فداکار
یکی از دوستام داشت تعریف میکرد:
یه زن وشوهری هستن تو آشناهاشون.این آقاهه مثله اینکه بیمار روانی و البته روحیه.خانومش نه تنها ترکش نکرده بلکه داره ازش مراقبت هم می کنه. زنش تعریف می کنه که شوهر هر وقتی که عصبانی میشه بی ادبی میکنه و حرف های زشتی می زنه.
دوستم گفت یک بار این آقا عصبانی شد و ما خونشون بودیم! مرده داشتتو اتاق دعوا میکرد![]()
مرد هر چی از دهنش در اومده به زنش گفته...
به خودش ! به خانوادش ! به هر کسی که یه جوری به خانومش ربط داشته
بعد فکر میکنین زنه چه عکس العملی نشون داده؟؟؟
رفته دستشو گذاشته رو شونه شوهرش، گفته: عزیزدلم حتما امروز بیرون از خونه روز سختی رو گذروندی که انقدر دلت پره...بگو بذار هیچی تو دلت نباشه که ناراحتت کنه.من اصلا دوست ندارم ناراحت ببینمت
وااااااااااااای خدای من یعنی هنوز چنین انسانای فداکاری وجود دارن؟![]()
اصلا باورم نمی شه
وقتی دوستم داشت برام تعریف می کرد، چشمام پر اشک شد....
پیش پی نوشت!:
خدا نکنه یکی به من فحش بده...تو سه ثانیه اول یه حرکتی روش پیاده میکنم که دیگه به هیشکی فحش نده!!
پی نوشت۱:به سلامتی
پسرای قدیم که با ذغال واسه خودشون سیبیل میذاشتن تا شبیه باباهاشون بشن نه پسرای حالا که زیر ابرو بر میدارن تا شبیه ماماناشون بشن!
پی نوشت۲: اونام کتابامه که ریخته رو سرم و وقت ندارم بخونمشون و دارم غرق می شم زیر این همه کتاب.واای خدایا قول میدم از ترم دیگه(ترم چندمه که دارم قول میدم؟!!
)
تبریک نوشت: روز مرد مبارک.....





هم زمين مرا مي شناسد هم آسمان.. نه مُريدِ اين بودم نه عبيدِ آن! سپيدی آن را در سياهی اين ميجُستم و سياهی اين را در سپيدی آن.. ولي در این لحظه، هيچ کدام از اينها مطرح نيست. تنها يک موضوع؛ فرمان ميدهم: ای عُقلا! اضافه کنيد شماره ای به ديوانگان. مرا هم بیفزایید به شمارگانشان!