:دی

دوست دارم وقتی بچه دار شدم و بچه م بزرگ شد و ازم پرسید عشق جوونیت کی بوده؟

بگم: اوناها... بابات.. اونجا نشسته!!!!

پی نوشت: :دی

شهریه

خیلی‌ها شب، گرسنه سر بر بالین می نهند.
و
سحرگاهان که بر می خیزند،
سیر سیرند، سیرند از هرآنچه که نامش زندگیست ....

بغض نوشت: خدايا فقط يك جمله... این نسل هرگز سكوتت را نمي بخشد !!!
drunk.blogfa.com

نگردد هیچکس با دوست دشمن؟

 

drunk.blogfa.com

خانم سنگه...ببخشیدا...میشه تو دوستم شی...

جون من...تو رو خدا...آخه خیلی تنها شدم ...

می خوام تو بغلت آروم شم ...

دوست جونم...دوست خودم....

دوستم می خوای با من درد دل کنی...؟

می دونم سنگا حرف نمی زنن...همین جوری گفتم...

راستی... مگه تو قلب نداری... پس چرا تاپ تاپ نمی کنه...؟!
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

نمی دونم چرا یه وقتایی می بُرم... مثه الان

دلم بدجور هوای مشهد داره.... تولد امام رضاس خب

یه ویژگی من:                

وقتی به کسی می گم تو دوست منی، یعنی یه تیکه از قلبم متعلق به اون میشه...

وقتی فکرشو می کنم که ونوس و حاج ابراهیم و  تناز و کارتون خواب و دوستای دیگه م مشهد هستن احساس می کنم کلی از تیکه های قلبم اونجاس و کمتر دلتنگ می شم...

 

تقریبا همه رو قانع کردم که دیگه هیچکس رو تو دنیای واقعی دوس ندارم. حالا نوبت خودمه! یه سری حرفا ته دلم مونده:

اول از همه خیالم راحته چون فراموشی سخت نیست! تو همین پاییز خودمون...همین دیروز برگ خشکی دیدم که نمی دونست از کدوم شاخه جدا شده...

همه بچه هایی که دلم ازتون شکسته.... گوش کنین:اشتباه کردم! شماها حق دارین.

من اشتباه کردم و حقمه ... همه که بد نمی شن!

فهمیدم که انسان ها هم دگردیسی دارند! اما گاهی نتیجه جای پروانه، دیو می شود.....

خوشحالم که تو! آدرس اینجا رو نداری. خوشحالم که تو این احساس منو نداری

خوشحالم که تنها نیستی و شاد هم هستی صد البته

اما من مثه تو نیستم! وقتی که می ری... حفره ای درست می شه تو قلبم که نفس کشیدنم رو برام سخت می کنه پس می مونه فقط یه چیز

تیکه های قلبمو پس بدین ...   

 

پی نوشت:

(1) اونقدر سکوت کردم که وقتی حرف می زنم صدای خودم برام تازگی داره

(2) اگه این کنج خراب هم از دستم بره رسما میشم تنها ترین آسمونِ دنیا

امیدوارم نشه...

(3) شماره کنید زخمهای پشت مرا....به شماره دوست های من می رسید
مرا ببخشید.اگر برای دوستی تان جایی نیست!

(4) اوونقدر تنها می مونم تا خود خدا بیاد بگه چه مرگته

Mind Trash

پی نوشت!

+ بگذار از تجربه هایم برایت بگویم...
اگر درد داری...
تحمل کن...
روی هم که تلمبار شد...
دیگر نمی فهمی کدام درد از کجاست...!!
کم کم خودش بی حس می شود... باور کن. مرا ببین... می بینی چه شاد شده ام؟

+ نمی دونی چه فازی داره جلوی همکارت که داره زبون می ریزه، حال خانومش رو با ذکر اسم کوچیک بپرسی و وایسی زرد و نارنجی و بنفش شدنش رو ببینی

+ یه سوال از دیروز تو ذهنم مونده از اون گربه هه که تقریبا چسبیده شده بود به آسفالت کف خیابون.... ببینم ساعت 6صبح اونور خیابون چی داشت که این ور نداشت؟ها؟

++ آخیـــــــــــــــــــش دلم خنك شد.....چقدر راحتم..... سبكم.... كاش زودتر كشته بودمش ...... احساسمو ميگم!!!!!!

به این یکی چی میگن؟ می گن کفر؟ناسپاسی نمی دونم... این پست جهت خالی شدن از ه ر گ و ن ه فکرمشغولی نوشته شده پس می نویسم:

+ چگونه می شود از خدا گرفت چیزی را که نمی دهد؟!!

می گویند قسمت نیست، حکمت است.

من قسمت و حکمت نمی فهمم

تو خدایی... طاقت را می فهمی... مگر نه؟ 

و در آخر

+ سهرابِ جان میلادت مبارک و یادت جاوید

به احترامت:

مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد....
من سال ها مذهبی ماندم بی آنکه خدایی داشته باشم...
    
                                                                سهراب سپهری

شایان

بعد از  ایامی نه چندان کوتاه و تموم شدن کلاس های "هرروزانه" بالاخره تصمیم گرفتم یه روز زود برسم خونه.

روز خوبی بود و پرکار... اولین روزی بود که هیچی ناراحتم نکرد!

اما کلا در طول راه فکرم مشغول بود...

ساعت 6:40 دقیه میدان هفتم تیر

پله ها رو رفتم پایین و وایسادم تا مترو بیاد....

خیلی شلوغ ... نمی دونم ما که مدرسه می رفتیم مامانم نمی ذاشت مدرسم دور باشه این روزا بچه فسقلی ازین سر شهر میره اون سر شهر واسه مدرسه- اول مهر با حالت مادرانه گفتم آخه چرا واسه یه مدرسه این همه تو راه وقتت رو هدر میدی عزیزم؟ یه نگاه عاقل اندر سفیه کرد   و گفت: مدرسه ما 5 ساعته شما که واسه یه کلاس 2 ساعته دانشگاه 3ساعت تو راهین چی؟؟! سکوت کردم.... بی هیچ مفهمومی-

خب باز من ازین استعدادم استفاده کردم بحث و به بی راهه بردم!

منظورم ازین همه قصه بافی این بود که از اول مهر انگار جمعیت صد برابر شده روی زمین و زیر زمین ترافیکه

خودمو تو صف جا کردم و مترو جلوی پام وایساد.. یه لحظه پشت سرمو نگاه کردم دیدم یه پسر بچه با یه بغض معصومانه هی سرشو میکوبید به دیوار و لب هاش می لرزید از بغض...

گفتم آره....

فک کن که من یه  روز یه چی نبینم که بخواد به فکر فرو ببرتم! باهمون سختی ای که رسیده بودم سر صف با همون سختی دوباره اومدم بیرون و رفتم کنارش وایسادم

گفتم چرا گریه میکنی؟

فقط نگام کرد

گفتم گم شدی؟

یه لبخند تلخ تحویلم داد

دستمو کشیدم به سرش و گفتم نمی خوای با من حرف بزنی؟ 

زد زیر گریه.... گفت: من تو مترو لواشک میفروشم.امروز مأمورا بارمو گرفتن و اگه دست خالی برگردم خونه دعوام میکنن

باورم نشد!

گفتم کی خونه س؟

گفت: مامان و بابام

رو مو از صورتش گرفتم و دیگه هیچی نپرسیدم

نیم دونم تاحالا شده یه اتفاقی بیوفته فکر کنی دنیا تموم شده؟؟؟

برا من افتاده...

اولین باری که دیکته 17 گرفتم و از ترسم نیم ساعت پشت در خونه نشستم و در نزدم! چون فکر میکردم دیگه همه چی تموم شده... مامان من فقط 20 رو نمره می دونست و این حس رو کاملا به من منتقل کرده بود

اولین باری که فهمیدم کسی که دوسش دارم دوسم نداره....

خیلی حس بدیه

احساس میکنی بین زمین و آسمونی... احساس میکنی هیچی معنی نداره هیچی

دقیقا حس می کردم که شایان داره با این حس دست و پنجه نرم می کنه... خیلی ضعیفه واسه این جنگ نابرابر

گفتم میدونی دروغ گناهه؟

گفت: آره

گفتم میدونی مرده و حرفش

گفت: آره

گفتم پس حرفت رو باور می کنم

نمی دونم... شاید کار اشتباهی کردم . شاید بهش یاد دادم که با مظلوم نمایی بتونه با احساس آدما بازی کنه. شایدم بهش یاد دادم آدما دوسش دارن

شاید الان خانواده ای داره که مجبورش کنن بره مترو دستفروشی کنه اما می تونه یه آینده داشته باشه..

جالب این بود که دوباره تو مترو دیدمش.. نشسته بود رو صندلی. یه چشمک بهش زدم و رفتم روبه روش وایسادم

از جاش بلند شد و جاشو داد به من

گفتم خوبی؟ گفت مرسی

من که نشسته بودم و اون سرپا بود بازم قدش از من کوتاه تر بود. در گوشش گفتم: این تازه اولشه! وقتی به یه مشکل می رسی بشین فکر کن که چه طوری حلش کنی..گریه که هیچی و حل نمیکنه

گفت باشه

گفتم راستی شایان دوباره که دیدمت باید بهم لواشک بدیا

یه خنده ای از ته دلش کرد و گفت: باشه

فکر مشفولی:
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد: زهرا

دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداخت
و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد،
... تو چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگویم مشقهایت را تمیز بنویس و دفترت را سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت را میاری مدرسه.
می خواهم در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چانه ی لرزانش را جمع کرد...
بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت:
خانم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دهن...
آنوقت می شه مامانم را بستری کنیم که دیگر از گلوش خون نیاد...
آنوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه...
آنوقت... آنوقت قول داده اگر پولی ماند برای من هم یک دفتر بخرد
که من دفترهای داداشم را پاک نکنم و توش بنویسم...
آنوقت قول می دهم مشق هامو ...
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت بنشین زهرا...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد

وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم

دلبسته ي کفشهایم بودم. کفش هايي که يادگار سال هاي نو جواني ام بودند

دلم نمي آمد دورشان بيندازم .هنوز همان ها را مي پوشيدم

اما کفش ها تنگ بودند و پایم را مي زدند

قدم از قدم اگر بر مي داشتم زخمی تازه نصیبم مي شد
سعي مي کرد
م کمتر راه بروم زيرا که رفتن دردناک بود

drunk.blogfa.com

================================

مي نشستم و زانوهایم را بغل مي گرفتم

و مي گفتم:چقدر همه چیز دردناک است

چرا خانه ام کوچک است و شهرم و دنيایم


مي نشستم و می گفتم : زندگیم بوي ملالت مي دهد و تکرار

================================

می نشستم و می گفتم:خوشبختي تنها يک دروغ قديمي است

می نشستم و به خاطر تنگی کفشهایم جایی نمیرفتم

قدم از قدم بر نمیداشتم .. می گفتم و می گفتم

drunk.blogfa.com

================================ 

پارسايي از کنارم رد شد.........

عجب ! پارسا پا برهنه بود و کفشی بر پا نداشت

مرا که ديد لبخندي زد و گفت: خوشبختي دروغ نيست

اما شايد تو خوشبخت نشوي زيرا خوشبختي خطر کردن است

و زيباترين خطر..... از دست دادن

================================ 
تا تو به اين کفش هاي تنگ آويخته اي
....برایت دنيا کوچک است و زندگي ملال آور

.جرات کن و کفش تازه به پا کن.شجاع باش و باور کن که بزرگتر شده اي

drunk.blogfa.com

============== 

رو به پارسا کردم ، پوزخندی زدم و گفتم

اگر راست مي گويي پس خودت چرا کفش تازه به پا نمي کني تا پا برهنه نباشي؟

==============
پارسا فروتنانه خنديد و پاسخ داد :من مسافرم و تاوان هر سفرم
کفشی بود

که هر بار که از سفر برگشتم تنگ شده بود و

پس هر بار دانستم که قدري بزرگتر شده ام

حالا دیگر هيچ کفشی اندازه ي من نيست

==============

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌

كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه

يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه

يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛

يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره

drunk.blogfa.com

==============
يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت

هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك

اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد

ببیند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. 

drunk.blogfa.com

يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود،

انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند

==============

واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم

همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند

drunk.blogfa.com

من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده

من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام

که می خواهم تغییر کنم......... انتخاب‌ کنم

وای بر من اگر همین طور خاك‌ باقي‌ بمانم

ادامه نوشته

الو...خدا

drunk.blogfa.com 

 الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یه هو یه صدای مهربون!..مثل اینکه صدای یه فرشته س. بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم.کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت: یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟
فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت: اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت؛
بگو زیبا بگو.هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی می کند بگو.. دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...

چرا؟ این مخالف تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟ آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمیشه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم، محبوبترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب می کردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهیشان میخواستند.دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی...
کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.......

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد   

+ زندگی سلام 

+چه در دل من..... چه در سر تو... من از تو رسیدم به باور تو....

+ الا ای پیر فزرانه مکن منعم ز میخانه/ که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم!

+ خوبم...خیلی خوبم !

کائنات

خب همین که من تصمیم گرفتم شاد باشم و سعی کنم این همه بی عدالتی و سیاهی و نداشته ها رو نبینم کلا زمین و آسمون و همه این کائنات دست به دست هم می دن که ساز مخالف بزنن...!

ساعت 5 و سی دقیقه به وقت تهران!

چشمامو می مالم می بینم بلههههه کرایه 700 تومنی از دیشب تا الان شده 900 تومن... تو ذهنم دارم حساب می کنم که خب پس عملا اون مقدار پس اندازی که در نظر گرفتم که تا آخر سال داشته باشم نمی شه و همینطور ذهنم داره می ره جلو که من چقدر برنامه ریزی کرده بودم و کمی ناراحت می شم و ته دلم یه حسی می گه : ساده! آسمونِ ابری آسمونِ واقعیه! تو که الان شادی داری فیلم بازی می کنی! این خودت نیستی که!

پشت دست می زنم تو دهن آمریکا نه!!!! تو دهن این حسه و می گم وقتی خرجت بیشتر میشه از یه راهی هم درآمدت بیشتر می شه! اینا اصلاً مهم نیست آسمونم

بعد که اینارو میگم.آروووم میشم

بعد میبینم تو ماشین یه شادی خاصی موج میزنه!

میگم چی شده؟

می گن هیچی چون کرایه ها گرون شده آقای راننده لطف می کنن از امروز تاااا همیشه! از ساعت 5 تا 8 ما رو میبرن مترو حرم!-چون ایستگاه اوله خب میشه نشست و این باعث خوشحالیشون شده بود-

بلههههه

هر روز چشمامو که باز می کنم کجام؟ در بهشت زهرا! فکر کن...... مو به تنم سیخ میشه 6 صبح!

مخصوصا! اون بنر که نوشته: چشم هایت را به دور دست بسپار.... او را خواه ی یافت (واسه شهدای گمنام) هر بار که می خونمش بغضم میگیره

حالا اگه من تصمیم می گرفتم غمگین باشما باور کن از شهر بازی رد میشد!

پی نوشت: زمانه! با توام زمانه!

نزن!

می بینی که حوصله رقص ندارم

باز اگر مخالف بزنی..

سازت را خواهم شکست!!

بوی ماه مهر... ماه مهربان

 drunk.blogfa.comdrunk.blogfa.com

drunk.blogfa.comdrunk.blogfa.com

همیشه اول مهر یاد بادکنک تو اوجم می افتم! یعنی کودکی. یاد زمانی که بزرگ ترین غصه هات ساده بودن و بزرگ ترین شادی هات ساده تر... / چه خوب است آفریدگار خویش و روزهای خویش بودن.......... اما؛ آسان نیست...../

به یاد بی بهانه خندیدن هام می افتادم بیشتر دل تنگ دل مشغولی اینکه: نکنه معلم سال قبلم رو دیگه نبینم.. می شدم

امسال گه داشتم واسه آرمین خرید مدرسه می کردم، تو راحم یه مغازه کریستال فروشی بود! نمی تونم توضیح بدم من چقدر مامانمو خاله هامو و همه خانومایی رو که جلو مغازه کریستال فروشی مدهوش می شدن رو مسخره می کردم... یه لحظه به خودم اومدم دیدم که چند ثانیه س با ذوق دارم به این گلدون زیبا با اون خط و خطوط تراشکاری شده ظریف روش نگاه می کنم

به خودم که اومدم، خندم گرفت..مغاره دار از پشت شیشه دید خنده ام رو تظاهر کرد که ندیده...

احساس کردم که دوست دارم نگاه کنم! باورم نمی شد! وقتی این دفعه با آگاهی نگاه کردم دیدم واقعا دوسشون دارم

گلدون.... مجسمه های شیشه ای که واقعا قشنگ بودن.... احساس کردم دلم می خواد بخرمشون، احساس کردم دلم می خواد فکر کنم که این مجسمه کنار میز تلویزیون قشنگ تره یا تو طبقه دوم ویترین.... /شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت، احساس قلب کوچک خود را نهان کنم/

کاملا دارم حس میکنم که مهر امسال با مهر سال های دیگه یه فرقی داره...

چه فرقی داره؟کودکانه نیستم... خانومانه ام

انگار که  یه حس خانووم بودن تو وجودم کاملا ناخواسته شکل گرفته.... شایدم تب بعد از تولده!

 پی نوشت : این بلاگفا عکسامو پروند!! یه سری دیگه گذاشتم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

بعدا نوشت:

هواکمی سرد و خشکه/ بخاری می سوزه بانفت توی بشکه

چراغای کلاس یه جوری بی توانن/ ولی باهمین امکانتم بچه ها، می توانن

روی نیمکتای بی جون چوبی/می گردیم لابه لای کتابا پای یه حرف خوبی

رشد می کنیم ماچه سریع/تومدرسه بین دیوارای خاکستری

سرکوب شدن هر دو نیاز/کل سهم ما نسل سومیاس

نقاشیای بدرنگ رو دیوار و/شعارای کلیشه ای بیمارو

ناظم عبوس یه جا ایستاده بایه چوپوغ/اخماتوهم یه آدم پیر انغ

از زیرعینک همه رو زیر چشم داشت/بچه ها رو میزدبی هیچ مزد و چشم داشت

تق تق توی دستش یه خطکش بود/انگار نه انگارخودش یه روزی بچه بود

تو حیاتیم همه تو توهم دشمن/داد میزدم:  مرگ بر........ همه رو کشتن

به ما یاد دادن کتاب دینی داره خیلی ارزش /واسش ذوق می کردیم حتی بیشتر از زنگ ورزش

و هرسال عید غدیر به علی می گفتن این جایزه ت/واسه همین همکلاسی ارمنیم خودشوم مسلمون جا می زد

یه مدرسه با یه مدیر دیوونه/که سعی داشت اعتقاداتشو به ما بخورونه

گرچه سخت بودهمه چیز خیلی/من ولی داشتم به کلاسم یه میلی

بجنگ تا تن نکنی لباس رنجو/نوشته شده بودرو تخته سیاه کلاس پنجم

ولی اگه کسی نفهمه تعجب نداشت/کسی به سفیدی گچ تخته سیاه توجه نداشت... 

رهزن دهر نخفته است مشو ایمن از او ...

هنوز صبح نتونسته خورشیدشو به رخ بکشه که خواب از سرم می پره....خیره شدم به دل این آسمون خدا که از زیر پتو و گوشه ی پنجره یه قسمتیش معلومه....

تو دلم می گم: خوش به حالش خدا رو می گم. از ته ته دلم بهش حسودیم میشه

چون یه چی داره که ماله خودشه و می تونه حتی به من فخر بفروشه. می تونه ادعا کنه این آسمون مال منه....

منم فکر می کنم! / شاید هم فکر می کردم/ خیلی چیزا دارم....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

خیلی چیزا....: دوست،دانشگاه خوب،همکلاسی با معرفت، کار و عشق.....

اما،.....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اما، هیچکدوم مال خودم نبود! دونه دونه داره بهم ثابت می شه که همش موقتیّه

دوستام که اونایی که ازدواج کردن میگن از راه به در می شن اگه با دوستای مجردیشون بگردن.../یکی نیست بگه من از راه به در میشم با یه متأهل بگردم نه تو!/ بقیه رو هم ترجیح میدم وقتشون رو الکی نگیرم چون زبون منو نمی فهمن

دانشگاهمونم که معلوم نیست به کدوم ناکجا آباد منتقل شده....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

عشقم هم که.... بهتر هیچی نگم راجع بهش چون ازون اول مال مردم بود و من تو این ذهن متروکم!/تو این سیاه چاله ی فراموش شده/ خیال میکردم که فقط ماه آسمون منه

خب چی برام موند؟ به جز امام زاده رفتن و قدم زدن تو خیابون و حفظ کردن غزل های حافظ

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدو این جا چی برام موند؟

آره راست می گین پنجره، فکر ، هوا!

آری تو راست می گویی
آسمان مال من است
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است؟
... من نمی دانم که چرا این مردم
دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن ای سهراب...!!!
قایقت جا دارد...!؟؟
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم.!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

شازده کوچولو

آدم بزرگ ها ارقام را دوست دارند. اگر با ایشان از دوست تازه ای که یافته اید سخن بگویید هیچوقت از شما نیمی پرسد مثلا آهنگ صدایش چه طور است؟!آیا پروانه جمع می کند؟ چه بازی هایی دوست دارد؟بلکه می پرسد: چند سال دارد؟ چقدر وزن دارد؟ چند خواهر و برادر دارد؟ در این شرایط آنها خیال می کنند که او را می شناسند!آدم بزرگ ها نمی توانند تجسم کنند.... اگر بگویید خانه ای زیبا دیدم که پشت بامش پر از کبوتر بود.... شانه بالا می اندازد اما اگر بگویید یک خانه صد هزار فرانکی دیدم... بی درنگ می گویند : عجب خانه ی قشنگی...

آدم بزرگ ها خیلی عجیبند!

asemoone8om.blogfa.com

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

من سیاره ای را می شناسم که در آن مردی سرخ چهره است که هرگز گل نبوییده! هرگز به ستاره ای نگاه نکرده! هرکز کسی را دوست نداشته! هرگز کاری به جز جمع کردن پول انجام نداده! هر ورز مثل تو کارهای تکراری می کند و می گوید : "من یک مردجدی هستم! یک مرد جدی"

ولی می دانی؟

آخر او آدم نیست. قارچ است.....

asemoone8om.blogfa.com

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
شازده کوچولو داشت می رفت! بی تفاوت!

-         شازده کوچولو: من دیگر اینجا کاری ندارم می خواهم بروم!

-         پادشاه: نرو! نرو من تو را وزیر خود خواهم کرد.

-         شازده کوچولو: وزیر چه؟

-         پادشاه: وزیر.......وزیر ........... دادگستری

-         شازده کوچولو: ولی در اینجا در این سیاره کسی نیست که محاکمه شود!

-         پادشاه: از کجا معلوم؟ من که هنوز به دور سیاره خود نگشته ام.

شازده کوچولو که خم شده بود تا باز نظری به آنسوی ستاره بیاندازد گفت:

-          اوه! من خوب نگاه کردم، آن طرف هم کسی پیدا نمی شود....

پادشاه در جواب گفت: پس تو خودت را محاکمه خواهی کرد. این دشوار ترین کار است. محاکمه خود از محاکمه دیگران مشکل تر است. ت. اگر توانستی درباره خود درست قضاوت کنی قاضی واقعی هستی. 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

شازده کوچولو گفت: - سلام. آتش‌سیگارتان خاموش شده.
- سه و دو مى‌کند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سى و یک. اوف! پس جمعش مى‌کند پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سى و یک.
- پانصد میلیون چى؟
- ها؟ هنوز این جایى تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه مى‌دانم، آن قدر کار سرم ریخته که!... من یک مرد جدى هستم و با حرف‌هاى هشت‌من‌نه‌شاهى سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شازده کوچولو که وقتى چیزى مى‌پرسد دیگر تا جوابش را نگیرد دست بردار نیست دوباره پرسید:
- پانصد و یک میلیون چى؟
تاجر پیشه سرش را بلند کرد:
- تو این پنجاه و چهار سالى که ساکن این سیاره هستم فقط سه بار مزاحم من شده اند. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا مى‌داند از کدام جهنم پیدایش شد. صداى وحشت‌ناکى از خودش در مى‌آورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعه‌ى دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بى‌چاره‌ام کرد. من ورزش نمى‌کنم. وقت یللى‌تللى هم ندارم. آدمى هستم جدى... این هم بار سومش!... کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و...
- این همه میلیون چى؟
تاجرپیشه فهمید که نباید امید خلاصى داشته باشد. گفت: - میلیون‌ها از این چیزهاى کوچولویى که پاره‌اى وقت‌ها تو هوا دیده مى‌شود.
- مگس؟
- نه بابا. این چیزهاى کوچولوى براق.
- زنبور عسل؟
- نه بابا! همین چیزهاى کوچولوى طلایى که آدم های بیکاره را خیالاتی می کند. ولیمن شخصا آدمى هستم جدى که وقتم را صرف خیال‌بافى نمى‌کنم.
- آها، ستاره؟
- خودش است: ستاره.
- خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت مى‌خورد؟
- پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سى و یکى. من جدیم و دقیق.
- خب، به چه دردت مى‌خورند؟
- به چه دردم مى‌خورند؟
- ها.
- هیچى تصاحب‌شان مى‌کنم.
- ستاره‌ها را؟
- آره خب.
-اما من پادشاهی را دیدم که....

- پادشاه‌ها تصاحب نمى‌کنند بلکه  "سلطنت" مى‌کنند. این دو تا با هم خیلى فرق دارد.
- خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب مى‌کنى که چى بشود؟
- که دارا بشوم.
- خب دارا شدن به چه کارت مى‌خورد؟
- به این کار که، اگر کسى ستاره‌اى پیدا کرد من ازش بخرم.
- چه جورى مى‌شود یک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپیشه بى درنگ با اَخم و تَخم پرسید: -این ستاره‌ها مال کى‌اند؟
- چه مى‌دانم؟ مال هیچ کس.
- پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.
- همین کافى است؟
- البته که کافى است. اگر تو یک جواهر پیدا کنى که مال هیچ کس نباشد مى‌شود مال تو. اگر جزیره‌اى کشف کنى که مال هیچ کس نباشد مى‌شود مال تو. اگر فکرى به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسى نزده به اسم خودت ثبتش مى‌کنى و مى‌شود مال تو. من هم ستاره‌ها را براى این صاحب شده‌ام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آن‌ها را مالک بشود.
شازده کوچولو گفت: -این ها همه‌اش درست. منتها چه کارشان مى‌کنى؟
تاجر پیشه گفت: -همین جور مى‌شمارم‌شان و مى‌شمارم‌شان. البته کار مشکلى است.
شازده کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفته‌بود گفت:
- اگر من یک شال گردن ابریشمى داشته باشم مى‌توانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم مى‌توانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمى‌توانى ستاره‌ها را بچینى!
- نه. اما مى‌توانم بگذارم‌شان تو بانک.
- اینى که گفتى یعنى چه؟
- یعنى این که تعداد ستاره‌هایم را رو یک تکه کاغذ مى‌نویسم مى‌گذارم تو کشو درش را قفل مى‌کنم.
- همه‌اش همین؟
- آره همین کافى است.
شازده کوچولو فکر کرد "جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کارى نیست که آن قدرها جدیش بشود گرفت". آخر تعبیر او از چیزهاى جدى با تعبیر آدم‌هاى بزرگ فرق مى‌کرد.
باز گفت: -من یک گل دارم که هر روز آبش مى‌دهم. سه تا هم آتش‌فشان دارم که هفته‌اى یک بار پاک و دوده‌گیرى‌شان مى‌کنم. آخر آتش‌فشان خاموشه را هم پاک مى‌کنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو این حساب، هم براى آتش‌فشان‌ها و هم براى گل این که من صاحب‌شان باشم فایده دارد. تو چه فایده‌اى به حال ستاره‌ها دارى؟
تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابى بدهد اما چیزى پیدا نکرد. و شازده کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که مى‌رفت تو دلش مى‌گفت:

-این آدم بزرگ‌ها راستى راستى چه‌قدر عجیبند ......!

کافه گودو

بعد از مدت ها دوباره اومدم اینجا... اونقدر دود به چشمام میخوره که نمی تونم خوب ببینم! منتظر وایسادم تا یه صندلی خوب پیدا کنم و روش بشینم که یه خانم زیبا اومد و پرسید: یک نفری؟!!!

با صلابت گفتم بله! / من خودم هستم و یک حس غریب، که به صد عشق و هوس می ارزد /

راهنماییم کرد که یه صندلی یکنفری اونجا هست... رفتم نشستم / بغض  داشتم ..../ نشستم

مثل روانی ها از حفظ شعرای کارو رو می خوندم:

 آسمان ای آسمان مشکن چنین بال و پرم را

بال و پر دیگر چرا؟ ویران که کردی پیکرم را

*.*.*.*.*.*

این زمان دیگر برای هرکسی مردی عجیبم /کاش بشر بداند که مرد بودن هویت است و نر بودن جنسیت... /

ز آستان دوستان مطرود در هرجا غریبم

نمی دونم تا همین الان چند کاغذ رو خط خطی کردم...همینطور دارم مینویسم....

می شنوم: "این بنده خدا هم بخش چرندیات ذهنش فعاله"...  بی تفاوت ادامه میدم... فقط دارم می نویسم!

تو همین حالت یه دست از پشت سرم اومد و یه کاغذ دستش بود متن همین بود: فال قهوه، کف دست، طلسم آرامش فقط 4000 تومان

نگاهش کردم و گفتم: طلسم آرامش به کارم نیاید! جادوی آرامشم دهید.....

فکر کنم تو دلش گفت: این دیوانه س

پیرمرد نحیف همینطور که موهای سفید و بلندش رو دست می کشید و داشت تو ذهنش کلمات رو شخم می زد تا یه جواب دندان شکن به من بده که یهو توجه همه به یه نفر که روی دورترین صندلی کافه از من نشسته بود جلب شد... خوبیش این بود که طلسم فروش هم حواسش رفت پی اون و هیچی به من نگفت..../گویا آن پیرمرد در دور دست بازیگر بود!/ 

پی نوشت: یک روز دیگر بی نتیجه!

دارم روانی میشم!

در ذهن الهی از دست دادن مفهومی ندارد...چیزی که هم اکنون از داشتنش دور شده ای به زودی یا خودش را به دست می آوری یا همسنگش را!

پی نوشت: چرا باید این چیزها رو دوباره! وقتی یاد بگیرم که همه چی آوار شده؟! ها؟

تولدم مبارک

آه ای زندگی منم كه هنوز

با همه پوچی از تو لبریزم

نه به فكرم كه رشته پاره كنم

نه بر آنم كه از تو بگریزم

همه ذرات جسم خاكی من

از تو ای شعر گرم در سوزند

آسمانهای صاف را مانند

كه لبالب ز باده ی روزند

با هزاران جوانه میخواند

بوته نسترن سرود ترا

هر نسیمی كه می وزد در باغ

می رساند به او درود ترا

من ترا در تو جستجو كردم

نه در آن خوابهای رویایی

در دو دست تو سخت كاویدم

پر شدم پر شدم ز زیبایی

پر شدم از ترانه های سیاه

پر شدم از ترانه های سپید

از هزاران شراره های نیاز

از هزاران جرقه های امید

حیف از آن روزها كه من با خشم

به تو چون دشمنی نظر كردم

پوچ پنداشتم فریب ترا

ز تو ماندم ترا هدر كردم

غافل از آنكه تو به جایی و من

همچو آبی روان كه در گذرم

گمشده در غبار شون زوال

ره تاریك مرگ می سپرم

آه ای زندگی من آینه ام

از تو چشمم پر از نگاه شود

ورنه گر مرگ بنگرد در من

روی آینه ام سیاه شود

عاشقم عاشق ستاره صبح

عاشق ابرهای سرگردان

عاشق روزهای بارانی

عاشق هر چه نام توست بر آن

نمی دانم تبر را انتخاب کنم یا بیل مکانیکی؟ برای شکستن سکوتی که بر روح و زندگی ام سایه افکنده!

درجا زدن... درجا زدن... و پیش نرفتن!/ بسی خوشحالم که پس رفت نداشتم!!!/

21 ساله شدم

فکرش را که  می کنم! بیش از این ها دیده ام و کشیده ام و فهمیده ام! نه! این ذهن باز به هیچ کار من نمی آید.../ فکر کودکانه می خواهم/

هر سال برای تولدم یه نامه به خدا می نوشتم.... امروز ظهر پاکت خالی رو گذاشتم تو کشوی میز تحریر!

آری! کلمات ما را محدود می کنند/زبان؟ این ابزار عامیانه که هیچ حرف زدن بلد نیست..../

پی نوشت: گفت :۲۱ سال دارم

بزرگی بر او خرده گرفت وگفت : بگو ۲۱ سال را دیگر ندارم!!

 

اشک شوق

چشمامو باز کردم و فقط از دور شهروز رو نگاه کردم و قربون صدقش رفتم تو دلم! مثه یه فرشته ی کوچولو کنار مامانش خوابیده و بازوهای توپولیش باز منو وسوسه می کنه یه گاز بگیرم بعد برم اما پیش خودم میگم نه. خاله بدخواب می شه J

باند پامو عوض می کنم و میزنم بیرون ( نگفتم! تو آشپزخونه آفتاب بالانس زدم و کلا داغون شدم! رو سرامیکا سر خوردم و مچ پام رگ به رگ شده و خونریزی کرده  زانوم کلا به رنگ بادمجان درآمده است!)/ ما زیاد به پر و پای خومان می پیچیم!/

زدم بیرون/ آسمان آبی رنگ...../

وااااااااااو

انگار که پاییزه.... فوق العاده فوق العاده .... اول یاد شهرزاد میوفتم که عااشق بارونه! یه اس بهش می دم و به راهم ادامه می دم/ باران که می بارد تو در یادی.../

بارون..../وای باران باران پر مرغان نگاهم را شست../

همیشه تا اولین قطره بارون از دل آسمون میریخت... تو دلم می گفتم خداجون گریه نکن، درست میشه!

اما امروز که ناخودآگاهم داشت به این جمله فکر می کرد، گوششو گرفتمو گفتم چرا فکر میکنی خدا داره گریه می کنه؟ چرا انقدر احساس غم به من القا می کنی آخه بچه جون؟/دارم سعی می کنم از سیاهبینی فاصله بگیرم!خوب می دانم زندگی تا چه حد آبیست/

کودک هم کودک های قدیم... این کودک درون من خیلی می فهمه!/ دخترم زندگی بچه بازی نیست!/

پیش خودم داشتم دلیل بارون رو تجسم می کردم

این که شاید اشک شوقه......../چشمان خجالتی..../

خدا این روزا از بنده هاش راضی شده... از اینکه همه یه جوری دارن می فهمن که نباید ازش دور بشن خوشحاله/ خدا: محمد برو بگو به بنده ی من که ای بنده ی من  صد سال به نفس خودت ظلم کردی! تو فقط یه لحظه بیا! من تمام گناهانت را به یک لحظه ایمانت می بخشم! و خداوند منتظر یک توکل، یک لبخند از سوی توست/ یادش به نیکی صدای دکتر آزمندیان که اینا رو می گفت کاملا تو گوشم می پیچه!.....

فکر کنم از خوشحالی بغض کرده و بارون شده. شاید مثه من که اینهمه خوشحالم و دارم از خوشحالی میبارم!

خداجون

الهی قربونت برم

باورم نمی شه چه جوری هوامو داری!

خودمو نمی بخشم اگه جواب این همه محبتات رو ندم

حواست بهم باشه که میخوام بدرخشم

یه آسمون آبی........

پی نوشت1 : من پر از فانوسم!

پی نوشت 2: به خاطر دلت که دریاس...!

آخرین خط کتاب

اشتباه می کنه

می بینم و ...... فقط می بینم! هیچ کاری از دستم برنمیاد. تصمیم گرفتم که دیگه حتی نبینم! رهاش کنم... رهاش کنم تا سرش به سنگ بخوره و اگه خواست  خودش تصمیم بگیره که "انسان" باشه

بعید می دونم!

به دندون کشیدمش که بی راهه نره! اشتباه نکنه! از زندگیم زدم! از خوشیم زدم! از تفریحم زدم که....... بی فایده بود!

نتیجه: هیچ........

نباید این کارها رو می کردم. باید می ذاشتم رو پای خودش وایسه و ببینه که نمی تونه وایسه...

اگه پشتش وای نمیستادم می خورد زمین و بلند می شد. خب اشتباه کردم! فکر می کردم دارم کار خوبی می کنم... اما خب بازم دیر نشده ماهی رو هر وقت از آب بگیری می میره!

ماهی ما هم مرد و من جون دادنش رو نظاره کردم.... بالا و پایین پریدنش رو دیدم

دیدم که دلم داره پرپر می زنه

دیدم که سه سال جلو چشمام عین یه فیلم می گذره و دقیقا عین همون فیلم تموم میشه...

دیدم که چند تار از موهام سفید شد تو این مدت...

روزهای خوبی رو می گذرونم.... دارم برمی گردم به همون روحیه ای که داشتم... دوستام خیلی کمکم کردن و فضای اینجا هم بهم آرامش می ده

دارم اینا رو می نویسم و یاد پست آخر مانی میوفتم که می خواست راجع به توهم های دخترا حرف بزنه! من توهم زدم؟ شاید!

هر اسمی رو این گذشته می خواید بذارید

اما مهم اینه که گذشته و

خوشحالم که فهمیدم که چی درسته چی غلط!

خوشحالم

خ.ش.ح.ا.ل.م

چونکه تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

این یه موضوع عادیه! هر روز از سر خط تا ته خط....

خیره شدن به اون تابلو که نوشته 44 نفر نشسته.144 نفر ایستاده! خیره شدن به اکلیل های کف زمین!

دارم تمرین می کنم کمتر فکر کنم.

دیدنشون باعث میشه گذر زمان رو حس نکنم...

سعی می کنم به این موضوع فکر نکنم که چقدر ممکنه به یه یک خانم فشار بیاد تا تصمیم بگیره اینجا با این همه ترس و لرز و فکر اینکه یه آشنا نبینتش دست فروشی کنه

خوبه

راضیم

میشنوم: اه.... اینجا جای اینکاراس؟ وقت گیر آورده زنی....

دلم به حالشون می سوزه. به حال اونیکه داره توهین می کنه ها! چون هنوز اونقدر دلش بزرگ نشده که بتونی چیزایی که دوسشون نداره یا حتی متنفره رو جلو چشماش تحمل کنه...

یه لحظه مغرور میشم که عجب دل بزرگی دارم من

موضوع از اینجا شروع شد که بعد از مدت ها تکرار و تکرار یه اتفاق مهیج افتاد. یه خانوم خیلی شیک پوشی لوازم آرایشی و بهداشتی می فروخت... با یه شیرین زبونی یه طوری تعریف میکرد که انگار دیگه از این بهتر از این قیمت مناسب تر تو بازار نیست!

در لحظه یه خانوم نسبتا شهرستانی و با لباس محلی داد زد سر اون و سر مردم که جای اینکه پول بدین ریمل بخرین پاشین برین کربلا

همه خندیدن و توجه نکردن اما کاملا رو ناخودآگاه همه تاثیر گذاشت و فروشنده هیچ فروشی تو این قطار نکرد و عصبی شد

دعوا .....

!

نمی دونم تا بحال دعوای دو تا خانوم رو دیدین یا نه! واقعا جذابه

خیلی حرفای زشتی رد و بدل کردن بینشون

اما فروشنده یه حرفی زد:

گفت:

تو که به خودت اهمیت نمی دی انتظار داری بقیه بهت چه اهمیتی بدن؟

اون منظورش رسیدگی و ظاهر و این چیزا بود

اما!

اگه تو رفتار بهش فکر کنیم!!!!! من که به خودم اهمیت نمی دم انتظار تو بهم اهمیت بدی؟؟؟؟؟؟

من که در مقابل تو فقط کوتاه میام و هرچیزی رو می پذیرم که تو ناراحت نشی..... چه طور ازت انتظار دارم که ناراحتیم برات ارزش داشته باشه؟

معنا و مفهموم از خودگذشتگی و حماقت رو باهم قاطی کرده بودم!

اونقدر این جمله فکرم رو مشغول کرده بود که نفهیمدم چی شد فقط طبق عادت ایستگاهی که باید پیاده می شدم پیاده شدم و وقتی به خودم اومدم که تو اتاقم دراز کشیده بودم هنوز باورم نمی شد که چقدر اشتباه کردم.....

پی نوشت: خودکرده را تدبیر نیست......

بازم به این آینده شک دارم!

اولین باره که نترسیدم! ته دلم خالی نشده

همه آرومن.... همه ساکتن.... هیچکی نمی گه با منم حرف بزن... هیچکی اگه باهاش حرف نزنی بهش بر نمی خوره ! هیشکی ازت توقع نداره ! هیچکی وادارت نمی کنه که اصلا به دیدنم بیا !

اینجا خیلی خلوته..... انگار فراموش شده!

همه سال 1367 دفن شدن..... پس با این تفاسیر اوایی که بالاسرشون گل هست یا سنگشون خیسه خیلی عزیزن که بعد بیست و اندی سال هنوز فراموش نشدن..... یعنی چقدر طول میکشه تا من فراموش شم؟

دارم به این فکر می کنم اگه واسه یه آدم زنده همچین کاری کنیم چی میشه؟؟؟ از این سر شهر می ریم اون سر شهر هزینه ش یه طرف گلی که با عشق می خریم یه طرف! اینکه می ریم و نهایتاً ده دقیقه می شینیم و بر میگردیم. دارم فکر می کنم که من برای هیچ زنده ای اینکار و نمی کنم! که برم و براش هدیه ببرم و بعد بی هیچ توقعی بی هیچ تشکری بی هیچ ارتباط متقابلی برگردم!

باز به خودم میام و میبینم دارم با هزارتا فکر تو ذهنم کلنجار می رم و زمان داره می گذره.... همیشه از زمان عقب می مونم به خاطر این فکر های بی موقع!

سخته ها!

این تنها نتیجه ای که می گیرم از این ملاقات

 

پی نوشت: یاد شب قدر پارسال به خیر... چه چیزایی رو با التماس از خدا خواستم.... که دیگه ندارم!

معرفتت رو شکر اوستا کریم!

بعدا نوشت: بابای ماریا خوش به حالت! از بهشت حواست به ما هم باشه

یادش به خیر

 
یادش به خیر چرخ و فلکی که چرخ و فلکش رو میاور 4 تا جا بیشتر نداشت و باد دست می چرخوندش
يادش بخير، همیشه کفش پاشنه بلندای مامانمو می پوشیدم و احساس بزرگی بهم دست می داد.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد
يادش بخير، نوک مداد قرمزای سوسمار نشانُ که زبون میزدی خوش رنگ تر می شد.
یادش بخير، تو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان نفر وسطی باید میرفت زیر میز.
یادش بخير، دبستان كه بودیم معلم بهداشت یه ساعتایی می اومد با مدادامون لای موهامونو نگاه می كرد....
یادش به خیر گروه سرودمونتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد
یادش بخير، بازی اسم فامیل. میوه:آلبالو. غذا:آلبالوپلو…..!/ نام: محمد، فامیل: محمدی
يادش بخير، یک مدت از این مداد تراش رو میزی ها مد شده بود هرکی از اونا داشت خیلی با کلاس بود.
يادش بخير، خانواده آقای هاشمی رو که می خواستن از نیشابور برن کازرون، تو کتاب تعلیمات اجتماعی.
يادش بخير، کاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی ، نمک بهمون می داد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دار می داد، تابستون ها هم دمپایی پاره می گرفت جوجه های رنگی می داد

زندگی جریان دارد

به رهی دیدم برگ خزان/ پژمرده ز بیداد زمان/ کز شاخه جدا بود.....

چو ز گلشن رو کرده نهان/ در رهگذرش باد خزان/ چون پیک فنا بود....

ای برگ ستم دیده ی پاییزی، آخر تو ز گلشن به چه بگریزی؟؟؟

روزی تو هم آغوش گلی بودی.....

دلداده و مدهوش گلی بودی

- : ای عاشق رسوا.... دلداه ی شیدا..... گویمت چرا فسرده ام.....

نه گل نه صفایی، باشد نه وفایی....

جز ستم ز وی نبرده ام!

: خــــــــــــــــــــار غمش در دل بنشاندم، در ره او من جــان بفشاندم...

تا شد بلبل گلشن و زیب چمن.....

رفت آن گل من از دست... با خار و خسی پنهان...

من ماندم و صد خار ستم، این پیکر بی جان.....

ای تازه گل گلشن! افسرده شوی چون من، هر برگ تو افتد به رهی پژمرده و لرزان....

 

این شعر استاد بنان و صدای زنده یاد مرضیه باعث می شه برم تا آسمون.../ تا آسمان هشتم/

به آسمون که نگاه می کنم یه لحظه می گم خدایا واقعاً اون بالایی؟/آری هست!چه می گویم؟/

هست که داره اینطوری قدرت نمایی می کنه دیگه

خدای مهربونم... بهترینم.... به خدا کم آورم.... به خدا من دوست دارم خدا.اما...

اما دیگه نمی فهمم چرا؟

نگو که خیرت در اینه!

باور کن شر بود. باور کن شر هست

همه جای زندگیم... همه سلول های قلبم پر از کینه شده.... خدایا من دلم میخواست دلم اندازه آسمون باشه.... یادش به خیر که یه زمانی بود! اما آسمون که میگیره دیدی؟ با همه ابهتش دل آدم به حالش می سوزه/دلم برای خودم می سوزد! عجیب می سوزد/

/ باشد، هر چه تو بگویی، چون مــن صبرم بیشتــر از این حرف هاست /

من تصمیم گرفتم که بلند شم. دوباره!

مسخره س می دونم! دارم فکر می کنم اصلا شاید کلاً زندگی همینه... هی بخوری زمین هی بلند شی... بعد ذوق کنی که من چقدر قوی ام! بعد دوباره تو اوج قدرت یه اتفاق از پا درت بیاره و بشکنی، بفهمی که اونقدرام قوی نبودی.. تصمیم بگیری این دفعه قوی تر شی.... هی ببری و ببازی....

/ من ودیر زمانیست به این نامهــربانی ها عادت کرده ام امــا ...

هنوز قلبم زود می شکند/

زندگی جریان دارد

به مرد هموطنم

احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم.
احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی.
احتیاجی ندارم که تو حامی باشی
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم.
با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم.
من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم.
به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت، تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی

گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و درغیر اینصورت ترشیده می شدند و درخانه پدر مایه سرافکندگی بودند.

امروز تو برای هم گامی بامن (و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی.

حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد. خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم فروخت.

روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود. هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد. ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد.


پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”
سواره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود

زیر باران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است

دیگر بس است.... خود را از تو باز خواه ستاند

پی نوشت: ای آسمان ! باور مکن ، کاین پیکره محزون منم
من نیستم ! من نیستم

پی نوشت ۲ ( برای شاهزاده سوی عزیزم):دکترشریعتی مرد بود اما این حرفا رو زده :
زن عشق می کارد و کینه درو میکند
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر
می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن 4 همسرهستی
برای ازدواج درهرسنی اجازه ولی لازم است و توهرزمانی بخواهی به لطف قانون گذار میتوانی ازدواج کنی...
او کتک میخورد و تو محاکمه نمیشوی
او درد میکشد و تو نگرانی که کودک دخترنباشد....
او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشتی را میبینی
او مادر می شود و همه جا میپرسند "نام پدر"
و هر روز او متولد میشود ،عاشق میشود،مادرمیشود،پیرمیشود و میمیرد
و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو میکند ...
تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

برای نیما نوشت:

نیما قبول کن فمینیست بودن فقط یه تصوره ذهنیه! که مردا کردنش سپر دفاعیشون وگرنه اینا همه حقیقتای تلخه ... خیلی تلخ...

درسته آدم بی شعور همه جا هست و از هر دو جنس اما یه مرد وقتی فحش میده تودهنی نمی خوره بدنشم کبود نمیشه تازه نهایتا به خودش توهین می شه نه خانوادش

حق آقایون تو نونوایی  ضایع نمی شه! اگه می بینی خانوما مجبورن زرنگی کنن و نون بخرن واسه اینکه یه شوهر بددل تو خونه دارن که دیر اومدنشون رو رو یه حسابای دیگه ای میذاره... نه شلوغ بودن و رعایت صف (این موضوع رو به چشم دیدم! بخوای خوشد بیاد بگه چه تهمت هایی که نشنیده!)

موقع بارون واسه همه خانوما نگه نمی دارن! ترجیح میدم بازش نکنم اینو که خودش یه پست میشه

تو اتوبوس حق با توهه اون قدیما بود که اتوبوسا مختلط بوده

خانواده دختر پسر رو می پسندن اما تا تقی به توقی میخوره نمیگن طلاقش بده چیزی که زیاد دختر !!!!!!!!!!!!!

و اما نفقه!  برا اینکه یادش نره هر روز زندگی فردی اون زن هزینه داره و اونم آدمه و چون تو خونه س معنیش این نیست که نباید تو جیبش پول باشه

یه وقتایی هم دلش میخواد یه چیزایی بخره و همسرشو سورپرایز کنه.....

زن هم احساس مسئولیت میکنه که صرفه جویی می کنه. یه وقتایی هم به خاطر رعایت جیب شوهرش وقت دکترشو کنسل میکنه.... این یعنی عشق! یه یچزی فراتر از حس مسئولیت.....

واسه نصف کردنش هم من مشکلی ندارم!

راجع به کادوی روز مرد هم خب چی بخرم؟ النگو؟؟؟ شیک ترینش همون پیرهنه نیما قبول کن این یه دونه رو!

ناز کشیدن فقط بیان جملات نمادین نیست! وقتی غذای مورد علاقشو درست می کنه.... وقتی وای میسته تا دیر وقت تا باهم شام بخورن این یعنی ناز کشیدن یعنی یه عالمه توجه....

منم نمی گم این مشکلات تو جامعه نیست... هست! زیاد هم هست

اما این مشکلات رو افراد به وجود میارن و جامعه ای رو می سازن که توش هیچ اثری از آرامش نیست.....

همه حرف من اینه که آقا جان توی این جامعه باز تو خوشحالی و از زندگیت ـ شاید کم ـ  ولی لذت می بری اما من و شاید خیلی دختر های دیگه نه!

 

رازقی پرپر شد.... ما نشستیم و تماشا کردیم !

میگم نمی شه

میگن میشه

میگم آدما ممکه تغییر کنن؟

می گن نه! تو عوض میشی اما اون نه

اون شخصیتش شکل گرفته

دیگه هیچی نمی گم

راست میگن

 

نمی دانم چرا بهترین لحظه های جوانی . . .

در فکر و خیال هدر می رود؟؟؟؟

در التهاب یافتن راهی!

هی بابا

راستش را که بخواهید خوبم! فقط کمی _خیلی کم _ دیووانه تر شده ام !

آه فراموشم شد چند روز است که انگار مرده ام!

شاید هم تازه جان گرفتم!

نفهمیدم این چه تصمیمی بود!

 ناراحتم؟ خوشحالم؟ نا امید نیستم! اما به هیچ کس نه اعتماد دارم و نه امید و نه از هیچکس توقع

فرار بی فایده است! سرنوشت دارد دنبالم می دود انگار! بند ها از دور می گویند آسمووووووووون دوباره به دورت می پیچیم!

قلبم بی وقفه می تپد! انگار که ترسیده باشد!

  انگار که اینجا لبه دنیا است .... که می داند؟؟؟

می دانی جالب چیست؟ حتی دیگر خطوط فنجان قهوه ام هم ما را به هم نمی رساند! آن خانم مسن که خوب می داند چگونه زبان بازی کند و به یک دختر جوان وعده ی عشق بدهد و از من حرف بکشد و به خودم پس بدهد و بعد بگوید فالت نیکوست! خوشبخت می شوی! _ حتی به دروغ _  این را هم نمی گوید! خب لعنتی بگو.... دروغ بگو!

دارم خاطراتم را گردگیری می کنم ..... حالا که تمام شد دارم نگاه می کنم دیگر هیچ نماند! چقدر زیاد بودی و دیده نمی شدی! چقدر بودی و انگار نبودی!

به سلامت/ هر کجا بودی باش/ فقط دیگر برنگرد 

پی نوشت: باز من امشب دیوانه ام مستم! باز نمی تونم جلو نوشتنمو بگیرم . . . . البته همینکه می شینم و تراوشتام رو  تایپ می کنم کلی ضد حاله.  دلم می خواست با مداد سوسمار رو کاغذ بنویسم اما خب . . . .

بعداْ نوشت: ازت متنفرم (شنبه ۲۲/ مرداد/ ۹۰)

مردم چه می گویند؟؟!!!

گاهی دلم می گیرد جانم ...

گمان می کنم/می کنند/ که دیوانه ام!

اما نه من می فهمم. چون می فهمم می گویند دیوانه ام!

نه!

نیستم.... خودم هستم... اما دیوانه نیستم

نمی خواهم مثله همگان خودم را به خواب بزنم تا مثله همان همگان عاقل به نظر بیایم...نمی خواهم که بخواهم کبک گونه زندگی کنم

اگر بیداری  دیوانگیست.....فرمان مي دهم : اي عقلا .. اضافه کنيد ..شماره اي به ديوانگان. من را هم بیفزایید به شمارگانشان !

ادامه نوشته

دوستانی بهتر از آب روان...

ساعت تقریبا 11 صبح، شایدم ظهر!

موبایلم زنگ می خوره... با تعجب: کسی قرار نبود به من زنگ بزنه

روی صفحشو نگاه می کنم نوشته : سارا!

یه لحظه یادم می افته که آها. این همون ونوس جونمه که از ترسم که یه انسان از همه جا بی خبر واسه این که به اسم قشنگ و خاصش شک نکنه و نگه که تو نت دوست پیدا کردی و شماره هم به هم دادین و چه میدونم هزار تا انگ بهم بچسبونه که اصلا از کجا معلوم دختره! اسمشو سارا ذخیره کردم.خدایا این آدما کی میخوان آدم بشن؟_بهم قدرت بده تا تصمیماتی که گرفتم رو عملی کنم و از این بند ها خلاص شم. _ به خودم اومدم می بینم که ونوس چند دقیقه س که پشت خط مونده و من هنوز دارم فکر می کنم

با کلی تعجب جواب میدم

-         الو؟

-         سلام

-         سلام عزیزم. ونوس خوبی؟؟؟

یه صدای مهربون و گرم... صدایی که من احساس کردم قبلاً شنیدم! شبیه صدای گوینده های رادیو با یه آهنگ شیرین.....

یه صدایی که منو کشوند به یه سری خاطرات.....

انقدر برام مهمه که از پشت میزم بلند می شم و می رم توی یکی از اتاقا و در رو هم نیمه باز میزارم تا اگه کسی خواست فوزولی کنه راحت باشه!

برام مهم نیس که کسی بابت ترک پست بهم تذکر بده.

 با یه آرامش خاصی باهم صحبت می کنیم.

ونوس یه جوری حرف میزنه. انگار که یه چیزی رو بدونه و من ندونم!

زمان داره میگذره هی غیرمستقیم یه چیزایی می گه که من نمی خوام به شکم اعتنا کنم و تو دلم میگم حتماً بازم داره شیطنت می کنه

اما نه!

تقریباً ده دقیقاس که داریم صحبت می کنیم و حرف ونوس سرجاشه

!

بغض کردم.

 دلم میخواست کنارت بودم و دستاتو می گرفتمو باهم حرف می زدیم. چقدر دلم هوای مشهد کرده! همه اینا وقتی که دارم به صدای ونوس گوش می دم از ذهنم می گذره...

اما کاملا به خودم مسلط می مونم و سعی می کنم بحثو عوض کنم....

بعد از بیست دقیقه به این نتیجه میرسم که شکم درسته..... خیلی ناراحت کننده س

-         خیلی دوست دارم آسمون

-         منم دوست دارم عزیز دلم. امیدوارم هرجا هستی موفق باشی

-         تو هم همین طور

                                                      خداحافظ

.........

.........

.........

.........

تلفنو قطع کردم و نشستم پشت میزم. همکارم که دید چشمام یه کم بارونیه طبق معمول به این شک کرد که همون "از همه جا بی خبر" باز دلمو شکونده. گفت باز باهاش دعوا کردی؟ فقط گفتم: "نه!"

نشستم و به این فکر می کنم که قوانین مورفی چقدر باید قوی باشند که توی این شرایط من هیچ دسترسی به اینترنت نداشته باشم!

سعی می کنم و با اینترنت ایرانسل می رم و چیزی که برام نوشته رو میخونم

بغض دارم

به خدا خاموش نبود عزیزدلم! نمی دونم چرا گفته خاموشه!!

میخونم

یه بار

دوبار

سه بار

.....

یه لحظه تصمیم می گیرم که وبلاگمو تعطیل کنم!

اما بعدش پشیمون می شم

نمی دونم الان اصلا نمی خوام راجع به این موضوع فکر کنم

 

ونوس من الان خیلی تنها شدم. باورت میشه؟

ندیدمت! ببینمت هم تا نگی ونوسی که نمیشناسمت! اما دوست دارم

یادت نرفته که قراره خواهری در حقم بکنی؟ آخه خدا به من آبجی نداده (آیکون اشک و زاری)

ونوس بچت باید به من بگه خاله آسمون

باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

به قول تناز،

ذهن آزار: ونوس، یه سوال خیلی مهم ته ذهم مونده..... بپرسم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگما!

اگه یکی دکترای ریاضی بگیره می تونه مطب بزنههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خب حالا که لبخند زدی بهتر شد

می دونم که بر میگردی...

لبخندت همیشگی

نگاشته شد در دهم مرداد ماه یکهزار و سیصد و نود

 

 

یارب این نودولتان را بر خر خودشان نشان!

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود

همه از هم میپرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا... فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند

که ترابا طلا نوشته ،‌یکی به خود میبالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …

آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت

می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به

یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ،

حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنانکه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌گویی که قرآن همین الان به ایشان

نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب

جهالت کشیدیم

استاد شریعتی

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 دلم میخواست یه جوری حرف بزنم که همه بفهمن

دلم برای اسلام و همه مسائل مذهبی میسوزه...

واقعا میسوزه

دوباره ایام ماه رمضون و آدمایی که خودشونو به هر دردی میزنن که زخم معده داشته باشن و ماهی که خیلیا دوس دارن مریض باشن.. ضعیف باشن!

خدا می دونه من تو این ماه چقدر حرص می خورم

اصلا آدم تعصبی نیستم.. اما! از این که آدما اینقدر خودشونو از خدای خودشون دور میبینن

از اینکه وقتی تو دلشون میخوان باهاش دردو دل کنن می گن "شما" مثه یه غریبه

دلم می سوزه واسه آدمایی که از "ترس" جهنم گشنگی می کشن

دلم میسوزه برا اونی که هنوز نفهمیده فقط ماه رمضون ماه خدا نیست!

همه ماه ها... همونی که تو ماه ماه محرم نمیشد از خیابونا جمعش کنی حالا ...

می شنوم: میگه نگو خدا رو دور نزن! کفر نگو.. هی ..

من کفر نمی گم (اصلا بذار قضیه این دور زدن رو تعریف کنم)

یکی از دوستامون گفت من این ترم تربیت بدنی دارم و نمی تونم حذفش کنم.. بعدشم با ماه رمضون نمی دونم چی کار کنم

بعد یکی دیگه از بچه ها که فکر می کنه کلا عالم دهره و هیشکی اندازه اون نمی فهمه و خدا رو نمیشناسه بعد کمی فکر کردن گفت:

مگه شرق نیست کلاست؟؟؟ ماشینتو ببر. بعد کلاس برو تا دماوند و برگرد! این طوری میشه مسافرت و روزه هم بهت واجب نیست؟

من پریدم وسط حرفش و گفتم داری خدا رو دور می زنی؟؟؟!

که با حالتی تمسخر آمیز گفت کافر کفر نگو ..!

من که حلالشون نمی کنم.

اما بهش گفتم من ترجیح می دم به خدای خودم بگم : خدای مهربونم. ببین تربیت بدنی دارم..به خدا دهنم آسفالت میشه بخوام روزه بگیرم.منو ببخش و قول میدم قضاشو بگیرم

حرف من کفره یا اینکه بری تا دماوند برگردی و سرتم بگیری بالا و بگی من که مسافرم؟؟؟؟؟؟

ها؟ :/

وصیتی زیبا برای زندگی ابدی

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.


آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند...

یادگاری از ع.ل.ی.ر.ض.ا     پ.ه.ل.و.ی. (دی ماه ۱۳۸۹)

پی نوشت۱: ۵ مرداد سالروز مرگ پدر ایشان است (خودمم نمی دونم چه ربطی داشت که وصیتنامه پسرشو بذارم تو روز مرگ پدرش!!!)

پی نوشت ۲: متن زیباست. بپذیرید که زیباست و انسانیت در آن پیداست حتی اگر از شخصیت و وجودیت صاحبش خوشتان نمی آید!

آسمون نوشت: خدا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ،به بی ثمری لحظه ای که برای زیستن تلف کردم،سوگوار نباشم.

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت؟

به او بگویید دیگر اوهای نوشته هایم را به خود نگیرد!

دیگر "او" نیست.....

!!

بُغض نوشت:

چقدر دلش می خواست دوستش داشتی..تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

اونقدر دوستش داشتی که از هیچ نترسه! به هیچی فکر نکنه و اجازه نده هیچکس بخواد وارد آینده ش بشه!

کاش کمتر خودخواه بودیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

کاش "یه کم" ایمان داشتی..!

 کاش نمی ذاشتی شیطون اینطوری تو وجود پاکت خونه بسازه و طوری رفتار کنه که انگار تو یه مهمونی نه اون!

کاش هیچکس رو جز او /معشوقت/ نمی دیدی.

کاش میتونستی همه احساس دنیا را تو دستای او حس کنی.

کـــــــــــــــاش هیچکس نمی توانست جاشو پر کنه.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

کاش جز جسم اویی که در آغوش داری به روحش هم توجه می کردی..

کاش خدا کمی بیشتر دوستت داشت و این مزیت انسان بودن رو بهت می داد تا بتونی تغییر کنی..

 

کاش می شد با هم خوشبخت شوید.!!

 

کاش ای کاش و ای کاش یه جایی تو دلت داشت که وقتی می خواست بره اون جا خالی می موند واسه همیشه :(

کاش مثه تو بود!!!تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

کاش عاشقت نمی شد..

دنیای مجازی چیست؟

خواندم....لذت بردم.....فکر کردم........فکر کردم....و فکر کردم!!!

بخوانید و .......

ادامه نوشته

قتل این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود

تمام شد

زودتر از آنچه که فکرش را می کردی.

فعلا نه از تشویق و سرزنش اطرافیان خبری هست

نه از کتاب های قرمز و زرد و راه راه و سیاه.

چه قبول شوی چه نه...

جوانی سبز هستی در ابتدای راه!

+کنکور را دوست نداشته ام.هرگز

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

++ بر من هم تمام شد!!!!! زود تر از آنچه که فکرش را میکردم!

نه کنکور را نمی گویم!
مخاطب من زندگی است...زندگی که نه

او/چیزی که می اندیشیدم شادی همه زندگی در او خلاصه شده است.....

زندگی همیشه همین است: فریبی کوچک...

آه

فکر نکنم بمیرم!اما اگر چنین شد

نمی خواهم بدانم بعد مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.....

نامه ای به یک ف.ا.ح.ش.ه

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !

مگر هردو از یک تن نیست؟

بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.

 ((فریدون فرخزاد))

asemoone8om.blogfa.com

پی نوشت:

نمی گم حرفشو قبول دارم! اما موندم بین ظاهر و باطن آدما....

آدمایی که هیچ وقت نمی تونی بفهمی واقعیتشون چیه!

تو ذهنشون چی میگذره!

و حتی

چقدر به چیزهایی که میگن اعتقاد دارن....

از همه این ها و از همه آنها...آه...فریاد..!