دلت نگرفته؟ نمی خواهی چیزی بگویی؟! بیا و دستانم را بگیر مرا بشنو! نامَم را صدا بزن! بگو تا بگویمَت حتی اگر هم مطمئن نباشم تمامِ حواست به من است همچنان با تو سخن خواهم گفت، از همه چیز! از همه دردهای پنهانیَ م ! از همه شادی هایم! من تمام دستم گوش است! تو فقط بگو!
درگیرم! درگیرِ یک احساس! در گیرِ احساسِ یک مرد! گلهَ م می گیرد ... مرد هایی که من دیدهَ م یا خیلی مَردند و همه می دانند، یا خیلی نامَردند و همه می دانند و یا بازهم خیلی نامَردند و نقاب خیلی مردها را به صورت زدهَ ند! با همه فمنیست بودنم؛ دلم برایَش می سوزد /مخاطب را همان مردِ مَرد قرار می دهیم/ با اینکه همیشه خواستهَ م با همه زنانگیَ م ازَشان جلو بزنم اما خیلی وقت ها هم دلم خواسته فراتر از بُعدِ جنست درکَش کنم .. این ظاهرِ قوی و تکیه گاه گونهَ ش دورَش میکند که بخواهد بگوید به او نیاز دارد! قلم به دست گرفتم که از جایگاهِ زن و روز مادر بنویسم که به اینجا رسیدم ... او یک "زن" است، او یک "مادر" است، او عاشق است، اویِ مَردَش را دوست دارد /با همه داشته ها و نداشته هایَش/ او یک "همسر" است، او یک "شوهر" است ، او یک "پدر" است؛ دلی دریایی دارد، حتی اگر نگران هم باشد باید به اویِ مؤنثش دلداری بدهد و هم احساسِ خوشبختی .. این دو "او" جدا از هم ........؛ صحبتش را نکنیم بهتر است! "روزِ زن" می تواند "روزِ مرد" باشد! همان مردی که به اویِ همسرش القا میکند که یک بــــــانوست .. "روزِ مادر" حتی می تواند "روزِ پدر" باشد! همان پدری که احساسِ خوبِ مادر شدن را به همسرش بخشید "روز مرد" را هم اگر بگویم "روز زن" است، بی راه نگفتهَ م ..! بانویی که به همسرش هویت می دهد،"هویّتِ مردانه" ! دلم یک تبریک می خواهد از سرِ انسانیت .. یک تبریک و یک جشن و یک روزِ بزرگ، فارغ از هر من و تویی روزِ ما مبارک + البته هنوز گله دارم که روز مادر چرا نباید تعطیلِ عمومی باشد :) همین یادآوریِ ساده، مانع از لرزشِ لب هام میشه؛ + چه جمعه ی ...!! لطفا شنبه شو. همین حالا! من خیلی هم دیر علاقه مندی هایم را تغییر می دهم! من خیلی هم سخت چیزهایِ جدید را دوست می دارم! اما، باور کن این روزها خیابان هایی را دوست دارم که تو از آن رد شدی من این روزها زمان را هم دوست دارم! همان ساعتی که معمولاً تو را می بینم .. وایــــ من از شدّتِ علاقه حتی! خودم را هم میبوسم که تو دوستم داری! به عمرِ نه چندان طولانیَ م /نه به درد و درکی که از دنیا داشتهَ م بلکه به تاریخِ سال و ماه/ کم توانستهَ م "بخندانم"! سنگِ صبور بودهَ م، مرهم بودهَ م، کاسه ی داغ تر از آَش هم که بسیــار بودهَ م! اما دلیلِ خنده نبودهَ م شاید هم کم بودهَ م .. خیلی هم با روحیاتم نمی سازد که بخواهم خودم را سوژه کنم تا دلی را بخندانم ..! اما امروز دارم به نتایج متفاوتی می رسم! اگر مسابقه ای در کار بود شاید کاپِ قهرمانی را می بخشیدند به من بس که دشمن شاد کن شدهَ م این روزها! به خدا من اگر می دانستم این همهـ در روحیه تان تأثیر می گذارد آن هم از نوعِ مثبت! زودتر از این ها یک بلایی سرِ خودم می آوردم ! می دانید که! من خیلی آدم ها را دوسْت دارم.. چه چیزی بهتر از این که بتوانم شادشان کنم.. همین حالا یک قول به خودم می دهم. این بار که نتوانستم کسی را بپذیرم یا به هر دلیلی اگر به دلم ننشست؛ به حرفِ دلم احترام می گذارم و مثلِ گذشته وادارَش نمی کنم که با یک لبخندِ تصنعی و یک عزیزم عاری از هر احساس! دیگران را به این خیالِ خام بیاندازد که فرقِ دوستی را از ریا نمی دانم. چه حرف هایی که می زدید و حالا دقیقاً برعکسَش را از تهِ دل می زنید! آخی.. چقدر هم تلاش می کردید طبیعی جلوه کند.. به خدا همان موقع می فهمیدم ها اما باورم نمی شد.. الحق هم خوب بازیگرانی بودید؛ من همان کاپ که پاراگرافِ بالا بُردم را تقدیمتان می کنم .. +چند بانویِ خاص مخاطبِ عام این پست هستند! سکانس اول: چشمانی که چند ثانیه قبل از ساعتِ کوک شده زنگِ بیداری سر می کنند ..؛ از سرِ یک عادتِ قدیمی چشمانم را که باز می کنم لبخند میزنم به آسمان ِقاب شده با چهار چوبِ فلزیِ پنجره ی اتاق خیلی وقت پیش ها بود که یاد گرفتم صبحِ زود منتظر باشم! منتظرِ اتفاق های خوب، منتظر باشم تا بیفتند! خیلی دلم میخواهد مثلِ بقیه اولِ صبحی پنجره را باز کنم و از خنکای صبح لذت ببرم اما! از فکرش هم لرزم می گیرد .. به تماشایَ ش از پشت شیشه بسنده میکنم و در همین حین میخواهم که چراغ را روشن کنم اما همچنان تاریک است! هه! برق قطع است ! اولین فکری لبخند را از لبام میگیرد این است: یعنی باید با مقنعه ی اطو نکرده بروم اداره؟ ..! آسمونِ کوچکِ غرغروی درونم رو آروم میکنم، کمی مسئولین برقِ شهری را موردِ عنایت قرار میدهم توی دلم و باز به آسمون قاب شده روی دیوار نگاه میکنم..، احساس میکنم قطعیِ برق اونقدر ها هم مهم نیست که بخواهم روزم را با ناراحتی شروع کنم. سکانس دوم: /مترو! واگنِ مثلاً بانوان!/ همینکه صدای مرضیه از سیم های هدفون می دوند درون سَرَم..، ناخودآگاه چشمانم بسته می شود به سویِ آرامش، کمتر از 5 دقیقه ای که چشمانم باز میشود مات میشوم! تهِ دلم یک حسِ فمنیستی ای دارد خودَش را به در و دیوار می کوبد ولی این سوی دلم یک حس انسانی می گوید خب آدمند دیگر! می خواهند بروند سرِ کار حالا حتما آن یکی واگن ها جا نبوده! لبخند میزنم و منتظرم تا یک اتفاق خوب بیفتد! همای در گوشم فریاد بر می آورد و من خواب از تمامِ سلول های بدنم دور می شود! کمی دقت میکنم ! انگار جز فریادِ همای فریاد های دیگری هم به گوش می رسد! نه! این ساعت از صبح که را دیدید دعوا کند آخر! با اینکه ضربانِ قلبم تند میزند وقتِ دعوا، اما بَدَم نمی آید تماشا کنم! واقعا ممکن است آدم بشود 30 سالَش یا حتی 40 سالَش اما شعورَش ناقص بماند!؟ انگار که باز باید با یک نوای دلنشین ذهنم را آرام کنم.. هه! دستم شانسی می خورد بر یک ترانه و نوا می خواند: وقتی تویی یه گـــَــلّه عالِمِ مردود! خندهَ م میگرد .. لبخندم را به فالِ نیک می گیرم و با خودم میگویم مگر می شود آدم "بخواهد " و روزَ ش بد باشد .. امروز روزِ خوبی ست.. من همچنان معتقدم یک اتفاق خوب خواهد افتاد تا من واقعا لبخند بزنم /بی اراده/ از اینکه آقایِ محترمِ پیش برِ مترو بدونِ اینکه اعلام کند سه ایستگاه نمی ایستد و من باز مجبور می شوم که دو ایستگاه را برگردم و دیر برسم و در اداره هم تأخیر بخورم چیزی نمی نویسم و می گذرم! سکانس سوم: /در صفِ تاکسی!/ بر سرِ اینکه چه کسی باید جلو بنیشید با هم بحث می کنند و من عینِ آدم ندیده ها به بچه بازی هایشان نگاه میکنم! واقعا این آدم بزرگ ها خیلی عجیبند! علاوه بر عجیب بودنشان خیلی هم سادهَ ند! دقیقا همان زمان که دارند با هم بحث میکنند از کنارشان رد می شوم و خیلی خونسرد می نشنیم صندلی جلو! سکانس آخر: /در تاکسی!/ دستی از پشت سر می آید تا کرایه را حساب کند، راننده عینِ خیالَش هم نیست! - آقا! آقای راننده کرایهَ م را می خواهم حساب کنم راننده با حالتی شبیه به مدیرانِ عامل! : من حینِ رانندگی کرایه از کسی نمی گیرم! جانِ خودت برایت بی ارزش است انگار و باز هم بحث می کنند! به بالا نگاه میکنم و یادم می آید من منتظر بودم که یک اتفاق خوب بیوفتد ... + رویِ صحبتم با شماست جنابِ اتفاقِ خوب! ما هم خانه بودیم هم منتظرتان بودیم اما نیامدید! یه کاسه پر از خوراکی روی اُپِن بود. از صبح تا مامان گفت که ظرفِ همسایه رو ببر تحویل بده من هر بار با مهارت خاصی بحث رو به بی راهه می بردم یک آن صدایِ در میاد.. همون خانمِ همسایه ست. چه خوب :) دیگه نیازی نیست یه طبقه برم بالا. هه! اومده یکی از ظرف های ما رو که خونشون بوده پس بده. کارم رو قطع کردم و با تعجب گوشه آشپزخونه وایسادم؛ که مامان با یه بشقاب خورش خوری پُر از ترشیِ هفتِ بیجار میاد تو! + یه لبخندِ رضایت مثِ فیلم ایرانی بود که همیشه یه قسمتش همه آدما خوبن...! به ظرف شستنم ادامه میدم و مثِ همیشه میرم تو فکر! اگه خودمون رو موظف می دونستیم که وقتی آدما تو ظرفِ دلشون بهمون محبت میدن نباید ظرفشون رو خالی پس بدیم، چه دنیایی می شد ... محبّت در برابرِ محبّت .. یه زندگیِ آرمانی! وقتی داریم کینه و یا تنفر یا حتی حسادت رو تو یه ظرف به کسی تقدیم می کنیم! کافیه یه لحظه تصور کنیم که اونم یه چیزایی شبیه به همین ها و یا حتی به رسمِ احترام کمی بیشتر میذاره تو ظرفمون و بر میگردونه! کارِ دنیای ما از شُستن گذشته است! سهراب اگر بود میگفت چشم ها را باید بست!! چشم ها را که بستیم حالا باید لب ها را هم فروبست.. این ابزارِ عامیانه که ما زبان می نامیمَش هیچ حرف زدن بلد نیست .. لینکِ مربوط:قول و غزل به ساز و نوا میفرستمَت این روزها نسبت به قبل بیشتر حواسم به میوه فروشی هاست. خُب بهار است دیگر.. دارم هی در ذهنم بین جهان و همین میوه فروشی ارتباط برقرار میکنم.. به نتایج جالبی می رسم! مثلا من یکی را میشناسم که زندگیَ ش شبیه به پیاز است! هرچه عمیق تر میشوی در احوالَش بیشتر اشکَت در می آید. یا یکی دیگر از دوستانم هست که زندگیَ ش شبیه است به توت فرنگی! ظاهری خوب و خوشبخت دارد اما تهی است از درون.. یکی دیگر هم شبیه بود به خیار؛ آخرِ زندگیَ ش تلخ بود. زندگیِ من هم بی شباهت به لیموشیرین نیست ..! کافی است صدُم ثانیه ای غفلت کنم یا افسارِ افکارم از دستم برود؛ تلخ می شود... شفاف سازی برای اهلِ آشپزی هایش! : زندگی با طعم لیموشیرینِ تلخ چیزیست شبیه به طعمِ هسته ی لیمو امانی زندگی خیلی از آن آدم هایی دارد که اهل استعاره هستند .. نه که اهلِ ادبیات باشند ها نهـ! چشم دَریده اند و دندانِ طمعشان کنارِ دندانِ عقلشان روییده و خیالِ کشیدنَش را حتی از سر هم نمی گذرانند .. شاید از دردَش میترسند! ببین جانم! هم من و هم تو میدانیم که روحِ زندگی چگونه بر جان و تنمان حک شده و دوست می داریم اطرافیانمان را..! آنها نشانِ خاصی ندارند .. ممکن است نزدیکَت باشند .. شاید دوستَت از نوعِ صمیمیَ ش! شاید فامیلَت یا همکارَت و حتی شاید .....! کاری ندارم که چه شد که این ها اینطور شدند؛ من با تو کار دارم.. احساسِ تو برای من از هر چیز در این دنیا مهم تر است. تلخ می شوی، دقیقا همان لحظه ای که می فهمی همانها که گفتم خر فرضَت می کنند! اینجای حرفم را بالای مِنبَر بروم برایَت.. اگر می گویند بیا، هدف آمدنِ تو نیست .. چیز دیگریست .. با اینکه ادبیات نمی دانند اما خوب می دانند کنایه چیست و معانیِ دور را هم می شناسند .. اگر حتی از تو میخواهند کمکشان کنی شاید بخواهند مَچَلت کنند! روراست بگویمَت من هم مثل استاد صالحیِ عزیز از اعتمادِ کاملِ پرده به باد بیزارم .. /بیزار نبودم،شدم..!/ همه را دوست داشته باش اما قبل از هرکاری فکر کن .
میخواهم بگویم سلام می گویم دوستَت دارم! میخواهم بگویم علیک؛ می گویم دوستَت دارم! میخواهم بپرسم که حالَت چگونه است .. کلمات در دهانم میچرخد و میشود دوستَت دارم! چه بر سر الفــ ــبای من آورده ای جانم؟ همهَ ش شده ست چند حرفِ ساده ی مَحصور برگ های درخت را سبز کن.. این سبز نشد؟ خُب آن یکی! آسمانِ نقاشیَ ت را آبی کن.. ع؟ نوکَش شکسته؟ تمام شده؟ خب آبیِ تیره تر که داری جانم.. دوستش نداری؟ خُب آن یکی که کمرنگ تر است!! /کمک نوشت:حالا نقاشی را آنقـــــــــــــدر در ذهنت بزرگ کن که بشود نقاشیِ زندگی .. آدمک های اطراف هم مداد رنگی های رنگ رنگ!/ من میانِ این جماعت رنگارنگ میخواهم مدادِ سفید باشم! شاید دیر به کار بیایَم اما وقتی کسی می آید سُراغم که جز من دنبالِ رنگ دیگری نیست! دنبال رنگِ سفید است نه مداد!!!!!!!! تازه ممکن است آنقدر مداد رنگی های دیگر را بتراشد که یک هو به خودَش بیاید و ببیند جز سفید هیچ برایش نمانده.. احساسِ ناب بودن خیلی خوب است .. خیلی! با غرور هم تفاوت دارد.. تو چه میدانی که دلمـــ چه می خواهد؛ دلکَم میخواهد تمــــام قد رو به رویم بایستی و من "فقط نگاهَت کنم"! راه بروی و من، فقط نگاهَت کنم! حرف بزنی و من، فقط نگاهَت کنم! نگاه کُنی و من، فقط نگاهَت کنم! نفس بکشی و من، فقط نگاهَت کنم! پلک بزنی و من، همچنان نگاهَت کنم! آخر تو نمی دانی تماشایَت چه لذّتی دارد جانم ...! پی نوشت: اِی تماشایی ترین مخلوقِ خاکی.. آسـمانی می شوم وقتی نگــــــاهَت می کنم
هه! دلم خوش است دارم دیوانِ حافظ حفظ میکنم .. به عُمرم غزل به نابیِ نگاهت ندیدهَ م! باید تصمیم جدی تری بگیرم. اجازه هست حفظَت کنم!؟ میخواهم نرگسِ چَشمــــانت را از بــَر شوم جـــانم همسرش مدتی است که منتقل شده! خب همین است دیگر کارمندِ دولت که باشی، هر شعبه ای که بگویند باید بگویی چَشم و بروی کار کنی! حتی اگر خانهَ ت آن پایین های شهر باشد و مثلا بگویند باید بروی منطقه 1! کار کنی .. کارمند است.. کارمندِ بانک. همسرش خانمیست زیبا و بسیــــــــــــــار بسیــار مقید و مذهبی مسلک! اسمش که تفاوتی نمی کند مثلا الهام! بین حرف هایش یک هو می پرسد که -" موی مصنوعی اگر بگذارم روی سرم و از روسریَ م بیرون بگذارم گناه است؟" /تعجب میکنم!/ + چه طور؟ شوهرم آنجا میبیند! نمی خواهم خیال کند که من چیزی از آنها کم دارم.. اما با معیار های اخلاقیَ م جور درنمی آید که موهای خودم باشد! می گوید این روزها که شوهرش می آید خانه حرف های عجیبی می زند../به نظر او عجیب بود به نظر من نه!/ از آرایش نکردنش ایراد میگیرد و او هم وضو را یادآور میشود برایش! /شاید هم وضو را بهانه میکند. نمیدانم/ از لباس های تیره اش شکایت میکند و او از اینکه چادر حجاب کامل است سخن میگوید .. نمی دانم چه باید بگویم! مثلا بگویم خب همانی باش که شوهرت دوست دارد که احتمالا تهِ دلش خودش هم دوست دارد! یا بگویم به امید آن دنیا این دنیایت را و شاید "حتّی" شوهرت را زیر پا بگذار و حتی از دست بده .. فقط میگویم موی طبیعی و مصنوعی ندارد جانم.. تو که بهتر از من میدانی نیّت مهم است! گـُــلَم، بهارَکَم، سبزیِ قلبم، جــــانم .. من ظاهراً محکم ایستاده ام .. نه طاقت تظاهر دارم، نه دُروغ! حتّی به شوخی.. حتّی امروز! حتّی از آن الکی های 13 ایَ ش! یا نباش یا واقعاً بـــاش هیچ هم معتقد نیستم که سیزده نحس است که بخواهم دَرَش کنم. اما گره زدن را دوسْت دارم :) یک عالم حرف های نگفته را به باد غُصّه ها را به فرامـــوشی! دلکَم را به ایمـــــــان آینده را به نــور گره می زنم! همینکه میخواهم یک تبریکِ جانانه بگویم یادِ زندگی پر فراز و نشیبَت می افتم! یادِ آن لحظه ای که ماندنت بر زمین معجزه را دوباره به یاد زمینیان آورد .. حالا روشن شدم! پس آنروز مقاومت کردی و ماندی که به امروز برسی..؟ تا به این حد خوشبخت شوی! و همان حس را با تمام عشقت هدیه دهی به کسی دیگر که ازین به بعد می شوید "ما" .. شک ندارم .. جهانی را نور میپاشید با عشقتان .. فرشته ی زیبا، در این لباسِ سفید به سانِ تعبیر رویاهای کودکی شیــــــرینی .. ثانیه به ثانیه تان مملو از احساسِ خوبِ خوشبختی.. مبارکَت باشد عزیزکم .. صورت به صورت می ایستد رو به رویم! بــــــــــهار را می گویم. غنچه های باغچه را نشانم میدهد و من، یاد لب هایت می افتم! هوای زیبایش را یادآور می شود و من غرق صدای نفس کشیدنت میشوم.. سبزی هایش را هزار بار فریــــــاد می کند و من می دانم به معجزه دستانِ تو نمی رسد که دل خشـــکیده ام را رویاند! آخی .. دلم برایش می سوزد.. مثل بچه ها پاهایش را زمین می کوبد! .. یک آن انگشت اشاره ش را بالا می آرد. انگار چیزی یادش آمده! به پشت سرم اشاهر می کند.. /آخی.. دست به دامن طبیعت شده ای بهار جانم؟/ دریا؟ و من شبیه به از خداخواسته ها چشمانم برق میزند و شروع میکنم از دلِ دریاییَ ت برایش تعریف کردن .. دست خودم نیست خُب.. هر که میخواهد حواسم را پرت کند صاف می افتد حوالیِ تو! اگر شُمالی ها بدانند که امروز بهار از حسودیَش خودش را به تابستان بودن زده، چه به روزم که نخواند آورد ..! I lOvE U bloGfa ツ یک نفر هست که من از خواندش سیر نمی شوم! همان نفری که از جنس آدم های عادیست مقام و مدال و این ها زیاد دارد اما به خط خطی های من ارزش می دهد.خودش کتاب های انچنانی می نویسد اما برای یک وبلاگ ساده شبیه به اینجا وقت میگذارد. من که یادم نمی رود وقتی ابری بودم، با اینکه هوا سرد بود با قلم شیوایش امید بهار را در من زنده نگاه میداشت. نوشته هایش شبیه به بهار است! مانند خودش که هدیه بهار است! همان بهاری که می آید تا بگوید که اگر نشود همیشه سبز ماند اما میشود دوباره سبز شد! دلتان سبز.. لبتان خندان.. استاد عابدِ جان تولدتان گـُـــــــــــــــــــل باران تبادل می شود یک دنیا احساس از پشت یک سیم بی احساس! با پادرمیانیِ یک شی مربعی شکلِ به اسم موبایل! که نمی تواند نشان دهد، اگرچه صدای خنده می آید اما این سوی خط یکی چشمانش پر از اشک است .. - عیدت مبارک عید تو هم مبارک گلم - بهت خوش می گذره مامانی؟ نه دخترم بدون تو ...!/بهت که خوش گذشته بود..دروغ گفتی؟/ هِی .. دیر رسیدید به روز های با هم بودن ..شاید هم زود گذشتید از لحظه های نیامده. دل سپردید به حاشیه ها و کنایه های حاسدان .. چقدر دلم میسوزد برای ثانیه هایی که آنقدر چشم به راهتان ماندند تا مردند! از نوشته های خودم که خجالتی ندارم! + اگه مادر باشم و دور از بچه م... شاید بمیرم! هومم! یه چیزایی هس که دوسشون ندارم! یعنی دارم! یعنی در واقع نمی دونم دارم یا ندارم.. همون وسایلی که مدت هاست ازشون استفاده نمی کنم! همونایی که وقتی خواستم ببخشمشون به پریناز دلم نیومد .. یکی از همونا رو چند دقیقه پیش آبِ دریا برد ..هیچ احساسی هم نداشتم ..! شاید .. مهم نیس. یکی دیگه می خرم :) دلـ...ــتنگ! این روزها /خیلی ها/ مرا به این نام می شناسند و صدا می زنند این نام مستعار را چه قیمتی بر من می بخشی؟ عمری که گذشت، کفایتت می کند؟ پس بدهی من به تو، دارد تمام می شود! بیا دیگر! عمرم که به پایان برسد؛ نام مستعارم را برایت به ارث می گذارم ها!! آنوقت دلتنگ هم که شوی هیچ سود ندارد! بیا جانم! بیا و نام خودم را صدا بزن! به گُمانِ من که، آسمان خیلی قشنگ تر است از دلـ...ــتنگ! قرار نیست کسی از تهِ دلش ناراحت شود و نه حتی خوشحال! من اینجا برای دل خودم می نویسم /فقط/!!!! سمت راست رو که نگاه میکنم آینه رو میبینم.. یه لحظه به آرامش چشمای اونی که تو آینه س حسودیم می شه! چند تا تار مو رو که از گوشه ی چادر بیرون زده مرتب میکنم و به غنچه های ریزِ آبیِ چادر که دور تا دور صورتم نقش بسته خیره میشم.. مگه میشه خدا ندونه که نماز کی اشتباه تایپیِ نیاز میشه! اما مثِ هزاران کار دیگه که فقط برای دل خودم انجام میدم..؛ نیت میکنم: 2 رکعت نماز شُکر.. قربتا الی الله ! مثِ هرسال این روزای آخر، نوبت به خونه تکونی دلم رسیده! دکتر آزمندیان میگفت شبی/روزی/ که قلبت رو سامان بدی و تکلیف خودت رو با آرزوهات و زندگیت و آدمای اطرافت روشن کنی، شبِ قدره! وقتش رسیده که یه شب قدر حسابی راه بندازم.. تکلیف قلب بلاتکلیفم رو روشن کنم و به آرامشِ خوبی که داره تمام ابعاد زندگیم رو در بر میگیره راه بدم تا خود نمایی کنه. همینطور که دو زانو نشستم نگاهم دورتا دور اتاقم که به بهانه ی اومدن بهار بوی گل میده میچرخه و ساکن میمونه روی شمع روشنی که روی میز کامپیوتر داره میسوزه! همیشه اندازه یک شمع دعا میکنم! رابطه عجیبی که با آتش برقرار میکنم رو با هیچ منطقی نمی تونم تحلیل کنم! غرق میشم تو هاله آبی اطراف شعله.. لحظه هایی که با شانسِ عجیبی ازشون جون سالم به در بردم رو واسه خودم یادآوری میکنم .. آدمای خوبی که تو این یک سال اطرافم بودن.. دوستام .. پیشرفت هام و همه اتفاق های خوب رو کنار هم میچینم و بابتشون به خودم افتخار میکنم و خدا رو هم شکر میکنم اینا رو گوشه ای از قلبم حک میکنم تا یادم نره! بعد نوبت میرسه به .. ناحقی هایی که در حقم شده رو مرور میکنم.. یک،دو،سه، چهار، ...نهصد و نود و نه،هزار!/چه سالِ بدی!/ باز یاد حرف دکتر آزمندیان میوفتم که میگفت دنیای بیرون شما بازتاب درون شماست! یعنی از درون اینقدر زشت بودم؟! دونه به دونه به اشتباهاتی که باعث شد همچین رفتار هایی باهام بشه فکر میکنم /از ماست که بر ماست/ به ترتیب می بخشم و پیش می رم..می رسم به آخریش! چشمامو می بندم.. باز بغض میکنم.. یعنی قلب منم داره زمینی میشه که نمی تونه ببخشه؟ باز رفتارام رو مرور میکنم..! مثه یه فیلم هی تو ذهنم پس و پیش میرم .. نتیجه: هیچ! من که چیزی نگفتم! من که؛ چیزی نخواستم .. اشکامو پاک میکنم به این فکر میکنم که این همه آدم با هم قهرن! من چرا اینقدر به خودم سخت میگیرم که بهار رو بی هیچ سیاهیِ کینه ای باید شروع کنم پنجره باز میکنم تا کمی هوای تازه به صورتم بخوره+نفس عمیق انگار که نمی تونم! نمی بخشم، اما فراموش میکنم.. به قول بچه های سینما : کــــــــــــــــــــات! شب قدر بی شب قدر! باران که می بارد، آرامــــ میشوم .. کنارم که هستی هم آرامم!! /آرامِ مطلق/ حالا همه هــــ..ـــی بپرسند که چرا میگویم تو بارانِ منی .. پی نوشت: با سپاس از معجزه گرِ مهربون: پرواز با هزار تومنی که بود می گفت شاهنامه آخرش خوش است؟ خوب یادم هست که چقدر به گوینده اش می خندیدم در دلم! خب دستِ خودم نبود، پایان همیشه در ذهن من برابر بود با احساسی گُمنام .. نه که حتما غم باشد اما شادی هم نبودَست هرگز! تجربه را دوست دارم.. /شاید کلمه عبرت هم مناسب باشد!/ اما تجربه هایی که زمان می بخشدَت، عجیب درد دارد! مخصوصا آن عقایدی که خیال میکردی درست است و زندگی ثابت میکند که اشتباه می کردی .. همه این ها را همین 90 خودمان به من یاد داد .. اما خوبیَش این است که هرگز از یادت نمی رود ..! یک جورهایی می شود بخشی از فهمت! دیگر می فهمی که پایان برابر با غم نیست.. وقتی جایی می خواهی بیانش کنی آرام نمی گویی! استوار می ایستی و می گویی پایان هم می تواند /گاهی/ خوب باشد !! اگر در این لحظه کسی باشد که در دلش به من بخندد تعجب نمی کنم .. هفت خانِ رستم را که طی کردی.. خواهی دانست الان من چه میگویم! شاهنامه آخرش خوش است ..
به اطاعت از همان رباعی که میگوید از دِی که گذشت هیچ ازو یاد مکن، دیگر ۹۰ را با همه داستان هایش رها خواهم کرد ..! قبل از رهایی آتشی روشن می کنم .. لازمه هایش بر آن می گذارم و بعد هم خاکسترش بر باد! خب حالا از ۹۱ بگوییم :) همه میگویند سالِ اژدهاست. بعضی ها هم میگویند نهنگ! سال اژدها را به سالِ شانس می شناسند.. قدیمی ها میگویند سالیست که در آن هیچ چیز غیر ممکن نیست و می شود به آرزوهایتان برسید حتی اگر اشتباه هم باشد و خرافات.. من با جانِ دل می پذیرم حرف هایشان را. من فقط دنبال بهانه ای بودم برایِ آفتاب.. پیش به سویِ یک سال بی نظیــــــر + بهار نو ســـــــــــــــــــــلام -می ترسی؟ نه -ارتفاع رو ببین؟! نه نمی ترسم! من یک بار قبلا همین ارتفاع رو "سقوط" کردم! /جلوی کی دروغ میبافی.. بچه من با تو زندگی کردم!!/ -چشمهایت را ببیند بستم! -حالا بپر! تو هم میای؟ -قول نمی دم! اما،آخه، منِ تنها .. -گفتم که بپر! گریه نکنی یه وقت -نهـ اینو قول میدم! بپر دیگه! .... -چه زبیا پرواز میکنی دخترکم! حالا بیا و بر بالَت سوارم کن تا با هم برویم! تو که میدانی من هیچوقت تو را تنها نخواهم گذاشت.. :* فقط خواستم که یاد بگیری من، گاهی، هر از گاهی! شاید! نباشم .. آنوقت "تو" باید زندگی کنی! +باید برای کودکِ درونم مادرِ خوبی باشم. دخترم.. قوی تر شو! زندگی بچه بازی نیست! چه تفاوتی دارد بُت یا معبود .. مهم این است که یگانه باشد! حالا که معجزه کردی، پا پس نکش/بـــوی تــــو را ، ز گـل شنیـدهام دامـــن گـــل ، از آن گــرفتـهام/ من حق دارم که بپرسم چرا آفریدی؟ چه را؟!! همانی را که خودم هم نمی دانستم که وجود دارد.. آن هم در من ! گوش کن دائم الشک شده ام ..!/مــه و ستـاره درد مـن میداننـد، که همچـو من پـی تـو سرگردانند/ خدا /هرگز/ کاری نمی کند که اشتباه باشد .. این را مادرم گفته! درست هم گفته! دزدِ ایمانم نشو .. مُدبّر باش و .. بگذار نمازم را بخوانم ../دل من سرگشته توست، نفسم آغشته توست/ اگر گناه نیست همه اش را 4 رکعتی میخوانم! حتی صُبحَش .. بندگیست دیگر..
میدانی جانم! تو صحرا و کهکشانِ منی. و هم آســــمانم
و من هم؛ اگر بخواهیَ م، سنگِ صبورت!
باشد هر چه تو بخواهی! تو را به جانِ خدا دور نشو .. من بیش از توانَت هیچوقت از تو انتظار نخواهم داشت! به من نگاه کن، ببین! من ساکت می شوم! حالا دستانت را از روی گوشَــت بردار و به من بده ..
ساقی شِکّر دهان: از میانِ همه شما منتظر کسی بودم که نیامد
![]()
ساقی شِکّر دهان: وقتی که من عاشق میشم دنیا برام رنگِ دیگست


کمی فکر میکنم؛ نکند آنقدر حواسم به دنبالِ اتفاقِ خوب بود که نفهمیدم کدام واگن سوار شدم؟! بس به خودم بی اعتماد شدم صورتم را میچرخانم تا رویِ شیشه را با دقت ببینم! با این که سر و ته است و من هم گیج ، اما خوب می توانم تشخیص دهم که نوشته: " Women Only" پس اینان چه تنابندگانی هستند اینجا؟! :)
بانویی نزدیک من است و زنگِ صدایش به وقت هوار زدنَش آزارم میدهد و دیگری هم آقایی ست!! که با این که دور است اما کم نمی آورد در بلندیِ صدا از این بانو!
اولَش نوبت را رعایت می کردند یکی این میگفت و یکی آن. نفهمیدم یک هو چه شد که بی نوبت حرف میزدند خب من خواب آلود بودم و وقتی بی نوبت حرف میزدند رشته کلام از دستم در میرفت .. در ذهنم هر دوشان را متهم کردم! که نمی گذارند یک اتفاق خوب حداقل اول صبحی برای من بیوفتد .. داشتم در ذهنم دیوانِ عدالت راه می انداختم که یک هو چند تایی از آن فحش های آبدار به گوشم خورد! من! نسبت به فحش به طرزِ فاجعه آمیزی واکنش نشان میدهم!! بساطِ دیوانِ عدالتِ ذهنم را جمع میکنم و هر دوشان را در همان ذهنم! به دار می آویزم!
و مسافرانِ پشت ِ سر دو جنگنده مذکور می آیند و سوار می شوند و ما حرکت میکنیم ، اما آنها همچنان دارند دعوا میکنند چه کسی جلو بنشید!
ساقی شِکّر دهان: این که زاده آسیایی رو میگن جبرِ جغرافیای

ساقی شِکّر دهان: وقتی تویی و بغضِ طنز و طنزِ بغض آلود
مابین این زمینیــان که هیچکس حرف هایم را نخواند! یعنی نتوانست که بخوانَد..! حالا دستانم برایم حُکمِ مداد دارند و روحم صفحه ی سپیدی ست که می خواهم حرف های دلم را بی مهابا بنویسم!
نه جانم اشتباه نکن اینها اشک نیست! این ها الفبای منند ..
من؟ مـــ ــن که گریهـ نمی کنم؛ دارم حرف میزنم!
ساقی شِکّر دهان: شب به گلستان تنها منتظرَت بودم, باده ناكامي در هجرِ تو پيمودم

ساقی شِکّر دهان: من از دشمن نمی ترسم, من از اعدام بی شمشیر می ترسم, من از خونریزی بی رنگ می ترسم
ساقی شِکّر دهان: تبِ وفا شَرر زند ز تارِ من زِ پود او

ساقی شِکّر دهان: همه حواسم به توِ, من نگاهِ خاصم به توِ

ساقی شِکّر دهان: من همون شاخه نباتم به خدا توی چشمام منِ تنازُ ببین

ساقی شِکّر دهان: مِی نوش که عُمری که اَجَل در پی اوست, آن بِه که به خواب یا به مَستی گُذَرَد
ساقی شِکّر دهان: شاه پسر داریم دوماد قند و عسل داریم عروس

اینجا مازندران - دما: 16 درجه سانتی گراد
ساقی شِکّر دهان: آرزوی من اینَست در شبی پر از رویا, پیش ماه و تو باشم لحظه ای لبِ دریا

یک جورهایی حقتان است! دلم برای غنچه های این باغچه میسوزد که بی باغبان رها شدند و اگر ببینم پژمرده شوند روزی ..، شما را دعا میکنم از آن دعاهای سر و ته!![]()
ساقی شِکّر دهان: کوچولو برو دیگه وقت خوابه, دیگه باید بری تو رخت خوابت, اگه دلت واسه مامانی تنگ شد, نگاش کن عکسش اینجا توی قابه


ساقی شِکّر دهان: وقتی نیستی گل ها ماتم میگیرن, بهارم مثِ زمستون میمونه, وقتی نیستی من هوای خوندنم نیست, ببین که چه ساده بدون اراده دلم تنگته
ساقی شِکّر دهان: مخاطبانِ خاص دارد

ساقی شِکّر دهان: گلِ پامچال بیرون بیا فصلِ بهاره

ساقی شِکّر دهان: شبی کنار چشمه پیدا شو, میان اشکِ من چو گُل وا شو
| Design By : Night Skin |


