drunk.blogfa.com

کارِ دنیای ما از شُستن گذشته است! سهراب اگر بود میگفت چشم ها را باید بست!! چشم ها را که بستیم حالا باید لب ها را هم فروبست.. این ابزارِ عامیانه که ما زبان می نامیمَش هیچ حرف زدن بلد نیست ..
مابین این زمینیــان که هیچکس حرف هایم را نخواند! یعنی نتوانست که بخوانَد..! حالا دستانم برایم حُکمِ مداد دارند و روحم صفحه ی سپیدی ست که می خواهم حرف های دلم را بی مهابا بنویسم!
نه جانم اشتباه نکن اینها اشک نیست! این ها الفبای منند ..
من؟ مـــ ــن که گریهـ نمی کنم؛ دارم حرف میزنم!

 

لینکِ مربوط:قول و غزل به ساز و نوا می‏فرستمَت


ساقی شکّردهان: شب به گلستان تنها منتظرَت بودم, باده ناكامي در هجرِ تو پيمودم
+ تاریخ | سه شنبه 29 فروردین1391ساعت | 10:10 نویسنده | آسمون |

این روزها نسبت به قبل بیشتر حواسم به میوه فروشی هاست. خُب بهار است دیگر..

دارم هی در ذهنم بین جهان و همین میوه فروشی ارتباط برقرار میکنم.. به نتایج جالبی می رسم! مثلا من یکی را میشناسم که زندگیَ ش شبیه به پیاز است! هرچه عمیق تر میشوی در احوالَش بیشتر اشکَت در می آید. یا یکی دیگر از دوستانم هست که زندگیَ ش شبیه است به توت فرنگی! ظاهری خوب و خوشبخت دارد اما تهی است از درون.. یکی دیگر هم شبیه بود به خیار؛ آخرِ زندگیَ ش تلخ بود. زندگیِ من هم بی شباهت به لیموشیرین نیست ..! کافی است صدُم ثانیه ای غفلت کنم یا افسارِ افکارم از دستم برود؛ تلخ می شود...

شفاف سازی برای اهلِ آشپزی هایش! : زندگی با طعم لیموشیرینِ تلخ چیزیست شبیه به طعمِ هسته ی لیمو امانی..

+ تاریخ | جمعه 25 فروردین1391ساعت | 15:15 نویسنده | آسمون

drunk.blogfa.com

زندگی خیلی از آن آدم هایی دارد که اهل استعاره هستند .. نه که اهلِ ادبیات باشند ها نهـ! چشم دَریده اند و دندانِ طمعشان کنارِ دندانِ عقلشان روییده و خیالِ کشیدنَش را حتی از سر هم نمی گذرانند .. شاید از دردَش میترسند! ببین جانم! هم من و هم تو میدانیم که روحِ زندگی چگونه بر جان و تنمان حک شده و دوست می داریم اطرافیانمان را..! آنها نشانِ خاصی ندارند .. ممکن است نزدیکَت باشند .. شاید دوستَت از نوعِ صمیمیَ ش! شاید فامیلَت یا همکارَت و حتی شاید .....! کاری ندارم که چه شد که این ها اینطور شدند؛ من با تو کار دارم.. احساسِ تو برای من از هر چیز در این دنیا مهم تر است. تلخ می شوی، دقیقا همان لحظه ای که می فهمی همانها که گفتم خر فرضَت می کنند! اینجای حرفم را بالای مِنبَر بروم برایَت.. اگر می گویند بیا، هدف آمدنِ تو نیست .. چیز دیگریست .. با اینکه ادبیات نمی دانند اما خوب می دانند کنایه چیست و معانیِ دور را هم می شناسند .. اگر حتی از تو میخواهند کمکشان کنی شاید بخواهند مَچَلت کنند! روراست بگویمَت من هم مثل استاد صالحیِ عزیز از اعتمادِ کاملِ پرده به باد بیزارم .. /بیزار نبودم،شدم..!/ همه را دوست داشته باش اما قبل از هرکاری فکر کن .

 

 


ساقی شکّردهان: من از دشمن نمی ترسم, من از اعدام بی شمشیر می ترسم, من از خونریزی بی رنگ می ترسم
+ تاریخ | سه شنبه 22 فروردین1391ساعت | 21:21 نویسنده | آسمون |

میخواهم بگویم سلام می گویم دوستَت دارم!

میخواهم بگویم علیک؛ می گویم دوستَت دارم!

میخواهم بپرسم که حالَت چگونه است .. کلمات در دهانم میچرخد و میشود دوستَت دارم!

چه بر سر الفــ ــبای من آورده ای جانم؟ همهَ ش شده ست چند حرفِ ساده ی مَحصور

 


ساقی شکّردهان: تبِ وفا شَرر زند ز تارِ من زِ پود او
+ تاریخ | دوشنبه 21 فروردین1391ساعت | 10:10 نویسنده | آسمون |

drunk.blogfa.com

برگ های درخت را سبز کن.. این سبز نشد؟ خُب آن یکی!

آسمانِ نقاشیَ ت را آبی کن.. ع؟ نوکَش شکسته؟ تمام شده؟ خب آبیِ تیره تر که داری جانم.. دوستش نداری؟ خُب آن یکی که کمرنگ تر است!!

/حالا نقاشی را آنقـــــــــــــدر در ذهنت بزرگ کن که بشود نقاشیِ زندگی .. آدمک های اطراف هم مداد رنگی های رنگ رنگ!/

من میانِ این جماعت رنگارنگ میخواهم مدادِ سفید باشم!

شاید دیر به کار بیایَم اما وقتی کسی می آید سُراغم که جز من دنبالِ رنگ دیگری نیست!

دنبال رنگِ سفید است نه مداد !!!!!!!!

تازه ممکن است آنقدر مداد رنگی های دیگر را بتراشد که یک هو به خودَش بیاید و ببیند جز سفید هیچ برایش نمانده..

احساسِ ناب بودن خیلی خوب است .. خیلی!

+ با غرور هم تفاوت دارد..

+ تاریخ | شنبه 19 فروردین1391ساعت | 11:11 نویسنده | آسمون |

 


ادامه مطلب
+ تاریخ | جمعه 18 فروردین1391ساعت | 11:11 نویسنده | آسمون

تو چه میدانی که دلمـــ چه می خواهد؛

دلکَم میخواهد تمــــام قد رو به رویم بایستی و من "فقط نگاهَت کنم"!

راه بروی و من، فقط نگاهَت کنم!

حرف بزنی و من، فقط نگاهَت کنم!

نگاه کُنی و من، فقط نگاهَت کنم!

نفس بکشی و من، فقط نگاهَت کنم!

پلک بزنی و من، همچنان نگاهَت کنم!

آخر تو نمی دانی تماشایَت چه لذّتی دارد جانم ...!

پی نوشت: اِی تماشایی ترین مخلوقِ خاکی.. آسـمانی می شوم وقتی نگــــــاهَت می کنم

 

 


ساقی شکّردهان: همه حواسم به توِ, من نگاهِ خاصم به توِ
+ تاریخ | چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت | 14:14 نویسنده | آسمون |

drunk.blogfa.com

هه! دلم خوش است دارم دیوانِ حافظ حفظ میکنم ..

به عُمرم غزل به نابیِ نگاهت ندیدهَ م!

باید تصمیم جدی تری بگیرم. اجازه هست حفظَت کنم!؟

میخواهم نرگسِ چَشمــــانت را از بــَر شوم جـــانم

 

 


ساقی شکّردهان: من همون شاخه نباتم به خدا توی چشمام منِ تنازُ ببین
+ تاریخ | سه شنبه 15 فروردین1391ساعت | 15:15 نویسنده | آسمون |

همسرش مدتی است که منتقل شده! خب همین است دیگر کارمندِ دولت که باشی، هر شعبه ای که بگویند باید بگویی چَشم و بروی کار کنی! حتی اگر خانهَ ت آن پایین های شهر باشد و مثلا بگویند باید بروی منطقه 1! کار کنی ..

کارمند است.. کارمندِ بانک. همسرش خانمیست زیبا و بسیــــــــــــــار بسیــار مقید و مذهبی مسلک!

اسمش که تفاوتی نمی کند مثلا الهام! بین حرف هایش یک هو می پرسد که

-" موی مصنوعی اگر بگذارم روی سرم و از روسریَ م بیرون بگذارم گناه است؟"

/تعجب میکنم!/

+ چه طور؟

شوهرم آنجا میبیند! نمی خواهم خیال کند که من چیزی از آنها کم دارم.. اما با معیار های اخلاقیَ م جور درنمی آید که موهای خودم باشد!

می گوید این روزها که شوهرش می آید خانه حرف های عجیبی می زند../به نظر او عجیب بود به نظر من نه!/ از آرایش نکردنش ایراد میگیرد و او هم وضو را یادآور میشود برایش! /شاید هم وضو را بهانه میکند. نمیدانم/

از لباس های تیره اش شکایت میکند و او از اینکه چادر حجاب کامل است سخن میگوید ..

drunk.blogfa.com

 

نمی دانم چه باید بگویم! مثلا بگویم خب همانی باش که شوهرت دوست دارد که احتمالا تهِ دلش خودش هم دوست دارد!

یا بگویم به امید آن دنیا این دنیایت را و شاید "حتّی" شوهرت را زیر پا بگذار و حتی از دست بده ..

فقط میگویم موی طبیعی و مصنوعی ندارد جانم.. تو که بهتر از من میدانی نیّت مهم است!

 


ساقی شکّردهان: مِی نوش که عُمری که اَجَل در پی اوست, آن بِه که به خواب یا به مَستی گُذَرَد
+ تاریخ | دوشنبه 14 فروردین1391ساعت | 10:10 نویسنده | آسمون |

 گـُــلَم، بهارَکَم، سبزیِ قلبم، جــــانم ..

من ظاهراً محکم ایستاده ام .. نه طاقت تظاهر دارم، نه دُروغ!

حتّی به شوخی.. حتّی امروز! حتّی از آن الکی های 13 ایَ ش!

یا نباش یا واقعاً بـــاش

 

هیچ هم معتقد نیستم که سیزده نحس است که بخواهم دَرَش کنم. اما گره زدن را دوسْت دارم :)

یک عالم حرف های نگفته را به باد

غُصّه ها را به فرامـــوشی!

دلکَم را به ایمـــــــان

آینده را به نــور

 

گره می زنم!

+ تاریخ | یکشنبه 13 فروردین1391ساعت | 0:11 نویسنده | آسمون |

drunk.blofa.com

همینکه میخواهم یک تبریکِ جانانه بگویم یادِ زندگی پر فراز و نشیبَت می افتم!

یادِ آن لحظه ای که ماندنت بر زمین معجزه را دوباره به یاد زمینیان آورد ..

حالا روشن شدم!

پس آنروز مقاومت کردی و ماندی که به امروز برسی..؟ تا به این حد خوشبخت شوی! و همان حس را با تمام عشقت هدیه دهی به کسی دیگر که ازین به بعد می شوید "ما" ..

شک ندارم .. جهانی را نور میپاشید با عشقتان ..

فرشته ی زیبا، در این لباسِ سفید به سانِ تعبیر رویاهای کودکی شیــــــرینی ..

ثانیه به ثانیه تان مملو از احساسِ خوبِ خوشبختی..

مبارکَت باشد عزیزکم ..

 

 


ساقی شکّردهان: شاه پسر داریم دوماد قند و عسل داریم عروس
+ تاریخ | پنجشنبه 10 فروردین1391ساعت | 0:11 نویسنده | آسمون |

drunk.blogfa.com

صورت به صورت می ایستد رو به رویم! بــــــــــهار را می گویم. غنچه های باغچه را نشانم میدهد و من، یاد لب هایت می افتم! هوای زیبایش را یادآور می شود و من غرق صدای نفس کشیدنت میشوم.. سبزی هایش را هزار بار فریــــــاد می کند و من می دانم به معجزه دستانِ تو نمی رسد که دل خشـــکیده ام را رویاند!

آخی .. دلم برایش می سوزد.. مثل بچه ها پاهایش را زمین می کوبد! ..

یک آن انگشت اشاره ش را بالا می آرد. انگار چیزی یادش آمده! به پشت سرم اشاهر می کند.. /آخی.. دست به دامن طبیعت شده ای بهار جانم؟/ دریا؟ و من شبیه به از خداخواسته ها چشمانم برق میزند و شروع میکنم از دلِ دریاییَ ت برایش تعریف کردن .. دست خودم نیست خُب.. هر که میخواهد حواسم را پرت کند صاف می افتد حوالیِ تو!

اگر شُمالی ها بدانند که امروز بهار از حسودیَش خودش را به تابستان بودن زده، چه به روزم که نخواند آورد ..!  

                                                    

اینجا مازندران - دما: 16 درجه سانتی گراد

I lOvE U bloGfa

 

 


ساقی شکّردهان: آرزوی من اینَست در شبی پر از رویا, پیش ماه و تو باشم لحظه ای لبِ دریا
+ تاریخ | یکشنبه 6 فروردین1391ساعت | 17:17 نویسنده | آسمون |

 شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

یک نفر هست که من از خواندش سیر نمی شوم! همان نفری که از جنس آدم های عادیست مقام و مدال و این ها زیاد دارد اما به خط خطی های من ارزش می دهد.خودش کتاب های انچنانی می نویسد اما برای یک وبلاگ ساده شبیه به اینجا وقت میگذارد.

من که یادم نمی رود وقتی ابری بودم، با اینکه هوا سرد بود با قلم شیوایش امید بهار را در من زنده نگاه میداشت.

نوشته هایش شبیه به بهار است! مانند خودش که هدیه بهار است! همان بهاری که می آید تا بگوید که اگر نشود همیشه سبز ماند اما میشود دوباره سبز شد!

دلتان سبز.. لبتان خندان..

استاد عابدِ جان تولدتان گـُـــــــــــــــــــل باران

+ تاریخ | یکشنبه 6 فروردین1391ساعت | 0:11 نویسنده | آسمون |

تبادل می شود یک دنیا احساس از پشت یک سیم بی احساس! با پادرمیانیِ یک شی مربعی شکلِ به اسم موبایل! که نمی تواند نشان دهد، اگرچه صدای خنده می آید اما این سوی خط یکی چشمانش پر از اشک است ..

- عیدت مبارک

عید تو هم مبارک گلم

- بهت خوش می گذره مامانی؟

نه دخترم بدون تو ...!/بهت که خوش گذشته بود..دروغ گفتی؟/

هِی .. دیر رسیدید به روز های با هم بودن ..شاید هم زود گذشتید از لحظه های نیامده. دل سپردید به حاشیه ها و کنایه های حاسدان ..

چقدر دلم میسوزد برای ثانیه هایی که آنقدر چشم به راهتان ماندند تا مردند!

از نوشته های خودم که خجالتی ندارم! یک جورهایی حقتان است! دلم برای غنچه های این باغچه میسوزد که بی باغبان رها شدند و اگر ببینم پژمرده شوند روزی ..، شما را دعا میکنم از آن دعاهای سر و ته!

 

+ اگه مادر باشم و دور از بچه م... شاید بمیرم!

 


ساقی شکّردهان: کوچولو برو دیگه وقت خوابه, دیگه باید بری تو رخت خوابت, اگه دلت واسه مامانی تنگ شد, نگاش کن عکسش اینجا توی قابه
+ تاریخ | جمعه 4 فروردین1391ساعت | 13:13 نویسنده | آسمون

هومم!

یه چیزایی هس که دوسشون ندارم! یعنی دارم! یعنی در واقع نمی دونم دارم یا ندارم.. همون وسایلی که مدت هاست ازشون استفاده نمی کنم! همونایی که وقتی خواستم ببخشمشون به پریناز دلم نیومد ..

یکی از همونا رو چند دقیقه پیش آبِ دریا برد ..هیچ احساسی هم نداشتم ..!

شاید ..

مهم نیس. یکی دیگه می خرم :)

+ تاریخ | چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت | 17:17 نویسنده | آسمون

دلـ...ــتنگ!

این روزها /خیلی ها/ مرا به این نام می شناسند و صدا می زنند

این نام مستعار را چه قیمتی بر من می بخشی؟

عمری که گذشت، کفایتت می کند؟ پس بدهی من به تو، دارد تمام می شود!

بیا دیگر!

عمرم که به پایان برسد؛ نام مستعارم را برایت به ارث می گذارم ها!! آنوقت دلتنگ هم که شوی هیچ سود ندارد!

بیا جانم!

بیا و نام خودم را صدا بزن! به گُمانِ من که، آسمان خیلی قشنگ تر است از دلـ...ــتنگ!

drunk.blogfa.com


ساقی شکّردهان: وقتی نیستی گل ها ماتم میگیرن, بهارم مثِ زمستون میمونه, وقتی نیستی من هوای خوندنم نیست, ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته
+ تاریخ | چهارشنبه 2 فروردین1391ساعت | 12:12 نویسنده | آسمون |

قرار نیست کسی از تهِ دلش ناراحت شود و نه حتی خوشحال!

من اینجا برای دل خودم می نویسم /فقط/!!!!


ساقی شکّردهان: مخاطبانِ خاص دارد
+ تاریخ | سه شنبه 1 فروردین1391ساعت | 12:12 نویسنده | آسمون