آسمون ابراتو بردار و برو...
دیگه تنها من و بگذار و برو
آسمون اخماتو وا کن آبی شو
آسمون آفتابی شو...آفتابی شو...
آسمون غرق به خونه دل من...آسمون دشت جنونه دل من
تک و تنها توی دنیای بزرگ
آسمون بی همزبونه دل من
آسمون مرده دیگه مهر و وفا
بزم ما پر شده از رنگ و ریا
نه محبت میشه پیدا نه صفا
آسمون قهره دیگه با ما خدا....
آسمون کاش که میشد بپرم توی دل آبی تو خونه کنم...
کاش میشد مثله ابرای تو زار زار گریه مستونه کنم...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۹ ساعت 11:39 توسط آسمون
|
هم زمين مرا مي شناسد هم آسمان.. نه مُريدِ اين بودم نه عبيدِ آن! سپيدی آن را در سياهی اين ميجُستم و سياهی اين را در سپيدی آن.. ولي در این لحظه، هيچ کدام از اينها مطرح نيست. تنها يک موضوع؛ فرمان ميدهم: ای عُقلا! اضافه کنيد شماره ای به ديوانگان. مرا هم بیفزایید به شمارگانشان!