نمی دونم امروز عقربه های ساعت من جا موندن یا .. احساسم جلو جلو رفته!
آخه حسِ غروب جُمعش از ظُهرش شروع شد..
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ اسفند ۱۳۹۰ ساعت 17:17 توسط آسمون
آخه حسِ غروب جُمعش از ظُهرش شروع شد..
هم زمين مرا مي شناسد هم آسمان.. نه مُريدِ اين بودم نه عبيدِ آن! سپيدی آن را در سياهی اين ميجُستم و سياهی اين را در سپيدی آن.. ولي در این لحظه، هيچ کدام از اينها مطرح نيست. تنها يک موضوع؛ فرمان ميدهم: ای عُقلا! اضافه کنيد شماره ای به ديوانگان. مرا هم بیفزایید به شمارگانشان!