

ساده! از پس آستينِ گريه گمان می‌کنند:آسمانِ فردا صاف و هوای رفتن ما آفتابی‌ست!

حالا تو هم بلند شو،‌ بگو "ها" و  بُرو !

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق/هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

سیاهی اندوه چشمانم را هیچکس درک نکرد و هنوز هم این نادان مردمان می گویند: نوزاد چشمان زیبایش "رنگ شیر" است! نه! اندوه می نشد بر چشمانمان از همان چندماهگی ...

بیا جانم!

دقیق تر نگاهم کن! چشمانم را بنگر!

سیاهی شب را درک کن ..

پی نوشت:

- دنیای ما پر است از دست هایی که خسته نمی شوند از نگه داشتن نقاب ها

- کم بودنم رو تو این مدت ببخشایید ...

نذری هایتان قبول..!

دارد ماه حسین می آید و من خوشحالم

ذوق دارم!

به کودکم وعده ها داده ام... قیمه! و  به خودم دلگرمی ها! چای داغ ساعت 12 شب!

این روز هاست که حس میکنم تنها نیستم ... خیلی ها با منند تا نیمه شب ها... نه مثل 11 ماه دیگر که از سکوت شهر هر شب جنینگونه به خود می پیچم و به امید اینکه فردا سقط شوم! میخوابم

این شب ها را دوست دارم... خیلی از خیابان ها ذغال روشن می کنند /خدا اجرشان دهد/ و حتی شیرکاکائو... همانی که کودک دلبندم محرم به محرم می چشد

کاش محرم همیشه بود!

نه خدایا کاش نذری ها همیشه بود!

خدایا تو که بزرگی من چرا کم دعا می کنم؟؟؟! اصلا کاش من هم خانه ای داشتم ...

 

پی نوشت:

یــــــــــــــک محل را نذری میدهید ........ بی آنکه حواستان باشد

نیازمند ها ، زروشان به صف ایستادن اگر میرسید

از لباس هایشان خجالت نمی کشیدند...

عزاداریتان قبول ... هم محلی هایتان از زعفران برنج نذریتان تعریف میکنند ..........

 

کاش بدانیم هیچ پروانه ای پری روز پیله گی خویش را به یاد نمی آورد!

- تو زندگي 2 نفر باش يکي براي خودت , يکي براي ديگران .

براي خودت زندگي کن , براي ديگري زندگي باش

 

آسمون: از من میشنوی.. در زندگی یک نفر باش! برای خودت زندگی کن .. برای خودت زندگی باش...

به خودت  احترام بگذار تا همگان بدانندکه قابل احترامی

به خودت عشق بورز تا آنانی که نمی دانند... بدانند تو لایق عشقی!

مال خودت باش

خودت باش!

از تو فقط همین یکی وجود دارد پس بی نظیری !

 

دل نوشت:

(۱)اشتباه از ما بود! اشتباه از ما بود که خواب سرچشمه را در خیال پیاله می دیدیم

دستهامان خالی ... دلهامان پر... گفتگوهامان مثلاً یعنی "ما" !

کاش می دانستیم هیج پروانه ای  پریروز پیله گی خویش را به یاد نمی آورد.

 (۲)هرگز تا بدین پایه بیدار نبوده ام!!!

پسر عمه جان

یه سکوت تلخ ... یه اجتماع بهت زده!

پری زیبایی که محال بود حتی! یک روز رسیدگی به خودش رو از یاد ببره.. حالا شده یه پیرزن.. دست به کمر راه میره و مدام زیر لب تکرار میکنه کمرم شکسته کمرم شکسته

حس بدی دارم /ساقی از این عالم واهی رهایم کن... رهــــــــــــــــایم کن/

به جز چند بار خواهر شوهر بازی ای که برا مامانم درآورده تا به حال هیچ بدی ای ازش ندیدم ... هیچ!

به بهانه روشن کردن شمع نزدیک میز میشم،خیره میشم به یه عکس .. همونی که این چند سال اخیر باهام قهر بود!یادم میوفته ... خاطرات ... بچگی .. پله های خونه عزیز که مسابقه می ذاشتیم کی میتونه از پله بالا تری بپره ..

کل خاطرات رو که بهم وصل میکنم شاید بشه یه فیلم یه ساعته و نهایتاً یه ساعت و نیمه !

حالم بد میشه .. بعد میگن چرا پری دیووونه شده!خب حق داره حداقل یه فیلم 28 ...9 ساله ازش خاطره داره /عشوه می داد که از کوی رفاقت نروم..دیدی آخر که چه سان عشوه خریدیم و برفت؟؟/

می بینم که میاد با یه دفتر سررسید تو دستاش. دست به زانو وایساده روبه رو عکسش و هی شعر رو از بر میخونه/گهگاهی هم به دفتر نگاه میکنه/ بابت هر یک "حرف" شعر هق هق میکنه و بابت هر بیتش ناله میکنه

تحمل این فضای دردآور برام سخته

نمی تونم کاری کنم

میرم سمتش. میگه جون پری نیا

بین زمین آسمون موندم

باورم نمیشه از وقتی/به قول خودش/ گُلش رو ندیده شاعر شده!

داشتم منفجر میشدم.. میخواستم بنویسم.. بگم.. فریاد بزنم

نمی دونستم چی اما میخواستم

چیزی که مطمئنم اینه که دلم میخواست اونجا نباشم.. نمی تونم تحمل کنم کسی که برام عزیزه غم داشته باشه و هیچکای از دستم برنیاد

خودم رو با پخش کردن خرما و حلوا سرگرم می کنم

سعی کردم دیگه نگاهی به اون سمت نندازم تا این بغض لعنتی فرو بره

تو ذهنم فقط یه مخاطب دارم که همش دارم باهاش حرف میزنم!

 

خدایا خیلی حس خوبی داری الان؟ حس قدرت ؟ برتری؟

خدایا از اون بالا هم معلوم میشه که چه دردی داره؟

خدایا یه کم نگاهم رو که بزرگ کنم و فقط همین تهران رو در نظر بگیرم چند تا مادر دارن اینطوری زجه میزنن؟

چند خونه اینطوری سوت و کور شدن؟

خدایا دلت خیلی بزرگه نه؟

خدایا کلی سوال دارم ازت؟میشه شب اول قبر قبل از اینکه تو شروع کنی من یه سری سوال بپرسم؟؟؟؟

ها؟

ته دلم می لرزه که الانه که دیگه عصبانیش کنم ... / آسمون از جان خود سیری که خاموشی نمی گیری!!!/

و بعد از همه این ذهن مشغولی ها خنده ام می گرد که باید بگویم: "عمه جان خدایت صبر دهد" .....!!!! /همان خدایی که عزیزت را گرفت/

اسمم را که صدا میکنی ...

+...

نهایت پوچی

مامانم: خب مگه اولین مشتریه که بد قولی کرده؟

بابام: نه اولیش نیست! آخریش هم نخواهد بود!

-خب این همه ناراحتی واسه چیه پس؟

+ مشتری n سالمون بود ... ازش انتظار نداشتم... وقتی ازش چک گرفتم حتی فکر هم نکردم چون قبولش داشتم .../ای دل ساده بکش درد که حقت این است!بکش از مردم نامرد که حقت این است.../

سکوت می کنم ...! با یه عالم حس فضولی که ته دلم رو قلقلک می ده می پرسم: مگه چیکار کرده بابا؟

+دوماهه دنبالش میگردم! هیچ جا نیست ... خونش نیست .. زنش جواب سربالا میده !

میگم: حالا الان بعد دو ماه تازه چرا ناراحتی میکنی؟؟

میگه: بهم برخورده ! خیلی! ..کاری ندارم که چک حساب مسدود بهم داده اما حالا فهمیدم که آقا گذاشته رفته /فرارکرده/ مکه ... حالا حالا ها که نمیاد هیچ!زنش میگه اگه شما می تونی بد براش بخواه اما یادتون باشه اون نزدیک تره دعاش زود تر می گیره ..

تو دلم میگم چه زن ابلهی ! مگه به فاصله س؟ به حسه .../تو را اینجا به صدها رنگ می جویند!تو را با حیله و نیرنگ می جویند!تو را اینجا به گرد سنگ می جویند!!/

نمی دونم والا ...

آدما دور و بریاشونو،خودشونو،خداشونو ... همه رو می خوان گول بزنن ../در دوزخ هرچه گردیدم.. آتش و هیزم و ذغال نبود! اخگری بهر اشتعال نبود! هیچکسی آتشی نمی افروخت.. ز آتش خویش هرکسی می سوخت!/

پی نوشت:

+ حاج آقا حجکم مقبول!!!!!

++ در اینجا مردم آزاری .. در آنجا از گنه عاری/چه پنداری؟ کجا می از تو میخواهد چُنین کاری؟

در اینجا همدم و همخانه ات در رنج و بیماری ..تو آنجا در پی یاری

 به دنبال چه می گردی که حیرانی؟

خرد گم کرده ای شاید نمی دانی ..

+++ اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست.. پس ای مردم .. خدا در قلب انسان هاست!

خدا در خویشتن پیداست ..

شرمت باد ای دستی که بد بودی بدتر کردی ...

من مرد نیستم تو رومو خط بکش..

من یه آدم نامردم

آدم؟

نه فقط یه نامردم

پی نوشت: برات متاسفم آسمون

 

+ اسیرم بین عشق و بی خیالی

عاشق 11 هستم

امروز ۱۱.۱۱.۱۱ .....(درتقویم میلادی)
همون روزی که سه میلیون پیامک و ایمیل ازش گرفتید!
خدا رو شکر جمعه هم هست... هر خل و چل بازی می تونید امروز در بیارید :)
میتونید ساعت ۱۱:۱۱دقیقه هم آرزو کنید (دو بار در روز اتفاق میوفته هول نشید)
میتونید یک دقیقه مجسمه شید...
برقصید یا دست بزنید
امروز روز من است ..

برف

عکس از بالکن اتاق مدیریت :)

دستم را که نزدیک می کنم می نشیند روی دستم ..

نه نمی نشیند! میگیرمش! زیباست /یاد این شعر می افتم: هر ورقش دفتریست .....!/دارم سعی می کنم به عمقش پی ببرم ..

دلم میخواهد آنی را ببینم که دیگران نمی بینند.. همیشه همین بودم! عاشقم .. عاشق تفاوت دیدگاه ها!عاشق مخالفانم! عاشق منتقدانم چرا که هربار یک دریچه جدید به زندگی ام باز می کنند ...

/باز هجوم افکار/ همین مرا "معمولا" ا از کارم باز می دارد

دوستش دارم..

سفید است خب.. هم رویش .. هم دلش!

نمی دانم چرا یاد دوستانم می افتم .. خیره می شوم به ستاره ای که همیشه خیال می کردم فقط یک نقاشی است اما نه! واقعا ستاره است..

نمی دانم شده از روی محبت راه خطا بروید؟از روی عشق نابود کنید؟

تا بغلش می کنم.. آب می شود!!!

نمی توانم تشخیص دهم که نابود شد یا حل شد در من /از عشق/؟!

فقط می دانم دیگر نیست...

همیشه کسانی که دوستشان دارم اینگونه می شوند../مادرم همیشه می گوید: همه که ایراد ندارن!!/

بی ربط نوشت:

خبر می دهم.. دوستانم خبر می داهم که یک بیماری مصری در شهر پیچیده است!

نمی دانم طهران که آلوده شده.. این بیماری باعث می شود که رانندگان عزیزمان اعم از راننده تاکسی و حتی شخصی در کمتر از هر 3ثانیه کلمه دربست را تکرار کنند ..

می گویند وقتی شرایط جوبی بهم بریزد این بیماری اوت می کند..

مراقب باشید

 

پی نوشت: گله دارم! به دنیای مجازی روی آوردم که کمی –فقط کمی- دور بمونم از این دنیای خاکستری واقعی ... قرار نیست اینجا هم دل مشغولی داشته باشم .. نمی دونم کی هستی؟اما خودت می دونی! دوستانم به جز چند نفری که خودم میدونم چرا آدرس نمی ذارن، باقی کامنت های بی آدرس تأیید نمیشه .. از من خرده نگیرید و ناراحت نشین .. منو که می شناسین.. همیشه روراست بودم با همتون/بچه هایی هم که باز تنبلیشون میاد خودم آدرسشون رو میذارم غصه نخورن :) /دوستدار همه تون: آسمون/

پرده نشین محفوظ گریه ها

من رفتم!

می روم جایز نیست ...

ادامه نوشته

دیدی دَم مردانه به جز لاف نبود

می دانی حماقت از کجا آغاز می شود؟

از آنجایی که میگویی:

این یکی فرق دارد!

پی نوشت:

(۱)قومی متفکرند اندر ره دین / قومی به گمان فتاده در راه یقین / ترسم از آن که بانگ آید روزی... کی بی خبران راه نه آن است و نه این !

(۲)این می چه حرامیست که عالم همه زان می جوشند؟/ یکدسته به نابودی نامش کوشند؟/ آنان که بر عاشقان حرامش کردند ...
خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند ... !

اگر همـــ بخـــــواهمـــ از ایـــن دیـوانـه تـر نمیـشومـــ !

کسی چه می داند این چند روز چندبار فرو ریختم  ....

پی نوشت:

 شمع و پروانه منم/ یار پيمانه منم /از خود بیگانه منم/ رسواي زمانه منم/ ديوانه منم

چون باد صبا در به درم/ با عشق و جنون هم سفرم/ شمع شب بي سحرم

 از خود نبود خبرم/ رسواي زمانه منم/افسانه منم

ادامه نوشته

دوستی کی آخر آمد؟دوستداران را چه شد؟

همینطور مبهوت دارم بهش نگاه می کنم

چقدر بزرگ شده ... چقدر دلم برات تنگ شده بود. می پرسم: راستی چند وقته اینطور روبه روی هم نه ایستادیم و مردونه! حرف بزنیم؟ اما... همیشه من حرف میزنم و او تکرار میکنه همه حرفامُ .. همزمان با من!

نمی دونم الان تو دلش داره بهم چی میگه..

بی معرفت؟

غریبه پرست؟

فراموش کار؟ آره فراموشکار... این حرفش رو قبول دارم

زبونم بند اومده.. روم نمی شه چیزی بگم.  زیر چشمی نیگاش می کنم و باز نگاهم رو می دزدم

صدای موسیقی می پیچه.. /جانا چه گویم شرح فراغت؟ چشمی و صد نم... جانی صد آه.../ تو دلم می گم همیشه همین بوده همیشه حرف دلش رو تودل ترانه ها پیدا می کنه ...

چشماش غم داره با خجالت می گم چرا چشمات غم داره؟ نگاهم میکنه لباشو مثه من تکون میده

میگم خیلی خوشحالم که اومدم به دیدنت.  همین جمله رو تکرار میکنه همزمان با من!!!!

دوباره موسیقی ای که جایگزین تمام اکسیژنِ اتاق شده اعلام حضور می کنه و میگه:

/آیینِ تقوا ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه.... گر تیغ بارد بر کویِ آن ماه ... گردن نهادیم ... الحکم لله!/

سرمو از از آسمون که از پنجره معلومه بر می گردونم و میگم میدونی من خیلی دوسِت دارم؟  

تکرار می کنه!!! "می دونی من خیلی دوسِت دارم؟" / همزمان با من!/ 

نزدیکش می شم نزدیک تر میشه! می ترسم! فاصله می گیرم و دور تر میشه.......!

اصلا واسه چی اومدم تو اتاقم ...؟

یه نگاهی بهش میکنم و گرد و غبار آینه رو پاک می کنم ... خب حالا واضح تر میبینمت آسمونم

قول میدم دیگه تنهات نذارم

لبخند میزنم .. لبخند میزنه همزمان با من! 

 

 + ما که تو زمزمه هامون هی به داد هم رسیدیم .. یکی یادمون بیاره کی به داد هم رسیدیم؟

/جمعه/

بعدا نوشت:

هفتم آبان ... روزی که شاید فراموش شد در میان این همه عید ...

کوروش بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزرگ
میلادت مبارک

آریایی ها تا همیشه به تو افتخار خواهندکرد
درود بر هر چه ایرانی است و ایرانی منش (البته اگه چیزی مونده تهش)

 شکلک های رمیــ ـنآ یعنی نسرین عـــاشـــــــــقتم ...شکلک های رمیــ ـنآ

 

 بارون بــــــارید ... تو بارون اشکای چشامو ندید!

+ زیر باران باید رفـــتــ ..

+ این طرف ریشه نداریم .. اون طرف ریشه بریدیم!

++ ساعتو جلو کشیدن وقت غمــ خوردن نداریم

+++ درد ما از خودمونه!!!

علم و فضلی که به چهل سال دلم جمع آورد/ ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد !

وقتی کسی را دوست داری کمــــــــــــــــــــــــی حسودی..... !

باران

از صبحه دارم به این آیکون نگاه میکنم ...

و سیر نمی شم!

پی نوشت:

+ آسمون بغضشو خالی می کنه ... آدمو حالی به حالی می کنه... آدما چتراشونو وا میکنن! گریه ابرو تماشا می کنن ...

+ دلم یه همچین بارونی میخواد ... + بدون چتر ---> خیس بشم از برکت و شسته بشم از این همه فکر ...

آناجولیا :)

 
سهم من کجاست؟
کجا باید دل ببندم که دیرنکرده باشم؟
کجای این زمین خاکی کوله بارم راپایین بگذارم که توقف "ممنوع" نباشد ...؟
بگو,بگو کجا خستگی هایم را به درکنم که کسی نگوید:
ببخشید! اینجا جای من است ...

ستاره

 من واسه اون کسی که دوست ندارم... نمی تونم شاخه ی گل بیارم!

+ شاخه نباتم نمیشه واسطه ....

+ /بهونه/ ... /فرصت/ ... /پرنده ی بی دونه/ ... /قفس/ ...

+/اتمام حاجت/ ... /دل آوره/ ... /مثه فرشته/ ...

+ آسمون زنده بمون ... هنوز وقتش نرسیده ..

بانک!؟

قطره بود... سیل شد! آبشار را ببین :) وای الهام لپ تاپت ...

من کنار ساحلم و اینک : کارگران مشغول کارند! / سقف می کنند!!/

+ بساطی داریم با این ساختمان مهندسی نساز

بعد میگن دوره پادشاهی تموم شده!

 

پیش پای خویش را آسان نمی بینم کجایی کجایی؟

من و تو اون بودیم از یه قطره حالا ببین فاصله ما چقدره ...

اینجا درست همین جا که پا بر زمین گذاشته ای
کسانی هستند که نفت را با پول نفت یکجا می خورند
اینجا
درست همین جا که پا بر زمین گذاشته ای
کسانی هستند که نان شب را با خون دل یکجا می خورند...

پی نوشت:

آب ، بابا ، نان ، کمبود...
چشمهای بابا ، تندیسی از غم بود...
آّب‌ ، بابا ، نان ، نداشت....
بابا مرد ، ((از بس که جان نداشت))...
آّب ، من ، مامان ، گریان......
گشنه ، روسپی ، مامان ، عریان...
آن مرد ، باداس ، مامان ، بی جان...
یتیم خانه ، من ، کلاسِ ، گیجان...
کاش ، بابا ، هنوز ، جان داشت..
زندگی ، لبخند ، هنوز ، جریان داشت..

خودت... آره تو!

آدم های ساده را دوست دارم...

همانها که بوی ناب "آدمی" دارند هنوز...

این منم؟

زمان آدم‌ها را دگرگون می‌کند .../اما تصویری که از خود در ذهن داری را ثابت نگه می دارد/

+جالب است تضاد میان این دگرگونی و ثبات خاطره ها!

+از ساعت 3 رهاتر می نویسم :)

برای هم پا بودن نیازی به پا نیست جانم

باید پایه بود ...

گمشده!

من كه پاى گشتن ندارم،
تو هم نمى خواهى دنبال نيمه گمشده ات بگردي ؟
drunk.blogfa.com
پ.ن ....
(1)آواره‌ترین موجود دنیا...
حرف "پ" رو کیبورده....!
احساس پ وارگی شدیدی دارم /مشاورم گفت افسردگی داری! دروغ گفت ... روزمرگی دارم! شایدم دلمردگی /
(2)همیشه به حرف قلبتون گوش بدین! با این که سمت چپه اما همیشه راست میگه
(3)مرد که باشی ، تنهایت که بگذارند ، اعتراضی نخواهی کرد...
تنهائیت را هم ، پر نخواهی کرد /تا مدتی/
فقط به وقارت افزوده خواهد شد...
و می شود بزرگی را در اعماق نگاهت دید ...

البته اگر مرد باشی!!!

محک

آبجی کوچیکه گفت:زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن.. آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد...

آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟

آبجی بزرگه گفت: م م م  راست آبجی

کوچیکه گفت:درسته، درستع آرزوت برآورده میشه هورررراااا

بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!

آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ برداشتی؟

که آبجی کوچیکه گفت: چپ و راست رو مرور کرد و گفت: خب اشکال نداره :) دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت .. دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه..

دیدی؟ حالا چی آرزو کردی؟

آبجی بزرگه گفت:آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه!

بعد سه تایی زدن زیر خنده.. آبجی کوچیکه و آبجی بزرگه و .. پرستار بخش شیمی درمانی...


پی نوشت: شاید یا یه نگاه مهربان ... -حتی- دلشون آروم بشه .... ----> کلیک کنید